به نام خدا
گویی در ادیان چهار ادعا با هم مطرح می شود. خداوند عالم مطلق است، قادر مطلق است، خیر خواه مطلق است و در جهان شر وجود دارد. اشکالی به ادیان می گیرند و آن اینکه وجود این چهار ادعا با هم امکان پذیر نمی باشد. یعنی صدق این چهار گزاره با هم به تناقض می رسد.
اول اینکه آیا واقعاً جمع این چهار گزاره با هم امکان پذیر نیست؟ به نظر می آید که عده ای کثیر این موضوع را پذیرفته اند. البته من نمی دانم که آن عده که نپذیرفته اند، چگونه این به ظاهر تناقض را رد می کنند.دوم اینکه برای رفع این تناقض لااقل باید از یکی از این گزاره ها کوتاه آمد و به کذب لااقل یکی از این چهار گزاره معترف شد. بعضی الهی دانان مسیحی همین راه را در پیش گرفته اند.
عده ای برای حل معضل می گویند شر وجود ندارد. این ادعا به سه صورت مطرح است. یک- طبیعت وهم است پس شر هم وهم است. دو- گناه سبب می شود که ما دچار وهم شویم و احساس کنیم شر وجود دارد. سه- آنچه شر می پندارید در حقیقت شر نیست؛ بل که خیر است، شما آن را شر می پندارید.
عده ای برای حل معضل می گویند خداوند قادر مطلق نیست. اینان می گویند همه چیز در عالم در حال کمال است. قدرت خدا نیز از این قاعده مستثنا نیست. خداوند در حال قوی تر شدن است. بنابراین تا قدرت خداوند نتواند بر شر جهان فایق شود، شر در جهان وجود خواهد داشت. البته اینان معتقدند که خداوند عالم و خیرخواه مطلق هست، به این دلیل که این دو صفت تصریح متن مقدس است.
خیر خواهی در این جا خیر خواهی اخلاقی است و شر در این جا درد و رنج است.
خوب همه آنچه گفتم درس کلام آقای ملکیان بود.
خوب داستان ساده است. یک فضایی هست طبقه دوم مرکز معارف دانشگاه صنعتی شریف، انتهای راهرو. نامش؟ دفتر مطالعات فرهنگی. نیاز به وصف ندارد. آفتاب آمد دلیل آفتاب! سه اتاق دارد یکی برای جلسات مختلف مطالعاتی! دو دیگر مخزن کتاب و تدارکات! گفتم، داستان ساده است. قرار است این مکان دیگر نباشد! کان لم یکن شیئا مذکورا! البته ببخشید؛ قرارشان است.
چرا؟ هیچی! صاحب مرکز معارف، که من نمی دانم معارفش جمع کدام معرفت است! قصد کرده است.
به چه بهانه؟ اساتید همان مرکز اتاق ندارند.
آیا غرضی هست؟ مثلاً حذف تدریجی دفتر! چه بگویم؟ دفتر جز مطالعه در حوزه فرهنگ و البته حالا کمی گسترده تر کاری نمی کند! البت با این رویکرد، که ببینیم حق چیست و نه اینکه بگوییم حق چیست و نه بدتر که بگویانیم حق چیست و نه بدترتر که بقبولانیم حق چیست و نه بدترین که فرو کنیم میخ ناحق را به نام حق!(دهن آدمو وا می کنن دیگه). حالا این رویکرد اگر به قبای کسی برنخورد، لابد و لاریب و لا شک، غرضی که چه بگویم، مرضی نیست.
خلاصه آقا/خانم آمدیم اینجا هوار کنیم که اگر ما را ندیدید! بدانید؛ حذفمان کرده اند ها! خودمان که مرض نداریم حذف کنیم خودمان را!
لاف هم نمی زنم. بیا ببین: حنیف رهبری، امین ادیبی، عطیه وحید منش
به نام خدا
اشکال را چنین وارد می کنند که از فاعل مجرد، فعل صادر نمی شود. عباره الاخری آن این است که لازمه ی صدور فعل وجود جسم است.
چنین پاسخ می دهند که خیر. برای صدور و انتساب یک فعل به فاعلش کافی است سه شرط محقق گردد. آن سه شرط: اول، عدم فاعل، عدم فعل را در پی داشته باشد. دوم، فاعل از اجرای فعل غرض و غایتی داشته باشد. سوم، نتیجه فعل تحقق آن غایت گردد. اگر این سه شرط محقق گردد، فاعل با هر وصفی، فاعل آن فعل است.
اشکال را بر جمع بین تجرید خداوند و فاعل بودنش گرفته بودند. و پاسخ نیز از سوی متکلمان بوده است. البته به گمان من تحقیق هر سه شرط فوق در مورد خداوند امر بس دشواری است. اول اینکه چگونه تحقیق کنیم عدم وجود افعال منسوب به خدا را با فرض عدم خدا؟ دوم اینکه چگونه به غایتمندی خدا پی ببریم؟ و سوم اینکه چگونه تناسب نتیجه فعل او را با غرضش بسنجیم؟
آنچه آمد از درس کلام آقای ملکیان بود.
به نام خدا
- ان کنت فی شک مما انزلنا علیک فاسئل الذین یقرون الکتاب من قبلک. اگر شک داری که کتاب بر تو وحی می شود، از دانشمندان اهل کتاب بپرس.
- پروردگارت به زنبوران وحی کرد تا در کوهها و درختان و داربستها، خانه بگیرند و از همه میوه ها بخورند و راه پروردگار را بپیمایند (آنگاه) از شکمشان نوشابه های رنگارنگ و شفا بخش بیرون خواهد آمد. و این برای اهل نظر آیتی است.
به نام خدا
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی . . .
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
به نام خدا
- مست از خانه برون تافته ای یعنی چه؟
- ببینم تو تا حالا مست کرده ای که میگویی مست؟
- یعنی چه؟
- وقتی تا حالا مست نکرده ای از کجا می فهمی مست یعنی چی؟ که به کارش می بری؟
- خوب مست که دیدم.
- خودت که تجربه اش نکرده ای. یعنی اینکه وقتی می گویی: مست، تنها حالت بیرونی یک مست را در نظر داری.
- آره خوب.
- پس اگر طرف مست هم نباشه ولی ادا و اطوارش مستانه باشد به او می گویی مست؟
- خوب پس چه بگویم؟
- نمی دانم. اما اگر یک وقت خودت مست کردی چگونه می فهمی؟ خودت که از بیرون نمی توانی خود را ببینی.
- خوب در صورتی می گویم مست کرده ام که ملت به من بگویند: مست کرده است.
- خوب اگر در دو حالت درونی مختلف، یک رفتار برونی داشته باشی، اسم هر دو را مثلاً مست می گذاری! درست است؟ در این صورت چگونه می توانی تفاوت آن دو را نشان دهی؟
- به نظر می آید هیچ طور.
- دقیقاً! آدم ها برای حالات درونی شان نمی توانند از زبان، که عمومی است استفاده کنند. اگر هم استفاده می کنند در حقیقت یکدیگر را فریب می دهند. ما فقط می توانیم برای آنچه قابل اشتراک گذاشتن است و بین الاذهانی است زبان بسازیم. و باید دقت کنیم که حالات درونی به هیچ وجه این قابلیت را ندارند.
- البته این در صورتی است که قصدت دقیق حرف زدن باشد.
- بله. و اگر دقیق حرف نزنی، شعر گفته ای! غیر این است؟
- به گمانم نه! اما شعر و ادبیات هم قابل فهم است.
- واقعاً هست؟ آیا تمام آنچه را به کار می بریم و با آن خو گرفته ایم را می فهمیم و فهم مشترکی از آن داریم؟ من گمان نمی کنم! ما بر سر خیلی چیزهایی که درک مشترکی از آن نداریم تنها توافق کرده ایم.
- آری توافق کرده ایم. ما تا حد زیادی نتیجه توافقیم. آدم هایی که بر سر زندگی شان توافق کردهاند.
به نام خدا
می پرسم/سیم: چگونه باید خواندن فلسفه را شروع کرد؟ چه لوازمی دارد؟
پاسخ می دهد: اول باید جواب چهار سوال بر شما مشخص شود:
1- می خواهید فلسفه بخوانید یا تاریخ فلسفه. اگر بخواهید تنها با نظرات مختلف در موضوعات مختلف آشنا شوید باید تاریخ فلسفه خواند و اگر خود می خواهید درباره سوالات مختلف فکر کنید و در حقیقت فلسفه ورزی کنید، این با تاریخ فلسفه خواندن فرق دارد.
2- حوزه(ضه) مورد علاقه خود را در بین مسایل فلسفی مشخص کنید.
3- در آن حوزه خاص آیا به دنبال جواب دادن به سوالات خاصی هستید یا خیر؟ اگر سوالات خاصی مدنظر شما است باید آن سوالات برای شما ایضاح شده باشد.
4- تعیین کنید که می خواهید موضع الهیاتی داشته باشید یا فلسفی ناب. با این توضیح که دیدگاه الهیاتی ابتدا یک سری مواضع خاص در جواب بعضی سوالات را می پذیرد و در جهت تبیین فلسفی آن نتایج تلاش می کند. اما فلسفه ورزی ناب نیازمند این خصلت است که در مسیر تفکر به هر نتیجه ای رسیدی بدان پایبند باشی و از ابتدا در مورد نتایج تعیین موضع نکرده باشی.
می خواهم/هیم که چند کتاب خیلی مقدماتی برای جواب به همین سوالات بالا معرفی کند.
پاسخ می دهد: فلسفه در عمل، ترجمه فریبرز مجیدی، نشر مازیار. در پی معنا، ترجمه سعید ناجی، نشر هرمس. مقدمه ای بر فلسفه، ترجمه محمدرضا باطنی.
به نام خدا
1- و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره. و از این پیش در این کتاب بر شما نازل کرده ایم که چون شنیدید کسانی آیات خدا را انکار می کنند و آن را به ریش خند می گیرند با آنان منشینید تا آن گاه که به سخنی دیگر پردازند.
2- این اخوانی الذین رکبو الطریق و مضوا علی الحق؟ این عمار؟ و این ابن التهیان؟ و این ذو الشهادتین؟
3- البلاء للولاء. گرفتاری مال عشق است.
4- الحمدالله علی عظیم رزیتی. سپاس خداوند را بر بزرگی اندوه من.
5- اگر آب تان در زمین فرو رود، چه کسی شما را آب روان خواهد داد؟
6- و لو تقول علینا بعض الاقاویل، لاخذنا منه بالوتین، ثم لقطعنا منه الوتین. و اگر پاره ای سخنان را به افترا به ما ببندد، با قدرت او را فرو می گیریم، سپس شاهرگش را پاره خواهیم کرد.
به نام خدا
در باره مطلق یا
نسبی بودن راستگویی و دروغ گویی دو نظریه از سوی مطهری و مصباح بیان شده است. در
حقیقت این نظریات برای این بیان شده است که توجیه کند مواردی را که دروغ گویی
تجویز شده است.
مصباح می گوید: "حکم
دروغ گویی بد است" وجود ندارد. بلکه این حکم مقید است و درست آن این است که
"دروغ گویی مضر برای جامعه بد است". بر این حکم این اشکال را می گیرند
که پس چطور ثابت می شود که خداوند راست گفته است؟ اگر او هم راست گویی ر ا مضر
بداند که دروغ می گوید.
مطهری می گوید: "دروغ
گویی به عنوان یک صفت مطلقاً بد است و به عنوان فعل می تواند خوب باشد".
توضیح اینکه انسان گاهی بین دو انجام دو
صفت خوب مجبور است تصمیم بگیرد؛ که انجام یکی به نقض دیگری می انجامد. مثلاً اگر
دروغ گویی جان صاحب حقی را نجات دهد؛ فعل دروغ گویی می تواند خوب شود. پس افعال
نسبی است. می گویند به این تحلیل اشکال قبلی وارد نمی باشد ولی به گمان من هنوز
خدا می تواند دروغ بگوید و آن هم اینطور که به دلیل مصلحتی دروغ بگوبد هر چند دروغ
مطلقاً بد باشد.(گرچه شاید توجیهی فنی تر برای عدم اشکال تحلیل مطهری وجود داشته
باشد.)
من به کلیت قضیه دو
اشکال وارد می دانم. یکی اینکه همیشه فرض بر است که صفات یا افعال مطلقاً بد در
شرایط استثنا (یا مقید) خوب می شوند. یعنی مثلاً همیشه "راست گویی خوب است"،
یک قاعده است. و "دروغ گویی خوب است"، استثنائاً خوب می شود. حال سوال
این است که اگر شرایط به گونه ای تغییر کرد که استثناها قاعده شدند چه کنیم؟
اشکال دوم اینکه من نمی دانم چرا خداوند باید بر اساس منطق ما عمل کند (هرچند بعضی منطق را فرا ما می گیرند) خوب خداوند بخواهد دروغ می گوید و بخواهد راست می گوید و بخواهد مصلحت ما را در نظر می گیرد و نخواهد در نظر نمی گیرد. چرا باید خداوند آن گونه که ما می اندیشیم و بر اساس ضوابط اخلاق ما عمل کند؟
ببین! همین قدر ساده است. مردن!
در وبلاگ حامد قدوسی لینکی به مقاله ای از آرش نراقی بود. آنرا خواندم. نمی توانم دقیقاً بگویم چقدر اثر گذار است. توصیه می کنم به تمام کسانی که کمی به معنویت می اندیشند.
مقاله را می توانید اینجا بخوانید.
یا حق!