به نام خدا
دیروز صبح با دوستان واقعه رفتیم دارآباد. هوای خوش بهاری و سرسبزی و شادابی کوه و عطر گیاهان و صدای پرندگان شوری در نهاد ما نهاده بود که جز در خاطر نگنجد.
دیروز عصر با هم اتاقی ها رفتیم چیتگر و جوجه کبابی و عشق و صفا! خلاصه لذتی بود در جمع دوستان و رفقای شفیق که زمانه همیشه نصیب نمی کند.
دیشب دوستی گفت که جمعه بر او خوش گذشته و از آن به سپیدی یاد کرد و اینکه در میان این همه سیاهی گاهی سپیدی هم می توان یافت.
من خب به فکر فرورفتم و اندیشیدم در مورد دنیا و سپیدی و سیاهی و لذت ها و الم ها و خیلی چیزهای دیگر. یک چیزی خیلی معلوم است و آن اینکه اگر دقیق باشیم و کمی هم فکر کنیم و دنیا و زندگیمان را بنگریم می بینیم که گویی سیاهی ها خیلی عمیق تر و ریشه دار تر و بنیادی ترند در دنیا و زخم آنها را خیلی بیشتر می توان حس کرد. البته شک نیست که لذت ها و سپیدی ها هم کم نیست اما گویی سطحی تر است.
از سوی دیگر یک فرض خیلی بزرگی وجود دارد که می توان آنرا باور داشت و یا نداشت و حقیقت این است که من هیچ دلیل قانع کننده ای بر رد یا پذیرش آن نمی شناسم. و آن فرض غایت مندی جهان است. با آن چه در باره سیاهی و سپیدی گفتم و این فرض می توان به دو نتیجه رسید.
اگر جهان غایتی داشته باشد آن وقت می توان به چیزهایی قایل شد که معادله را تغییر دهد و سپیدی های عمیق تری را به ظهور رساند. آن وقت است که امید و آرامش و شادی می تواند معنا گیرد و خیلی چیزهای دیگر. اما اگر دنیا غایتی نداشته باشد. در این صورت من راهی جز پوچ گرایی نمی بینم. هر چند ما مختاریم و آزاد و خیلی چیزهای دیگر اما نهایتاً به لکه های سپیدی در میان سیاهی ها باید خودمان را قانع کنیم و این درد بدی است. تنها و تنها به این دلیل روانی است که من می پذیرم غایت مندی جهان را!
یک چیز دیگر! شاید دنیا که مبالغه ای است از دنی به معنای پست بی ربط نباشد به همین برتری پستی ها در آن!
یا حق!