به نام خدا
دیروز صبح با دوستان واقعه رفتیم دارآباد. هوای خوش بهاری و سرسبزی و شادابی کوه و عطر گیاهان و صدای پرندگان شوری در نهاد ما نهاده بود که جز در خاطر نگنجد.
دیروز عصر با هم اتاقی ها رفتیم چیتگر و جوجه کبابی و عشق و صفا! خلاصه لذتی بود در جمع دوستان و رفقای شفیق که زمانه همیشه نصیب نمی کند.
دیشب دوستی گفت که جمعه بر او خوش گذشته و از آن به سپیدی یاد کرد و اینکه در میان این همه سیاهی گاهی سپیدی هم می توان یافت.
من خب به فکر فرورفتم و اندیشیدم در مورد دنیا و سپیدی و سیاهی و لذت ها و الم ها و خیلی چیزهای دیگر. یک چیزی خیلی معلوم است و آن اینکه اگر دقیق باشیم و کمی هم فکر کنیم و دنیا و زندگیمان را بنگریم می بینیم که گویی سیاهی ها خیلی عمیق تر و ریشه دار تر و بنیادی ترند در دنیا و زخم آنها را خیلی بیشتر می توان حس کرد. البته شک نیست که لذت ها و سپیدی ها هم کم نیست اما گویی سطحی تر است.
از سوی دیگر یک فرض خیلی بزرگی وجود دارد که می توان آنرا باور داشت و یا نداشت و حقیقت این است که من هیچ دلیل قانع کننده ای بر رد یا پذیرش آن نمی شناسم. و آن فرض غایت مندی جهان است. با آن چه در باره سیاهی و سپیدی گفتم و این فرض می توان به دو نتیجه رسید.
اگر جهان غایتی داشته باشد آن وقت می توان به چیزهایی قایل شد که معادله را تغییر دهد و سپیدی های عمیق تری را به ظهور رساند. آن وقت است که امید و آرامش و شادی می تواند معنا گیرد و خیلی چیزهای دیگر. اما اگر دنیا غایتی نداشته باشد. در این صورت من راهی جز پوچ گرایی نمی بینم. هر چند ما مختاریم و آزاد و خیلی چیزهای دیگر اما نهایتاً به لکه های سپیدی در میان سیاهی ها باید خودمان را قانع کنیم و این درد بدی است. تنها و تنها به این دلیل روانی است که من می پذیرم غایت مندی جهان را!
یک چیز دیگر! شاید دنیا که مبالغه ای است از دنی به معنای پست بی ربط نباشد به همین برتری پستی ها در آن!
یا حق!
به نام خدا
همیشه برای من بحث محبت، بحث سخت و طاقت فرسایی بوده است. اینکه محبت از کجا شکل می گیرد و چگونه ادامه می یابد و تا کجا باید انتظار محبت داشت و تا کی باید محبت کرد و خیلی چیزهای دیگر از این قبیل!
گاهی می مانم در این که آن کس که محبتش را به دیگری نمی نمایاند از سر نداشتن جرأت است یا از سر شرم یا از سر هیچ انگاشتن خود در برابر معشوق! که اولی نشان از عدم استعداد دارد و بی لیاقتی و خلاصه صفتی است مذموم! و دومی امری است اخلاقی و در این وادی فهم می شود و معلوم نیست آیا آن، با محبت قابل جمع است یا خیر! و سومی اوج وادی عشق است و فضای عاشقی و فنا و جذبه و خشوع و هر چه بگوییم کم است.
در این مانده ام که چگونه می توان از مصداقی واحد، سه شخصیت و سه فضای متفاوت و کاملاً ازهم مستقل بیرون کشید. و بیشتر در این مانده ام که معیار چیست؟ چگونه می توان تشخیص داد که آنکه چنین عمل می کند به کدام وادی متعلق است؟ بی گمان یک جواب آن است که از روی ما بقی مختصات رفتاری آن فرد. اما به گمان من این گونه پاسخی چندان هم گره را نمی گشاید. لااقل برای من در شناخت خویشتن نتوانسته این گونه ساده اندیشی ها و حل مسائل به صورت تک جمله ای و یک معادله یک مجهول ره به جایی برد.
بارها خود را مرور کرده ام و بارها به این نتیجه رسیده ام که این سه ساحت مستقل که در هیچ جا سر بر شانه ی هم نمی گذارند و با هم بر سر هیچ سفره ای نمینشینند و این سه ساحتی که نه در روش و نه در غایت با هم قابل جمع نیستند چگونه در من و درونم جمع آمده اند و هر آن وجهی از یکی شان را مشاهده می کنم. و این جاست که به این نتیجه می رسم که وجود انسانی آن قدر ها هم منطقی نیست. و ما چندان هم که فکر می کنیم در اتمسفر عقلانیت تنفس نمی کنیم و به قولی عدم جمع غیر هم ذاتان را اگر نتوان در عقل متصور شد در زندگی و نفس انسانی می توان تجربه کرد.
وای از این متکثر واحد ومتضاد!
یا حق!
به نام خدا
داشتم کاغذ پاره های توی کیفم را خوب و بد می کردم که آنچه لازم ندارم را دور بریزم به چند کاغذ جالب برخوردم. البته آنچه رویش نوشته بودم برای خودم جالب آمد. گفتم اینجا بنویسمش. فکر کنم این ها چیزهایی است که توی کلاس به جای گوش کردن به استاد نوشته ام.
بارها و بارها از خود پرسیده ام، به کدامین دلیل هر روز صبح خورشید از مشرق طلوع می کند و به کدامین امید، هر روز عصر غروب مهر را تماشا می کنیم؟ هیچ دلیل قانع کننده ای وجود ندارد جز آنکه طبیعت اصرار عجیب به تکرار دارد. تکرار دیوانه وار وقایع. و در این تکرار چه رازها که نهفته است. نکته عجیبتر اینکه من فکر می کنم ما خیلی شانس آورده ایم که گرفتار تکرار طبیعت شده ایم وگرنه هیچ نمی فهمیدیم و چه کسی است که انکار کند هیچ نفهمیدن با هیچ نبودن توفیری نمی کند.
بسیار متأسفم که دیر متوجه شدم. و متأسف تر که پست قبلی ات را به جد نگرفتم. و عجیب هماهنگی وجود دارد بین به جد نگرفتن این پست و به جد نگرفتن وقایعی که در دنیامان اتفاق می افتد. آری ما وقایع را به جد نمیگیریم. نه آمدنمان را و نه رفتنمان را، و مگر نه اینکه در این آمدن ورفتن عبرتی است؟ و کیست که تذکره شود برایش، آمدن و رفتن؟ کسی چه می داند؟ از کجا آمده ایم؟ و به کجا می رویم؟
در این میانه باید چه کنیم با دلبستگی ها و غم ها و شادی هایی که وابسته است به آمدن ها و رفتن ها! بسیار بسیار فکرکرده ام. به آمدن. به رفتن. و بسیار بسیار دقیق شده ام. به شیوه آمدن. و شیوه رفتن. و بسیار بسیار مغبون شده ام. از آمدن. و از رفتن. غبنم نه به خاطر دلبستگی است بل به دلیل دلبستگی است. دلبستگی به آنچه که معلوم نیست آغازش و معلوم نیست انجامش. از سوی دیگر مگر می توان دلبسته نبود؟! این جاست که آدمی می ماند میان برزخ دل بستن و دل بریدن. بر چه دل بسته ایم و از چه ...
(این متن ادامه ندارد. به گمانم چرک نویس نامه ای بوده به دوستی. به هر حال برای خودم جالب بود!)
(غزلی از حافظ نیز هست. این که چرا و چگونه انتخاب شده است بر خودم هم نامعلوم است اما زیباست. احتمال می دهم ابیاتی حذف شده باشد.)
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من هم چو رود جیحون است.
چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار، که از اختیار بیرون است
ز بی خودی طلب یار می کند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنچ قارون است.
به نام خدا
پرسید: به نظر تو اگر جمهوری اسلامی نمی شد؛ وضع اسلام در میان مردم جامعه چگونه بود؟
ماندم که چه پاسخی بدهم. چون براستی پاسخ برایم روشن نبود. البته همین ابتدا خود را یک تبرئه سیاسی بکنم و بگویم که بی شک اگر جمهوری اسلامی سایه گستر نشده بود؛ وضع الان اینی نبود که می بینیم!
اما جدای از عقاید و حسن و قبح شرعی در جواب این مسئله، چگونه می توان در این باب نظر داد؟ برای من همیشه مسائل اجتماعی و تحلیل رفتار جامعه امر دشواری بوده است. وقتی می خواهم چنین کاری کنم به راحتی متوجه می شوم که کثیری از فاکتورهای دخیل در موضوع را نادیده گرفته ام و علاوه بر آن یقینم نسبت به آنچه در نظر گرفته ام نیز کاملاً ظنی است. این جاست که سعی می کنم سکوت اختیار کنم که برترین معارف است. البته این سکوت در ارائه حکم است و نه در مسیر فکر! بنابراین باب اجتهاد همیشه باز است!
جامعه! من این موجود را به صورت مستقل نمی توانم درک کنم. یعنی نمی توانم بپذیرم که جامعه، فردی است که دارای علایق و استعدادها و کشش ها و کنش ها و امور بالفعل و بالقوه ای است؛ آنچنان که گویی بعضی می فهمند. من تک تک انسانها را می فهمم. آنها را به عنوان فرد می توانم در نظر بگیرم و رفتار و گفتارشان را تحلیل کنم؛ اما اینکه از مجموع آنها؛ فردی دیگر را انتزاع کنم؛ به گمان من امری است دشوار و لااقل برای من غیرقابل فهم. بنابراین جامعه در نظر من جز مجموع افراد چیز دیگری نیست. این افراد می توانند اعمال مشترکی انجام دهند، خواسته های مشترکی داشته باشند، به امر مشترکی عقیده داشته باشند؛ و در عین حال تمام خاصیت های مربوط به موجودات مستقل را نیز حفظ کنند. تحلیل جامعه نیازمند دقیق ترین قدرمطلق گیری از خصوصیات افراد آن است.
بنابراین به نظر می رسد اولین قدم برای شناخت یک جامعه، بررسی همه جانبه ی نمونه های مختلف فردی در آن است. به عنوان مثال یک دانشجو را برداریم و ببینیم بر او چه می گذرد و سپس چندتای دیگر و آنگاه نتیجه را به کل(جامعه دانشجویان) تعمیم دهیم.
خوب این روش نیازمند سیستم های پیچیده آمار گیری است و شکی در این نیست که چنین امکاناتی از دسترس ما خارج است. پس من چگونه در مورد جامعه تحلیل داشته باشم؟ راهی که در پیش می گیرم چنین است: بر من شرایط محیطی بسیاری حاکم است. با کمی دقت می توان آن شرایط را بدست آورد. آن شرایط بر شیوه عمل و فکر من اثری می گذارد. حال فرض می کنم این شرایط بر همه حاکم است و آنان نیز چون من تأثیر می پذیرند و عمل می کنند. و نتیجه رفتاری و تصمیم خود را بر کل تعمیم می دهم. در این حالت باید تا جای ممکن شرایط محیطی و وجودی را آفاقی فرض کنم و تا آنجا که ممکن است عوامل انفسی را حذف کنم.( البته همه اینها با قید امید دارم که چنین باشد! همراه است وگر نه منطقاً به گمان من همه اش غیر ممکن است. این جاست که می گویند انسان مدرن نیاز به توکل بیشتری به خدا دارد!).
همه حرف های بالا را زدم تا جوابی که به دوستم دادم را توجیه کنم. به گمان من شرایط تاریخی، فرهنگی، منطقهای و دینی ما در ایران به گونه ایست که چه جمهوری اسلامی تشکیل می شد و چه نمی شد(نعوذ بالله)، وضعیت دینی(به طور کلی تر فرهنگی) مردم همین بود که هست. گرچه عقیده دارم که رویه جامعه ما میتوانست در صورت تغییر شرایط متغیر شود.(البته این حرف دارای این پیش فرض پذیرفته شده است که آنچه در یک جامعه اهمیت دارد؛ تغییرات لایه های زیرین و پنهان است.)
به نام خدا
علم دینی و دین علمی.
خواندن نوشته ای از دوستم در این باره که البته اشاره ای به موضوع کرده بود مرا متمایل کرد که در این باره اندکی بنویسم. آنچه می نویسم عمدتاً مطالبی است که حول این موضوع خوانده ام و ارائه ی دیدی است که مورد قبول من است. اما ابتدا از این دو ترکیب پردهنمایی کنیم و به عبارتی رسواشان کنیم.
ترکیب علم دینی را وقتی به کار می برند که علمی را بخواهند به دین منسوب کنند. حال این نسبت چگونه است؟ نیاز به بحث دارد و باید گفت چندین تلقی از این موضوع در بین قائلان وجود دارد. ترکیب دین علمی را وقتی به کار می برند که بخواهند دین را با علم سازگار نشان دهند. در این تلقی گزاره هایی از دین که به مباحث علمی می پردازد مطمح نظر است.
اما قولی که بنده به آن قائلم این است که نه علم دینی داریم و نه دین علمی. و اساساً این دو ترکیب بی معنا است. برای توضیح این مطلب نیازمندیم که تعریفی از دین و علم ارائه دهیم تا نهایتاً این نتیجه را بگیریم که این تعاریف قابلیت ساخت ترکیب اضافی یا وصفی را ندارند.
اما علم. غربیان آنرا science می خوانند. و منظور آن معرفتی است که از راه تجربه و تحلیل منطقی-ریاضی پدیده ها بدست میآید. بهتر است آنرا علم تجربی بنامیم. البته توجه به این نکته حائز اهمیت است که تعریف واحدی از علم تجربی مورد توافق نیست اما مسامحتاً می توان این تعریف را مورد قبول دانست. این علم شامل فیزیک، شیمی، زیست، روانشناسی و پزشکی می باشد. یعنی همین علومی که عمدتاً در دانشگاه های ما تدریس می شود.
و دین. آنرا religion می نامند. و منظور آن گزاره هایی است که از بنیان گذاران ادیان به دست ما رسیده است. توجه به این نکته حائز اهمیت است که آنچه علمای ادیان بعداً در شرح و بسط گزاره های اولیه دین نوشته یا گفته اند را در تعریف دین نمی پذیریم. به عنوان مثال برای شیعه اثنی عشری، قرآن و کلام پیامبر و ائمه(آنچه در اصالت انتسابش به آن حضرات شکی نیست) دین است و مثلاً آثار شیخ مفید یا ابتکارات شیخ بهایی دین نیست.
حال ادعای مورد قبول مرا این چنین می توان بسط داد که دین علمی نداریم یعنی گزاره های دینی لزوماً با علم تجربی سازگار نیست. علم دینی هم نداریم یعنی اولاً از گزاره های دینی نمی توان علم تجربی استخراج کرد؛ ثانیاً اگر بتوان چنین کاری کرد باز هم درستی ترکیب علم دینی به معنایی متفاوت از علم تجربی، غلط است. من ابتدا به شق دوم ادعای دوم و سپس به شق اول آن و نهایتاً به ادعای اول خواهم پرداخت.
برای تفکیک علوم از یکدیگر سه شاخص وجود دارد.(علوم در این جا در معنای عام تری از علم تجربی به کار رفته است.) موضوع، غایت و روش. حال آنان که به علم دینی قائلند باید به ما بگویند که اصطلاح مورد نظر در کدام یک ازسه شاخص مطرح شده متفاوت از علم تجربی است. علم تجربی در موضوع به هر آن چیزی می پردازد که به تجربه در آید. در غایت به دنبال کشف واقع یا استفاده ابزاری برای رفع نیازهای انسان است.(البته در اینکه غایت علوم تجربی چیست؛ بحث بسیار است و من تلقی رایج تر و به گمان خود معقول تر را آورده ام)؛ و در روش از استقرا و استدلال استقرایی (استقرای تجربی) و تحلیل ریاضی-منطقی استفاده می شود. حال برای اینکه تفاوتی در علم دینی باشد باید حداقل یکی از گزاره های زیر برقرار باشد. الف- موضوع علم دینی چیزی نیست که به تجربه در آید. ب- غایت علم دینی نه کشف واقع است و نه یافتن ابزاری برای تأمین نیازهای بشر. ج- روش علم دینی استقرای تجربی نیست.( پس لابد قیاسی است.). به گمان من در هیچ کدام از تلقی های مربوط به علم دینی هیچ کدام از گزاره های ذکر شده قائلی ندارد. بنابراین به فرض استخراج علم از دین، باز نمی توان نام علم دینی( در مقابل علم تجربی) بر آن نهاد. نهایتاً دو اسم است برای یک مسما!
اما آیا از دین می توان علم تجربی استخراج کرد؟ اولاً که بنیان گذاران دین از علم تجربی به معنای مطرح شده استفاده می کردند( هم در موضوع و هم در روش و هم در غایت) و شاهدی تاریخی دال بر استفاده آنان از جایگزینی برای آن وجود ندارد. در صورتی که اگر به راستی چنین موضوعی مطرح بود به نظر می آید که بنیان گذاران دین باید در این موضوع نیز بنیان گذار می بودند. ثانیاً در طول تاریخ ادیان نمونه ای نداریم که عالمی ادعا کرده باشد که علم تجربی ای از دین استخراج کرده باشد. پس لااقل تاکنون این ادعا، مدعی مثبتی نداشته است و به فرض که چنین مدعی پیدا شود باز با شق دوم اشکال دوم مواجه می شود که باید از پس پاسخ به آن برآید.
اما آیا دین علمی ترکیبی درست است؟ به بیانی آیا گزاره هایی از دین که در موضوع یا غایت با علم تجربی یکی است؛ لزوماً مطابقت با گزاره های تجربی از همان سنخ دارد؟ برای پاسخ به این سوال کافی است که تک تک این گزاره ها را از دین بیرون بکشیم و بررسی تطبیقی کنیم که به گمان من عکس آن ادعا شواهدی را دارد. البته پر واضح است که نقض ادعای علمی بودن دین، به معنای عدم تطابق با واقع بودن نیست. زیرا ما معیاری نداریم که بگوییم علم تجربی مطابق با واقع است. در حقیقت در مورد مطابقت با واقع بودن علم تجربی یا گزاره های علمی دین من موضع لاادری دارم.
یا حق!
به نام خدا
در تعطیلات عید شبکه چهار یک سری فیلم های مستند گذاشت که به راستی باارزش بود. فیلم زیبایی گذاشت به نام "رود کنگو". البته در مورد نام فیلم مشکوکم. اما درباره رود کنگو و نواحی اطراف آن بود. این فیلم موضوعی را که مدتها پیش در مورد آن میاندیشیدم را در ذهنم زنده کرد و باعث شد دوباره به آن بیاندیشم و آن بحث استعمار است.
"استعمار" مصدر فعل "استعمر" است. و "استعمر" را "به آبادانی واداشتن، به آبادکردن جایی وادار کردن"، معنا کردهاند. البته نیاز به توضیح نیست که ما به طور معمول از این واژه این معنا را برداشت نمیکنیم. این واژه در عرف معنای منفی و منفوری دارد. استعمار به معنای اشغال و سوءاستفاده از منابع سرزمین، ملت یا کشوری، به بهانهی آباد کردن است.
در فیلم مستند کنگو چند نکته به شدت نظر مرا جلب کرد. رود کنگو به طول 1200 کیلومتر در مرکز آفریقا در جریان است و منطقه ای وسیع را سیراب میکند. این منطقه تماماً مستعمره بلژیک بوده است. وقتی فیلم ساخته شده بود. کشور مثلاً استقلال یافته بود و در جای جای آن سربازانی را می دیدی که برای ایجاد یک حاکمیت در سرتاسر منطقه در حال گشت و جنگ و کشتار بودند. در فیلم آثاری را نشان می داد که از دوران استعمار به جای مانده بود. خط راهآهنی که اکنون جنگل آنرا پوشانده بود. دانشگاه و مرکز تحقیقات زمینشناسی که به محلی متروکه تبدیل شده بود. سیستمهای اداری تنظیم عبور و مرور کشتیها در رودخانه و اجازهنامههایی که به ناخداهای کشتی ها می دادند.
با دیدن این فیلم این سوال پیش میآمد که کشور اگر مستعمره میماند بهتر بود یا حال که استقلال یافته است؟ تمامی آثار تمدن و پیشرفت و تکنولوژی از آن کشور رخت بربسته بود. و این به شدت به من تلقین کرد که گویی استعمار آنقدرها هم که می گویند بد نیست.
گمان من این است که استعمار چندان هم از معنای لفظیاش دور نیست. و استعمارگران چندان هم موجودات پست و کثیفی نیستند. هرچند که استعمار قابلیت بالایی برای پست شدن دارد. برای من همیشه جای سوال بوده است که چگونه بزرگان علمی و ادبی و فلسفی اروپا گاه (و بسیار) می شده است که مغز متفکر و طراح، طرح های استعماری باشند. به هیچ وجه نمی توانم باور کنم که همه آنها به دنبال منافع پست و رذل بوده باشند.
از سوی دیگر همیشه برای من جای سوال بوده که چگونه است که مثلاً ورود اسلام به سرزمین هایی چون ایران را تشرف ایرانیان به اسلام می خوانیم و نه استعمار ایران توسط مسلمین! در حالی که در این مورد هم حق خوری ها و ظلم ها چندان کم نبوده است.
این جاست که به این نتیجه می رسم که طرح های استعماری را نباید به این راحتی و با معادلات ساده تحلیل کرد و همه را با یک چوب زد. گویی همیشه چنین حرکاتی معجونی بوده است از خوبی ها وبدیها و چه بسا برای جامعه ای عملاً استعمار بسی برتر باشد از استقلال! باید بگویم دیرزمانی است که دیگر نمی توانم به دنیا با دید ایدهآلیستی نگاه کنم و احساس می کنم گاهی قبول و درک واقعیت تلخ بسی به حقیقت و درستی نزدیک تر است تا تخیل مدینهی فاضله ای که جز به وهم نمیافزاید.
به نام خدا
فرض کنید توی یک قطار نشسته اید. توی قطار جز شما کس دیگری نیست. این قطار در یک فضای بیانتها است که در آن هیچ چیز قابل روئیتی مشاهده نمیشود جز یک قطار دیگر. این دو قطار در کنار هم ایستادهاند. قطار آن چنان پیشرفته است که اگر حرکت کند شما هیچ شتابی را حس نمی کنید. حالا یکی از قطارها شروع به حرکت میکند و شما این موضوع را از پنجره قطار مشاهده میکنید. به نظر شما چطور میتوان فهمید کدام قطار در حرکت است و کدام یک ایستاده است؟
به گمان من دنیای ما نسبی است. همین قدر که حرکت این دو قطار این چنین است. به عبارت دیگر ما درون قطار واقعیتیم و هیچ راهی به بیرون از آن نداریم.
دوستی میگفت میدانی شم فلسفی یعنی چه و چه کسی شم فلسفی دارد؟ گفتم تو بگو. گفت: مثل این میماند که وقتی رفتی توالت اول کارت را انجام دهی یا شیر آب را باز کنی. اگر اول شیر آب را باز کردی بدان که شم فلسفی داری!
به نام خدا
13 فروردین 1387
نظریه معروفی هست مربوط به ارسطو، به نام میانه روی! در این نگاه هر فضیلت حد واسط افراط و تفریط است؛ که این دو رذیلت اند. بر این اساس شجاعت حد وسط بزدلی و بی پروایی، سخاوت حد وسط تبذیر و بخل، عزت نفس حد وسط خودخواهی و خاکساری، نکته سنجی حد وسط لودگی و خشکی و آزرم حد وسط کمرویی و دریدگی است.
البته نکته این جاست که این لیست، چندان نمی تواند ادامه یابد و این کمیت برای بعضی فضایل عجیب پایش لنگ است. مثلاً راستگویی! راست گویی حد وسط چیست؟ راسل می گوید: "گویند زمانی شهرداری که نظریه ارسطو را شعار خویش ساخته بود در پایان دوره شهرداری اش نطقی می کند بدین مضمون: "من کوشیده ام از خط باریک حد وسط بی غرضی و غرض ورزی منحرف نشوم." حکایت راستگویی هم همین است."
"به طور کلی در رساله "اخلاق"، نوعی فقر عاطفی دیده می شود که در آثار فلاسفه پیشین هویدا نیست. در تفکرات ارسطو راجع به امور بشری نوعی راحتی و آسودگی غیر موجه دیده می شود؛ گویی همه آن چیزهایی که باعث می شود انسان عشق پر شور و شوق نسبت به دیگران احساس کند از یاد رفته است. حتی توصیفی که او از دوستی می کند، حرارتی ندارد. ارسطو هیچ نشانه ای بروز نمی دهد که حکایت کند او نیز مزه آن حالی را که طاقت از کف عقل و خویشتن داری می رباید؛ چشیده است؛ ظاهراً همه جنبه های عمیق اخلاقی بر او مجهولند. می توان گفت که ارسطو، آن عالم بشری را که به دین مربوط می شود، یکسره از قلم انداخته است. آنچه می گوید فقط به کار مردان راحت طلبی می آید که شور و شهوتشان چندان نداشته باشد؛ اما برای کسانی که خداد یا شیطان داشته باشند؛ یا مردمانی که سیل ناملایمات آنها را به ورطه ی یأس افکنده باشد، در آثار ارسطو هیچ مطلب جالبی وجود ندارد. به این دلایل، من گمان می کنم که "اخلاق" ارسطو، به رغم شهرتی که دارد، فاقد اهمیت واقعی است."
از کتاب تاریخ فلسفه غرب راسل.
به نام خدا
رفتیم خانه عمو. عمویم خودم نه، عموی پدرم. البته پدرم او را عمو میخواند و اینکه او دقیقاً چه نسبتی با پدرم دارد معلوم نیست. به هر حال رفتیم خانه اش. خانه ای روستایی، با حیاطی بزرگ و چند اتاق داخلش. بعضی اتاق ها هم گلی است.
عمویم در اتاقی بر تختی نشسته بود. چند بالش هم پشتش. سلام و احوال پرسی گرمی کرد. مثل همیشه! حسابی تحویلمان گرفت و نشستیم. من و پدرم! همیشه ما دوتا با هم به دیدار عمو میرویم. عمو الله قلی!
عمو برای سلام و احوالپرسی نایستاد. نه چون نمیخواست؛ چون نمیتوانست. پاهایش فلج است. شبی در روستا افتاد توی چاه. صبح از روی آه و نالهاش پیدایش کردند. دیگر نتوانست راه برود.
برایش کتابی بردم. برد نزدیک چشمانش. توی فاصلهی ده سانتی گرفت؛ چشمهایش را جمع کرد و شروع کرد به خواندن. در حین خواندن دهانش را میجنباند. چند صفحه را هم ورق زد. گمانم خوشش نیامد.
گفت کتاب قبلی را سه دور کرده است. مثل همیشه! شیوه کتابخوانی قدما. بعضی جاهایش را از بر است. حافظه خوبی دارد. این روزها کارش شده فقط کتابخوانی. نه اینکه قبلاً نمیخواند. می خواند اما کمتر. به هر حال ملای ده بود. آنهم از آن ملاهای باسواد! همه میدانستند که او باسواد است.
از کتاب که فارغ میشود؛ شروع میکند به حرف زدن. از گذشته میگوید. خاطرات زیبای روستا با کلام گرم و دلنشینش. زمانی خطیبی قهار بوده است. فن سخن گفتن را خوب بلد است. تن صدا را تغییر میدهد؛ از آنچه در کتابها خوانده مثال میآرود؛ گاهی شعر میخواند و خلاصه ما را حسابی مسحور کرده است.
عمویم کتاب میخواند. پدرم کتاب میخواند. من کتاب میخوانم. تا کی و کجا قرار است کتاب خانواده ما را مسحور خود کند؟ کسی چه میداند!
عمویم کتاب خواندن را دوست دارد. پدرم نیز و من هم! میدانم که دوستداشتن ما از یک سنخ نیست. این را درک میکنم؛ اما یک چیزی هست. یک چیز خالص ناب که در هر سه این کتابخوانیها هست و آنرا باارزش میکند. یک چیزی که من حسش میکنم. عمو و پدرم نیز حسش میکنند. این چیز خالص است که ما را خیلی راحت دور هم جمع میکند، حرفها در دهان ما میگذارد و جمعمان را از دیگران به طور خاصی جدا میکند.
سالی یک بار عمویم را میبینم. شاید چندبار هم پدرم را! اما هربار دیدن آنها این امید را در من زنده میکند که بعضی چیزها هرچند طرفداران اندکی دارند اما آنقدر اصیل و باارزش هستند که سه تن را از پس گرد و غبار زمان و سن و فرهنگ، هر وقت که بخواهند دور هم جمع کنند. گاهی فکر میکنم اینها تنها چیزهای باارزش و تنها دلایل امید به زندگیام هستند!
یا حق!
به نام خدا
این روزها بیشتر فکر می کنم به اصولی که آرام آرام دارد در زندگی ام جای خود را باز می کند.
این روزها سخت تر است، کنار گذاشتن اصولی که نمی دانم کی و کجا جایی برای خود در زندگی ام باز کرده بودند.
گمانم من بیش از حد اصولی شده ام.
یا حق!
به نام خدا
هراکلیتوس: "ما در یک رودخانه قدم میگذاریم و قدم نمیگذاریم. ما هستیم و نیستیم."
ما آمدهایم و نیامدهایم؛ میرویم و نمیرویم؛ خوابیم و بیداریم؛ زندگی میکنیم و مردهایم. ما در تناقض بین متضادها میزییم.
چه کسی میخواهد انکار کند که تناقض و تضاد دارد میآفریند؟ چه زیبا میگفت آن حکیم که تز و آنتیتز، سنتز میکنند و خلقی نو در میگیرد.
حال حق چیست؟ واقعیت کدام است؟ کسی چه میداند؟ در میان این تضاد همیشگی و همگانی زندگی ما آدمیان، حقیقت خود را در کدامین لایهی متناقضنمای واقعیت پنهان کرده است؟ کسی چه میداند؟
یا حق!
به نام خدا
امروز که بشود اول فروردین 1387 من رفتم خانه داییام که مادربزرگم را ببینم. او الان 74 سال دارد. وضعیت جسمیاش بسیار ترحمبرانگیز بود. قدرت انجام هر کاری را از دست داده. حالا این کار حرف زدن میتواند باشد تا حرکت کردن و نگاه کردن و هر حرکتی که توقع دارید یک آدم زنده انجام دهد. میگویند مرضی دارد که در آن مغز اندک اندک تحلیل میرود تا آنکه از آن چیزی نماند.
من با دیدن مادربزرگم که ما بیبی میخوانیمش به فکرها فرو رفتم و اندیشهها کردم.
هیچ دلم نمیخواهد که به این روز بیفتم. دوست ندارم در بستر بیماری بمیرم. به شدت تمایلات باستانی نسبت به مرگ دارم. گویی در گذشته مرگ در میدان جنگ را بزرگ می دانستهاند و عقیده این بوده که هر کس بزرگتر، مرگش هم پرافتخارتر. زیباترین نوع مرگی را که میشناسم و آرزویش را دارم شهادت در راه خداست.(بگید آمین)
داشتم به این فکر می کردم که آیا بیبی من الان چیزی را درک میکند. یا قدرت درک او نیز از بین رفته است. و از بین رفتن قدرت درک یعنی چه؟ آدمی ممکن است قدرت ارتباظ بین الاذهانیاش را از دست دهد؛ اما آیا رابطهاش با ذهنش را نیز می تواند از دست دهد؟ این مدت چگونه بر او می گذرد؟ چون خوابی؟ در دنیایی دیگر سیر میکند؟ چه میشود؟ آیا روح وجود دارد؟ درک در روح رخ میدهد یا در ذهن؟ ذهن مادی است یا غیرمادی؟
آیا انسان خود درکی از نیستی خود دارد؟ آیا ما نبودن خود را به یاد میآوریم؟ آیا میتوانیم نبودنمان را درک کنیم؟ تا آنجا که من به خاطر میآورم، بودهام. آیا من از درک نیستی عاجزم یا اینکه این مشکل ناشی از عدم وجود خاطره است؟ عدم وجود خاطره یعنی چه؟ گویی ما نیستی را خارج از خود می بینیم اما نیستی را در وجود خود، یا بهتر است بگویم در خود نمیبینیم. درک نمیکنیم.
بماند. زیادی فلسفی شدهام.
یا حق!