به نام خدا
یک اشکال عمده که به دمکراسی می گیرند این است که با دمکراسی نمی توان به دمکراسی رسید. دوستی دارم که این اشکال را این طور بیان می کرد که فرض کنید اکثر مردم به این نتیجه برسند که دمکراسی نباید باشد، در این صورت دمکراسی خود را نفی کرده و این تناقض است و این را دلیلی بر بی پایه بودن دمکراسی می گرفت. البته ایشان عده ای را متهم می کرد که اصل را دمکراسی گرفته اند و چون این اصل خود متناقض است بنابراین این عده، دارای اشکالات پایه ای اند.
دوست عزیزی دارم که مدت ها پیش تأکید می کرد که آنچه مدرنیته را ساخته و اصل اساسی انسان مدرن، عقلانیت است. این عقلانیت می تواند به کمونیست برسد یا به دمکراسی. آنچه بی تغییر است عقلانیت است. و این نکتهی بسیار دقیق و لطیفی است. در مورد اشکال یاد شده در دمکراسی هم باید این دقیقه را فراموش نکنیم که مردمی که دمکراسی را پذیرفته اند فی بادی النظر عاقل اند. و انسان عاقل کار متناقض نمی کند. آنچه را به عنوان اشکال دمکراسی ذکر می کنند؛ در حقیقت عدم پایبندی به عقلانیت است و لا غیر!
یا حق!
به نام خدا
"دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن"
ابیات بالا از حافظ است. من حرفی که حافظ زده را قبول دارم. خصوصاً با "دیدار یار"، "گدایی"، "دوستان جانی"، "صحبت" و "دوراهه منزل" به شدت همدلی دارم. کلمات گاه فراتر از آنچه گمان می کنی تآثیر گذارند.
این را هم لابد شنیده اید: "بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی".
همین قدر بگویم که میان این دو حکمت و در پس پشت آنها من امر مشترکی را حس می کنم. گرچه گاه انتقال این حس به این سادگیها نیست.
یا حق!
از آغاز تا انجام
جهان ها
چونان حباب هایند
بر آب پاکیزه ی رود
که می درخشند و می ترکند و ...
کسی چه می داند
شاید . . . می گذرند.
زمان
دیگرگون کننده رنگ و روی جوانی
در هم شکننده ی خطوط زیبایی
خورنده ی نوادر خوان طبیعت
کیست که در برابر داس بران تو تاب مقاومت آرد؟
شاید
شاید ... کسی چه می داند؟
شاید
تنها این "سخن"،
از گزند آفت تو جان به در برد.
که شکوه و جلال تو را می ستاید.
دوش ابدیت را به خواب دیدم
چونان خیمه ای بزرگ، از نور پاک بی پایان
و در زیر آن، زمان، ساعتها، روزها و سالها
به سان سایه ای عظیم و جنبنده
جهان را و هر آنچه در اوست
در بر گرفته بود.
به نام خدا
می کشد مرا به خون
ترانه ای که می کند مرا
مجنون
جنون جنون جنون
می زند ز عمق رگ هایم
بیرون
کنون جنون چو خون
می تپد درون قلب من
می زند به شیشه سنگ من
آه از این ترانه ای که می کند
مرا
مجنون
وای از آن بهانه ای که می دهد
تو را
تو را
تو را
. . .
شاید افسون!
هیچ کس نمی تواند انکارش کند!
گلاب دره. از ارتفاعات تهران است. جایی تقریباً دست نخورده و خوش منظره. طبیعتی برای تفریح و گشت و گذار.
امروز صبح که بشود جمعه 3 اسفند ماه آنجا بودیم. با بچه های واقعه. بیست نفری میشدیم. کمتر بودیم و نه بیشتر. هدف تفریح بود و گردش و با هم بودن و لذت بردن و شاید چیزهای دیگر.هر چه بود خوش بودیم.
واقعه نام یک سوره قرآن است. توصیه شده است که هر شب خوانده شود. نمونه ای از فضیلت خواندن این سوره را می توانید در مفاتیح الجنان شیخ عباس قمی ببینید. اما واقعه نام یک جمع هم هست. از سالها پیش که من نمی دانم به کی بر می گردد؛ اتاقی در خوابگاه طرشت 3 بوده که هر شب در آن واقعه خوانده می شده و البته می شود. و به بهانه این سوره عده ای دور هم جمع می شدند و البته می شوند. گاهی نیز با هم اردو می روند. گاهی هم جشن می گیرند. این جمع سالیان سال منشأ بسیاری وقایع بوده است. خود شاهدم بسیاری تصمیم های بزرگ که در همین اتاق و بین همین بچه ها گرفته شده است. و انسانهای بزرگ و بزرگواری را می شناسم که از میان همین جمع برخاسته اند. قدیم تر ها را که یاد می آورم، جمع واقعه پرشورتر بود. حتی میگویند قدیمترک که یاد نمی آورم پرشورترک هم بوده. اما اکنون تا آنجا که من میدانم چندان شوری در آن نمانده. و حتی تصمیم بزرگی هم در آن گرفته نمی شود. اینکه آدمهای بزرگی از آن برخیزند را دیگر والله اعلم. به هر حال این جمع دارد با همین برنامه ها به حیاتش ادامه می دهد. اردوی امروز گلاب دره با همین جمع بود. . . به شدت آرزو می کنم این جمع دوباره به اوج خود بازگردد.
دلم می خواست از اردو هم بنویسم اما تنبلی ام می آید. باشد برای دفعه ای دیگر.
یا حق!
به نام خدا
اخلاق نسبی است یا مطلق؟
سوالی بود که جایی بی مناسبتی مطرح شد. جوابی این بود که مطلق نیست. اما مطلقاً نسبی هم نیست. شاید بتوان مطلقاً نسبی نبودن را این چنین فهمید که اخلاق همیشه قواعدی دارد و این قواعد همیشه استثناهایی بر میدارد. چون استثناهایی بر می دارد پس مطلق نیست. اما چون نباید هیچ گاه استثناها، قاعده شوند بنابراین مطلقاً نسبی نیست.
برای من این جواب، سوالی را به دنبال داشت. چه عاملی سبب می شود که قواعد اخلاقی استثنا بردارند؟ آیا استثنا برداشتن قواعد اخلاقی حق است یا از سر ناچاری است که پذیرفته شده است؟ (گرچه این از سر ناچاری چندان روشن نیست. یعنی مفهوم مبهمی است که از آن چیزی در نمی آید. بهتر است بگوییم ایا استثناها نا حق است؟) اگر فرض کنیم که استثنا برداشتن قواعد اخلاقی به سبب علتی برحق باشد. در این صورت باید گفت اگر آن عامل چنان همه گیر شود که استثناها، قاعده شوند چه کنیم؟ و آنگاه آیا اخلاق مطلقاً نسبی نخواهد شد؟
گمان من این است که اخلاق مطلقاً نسبی است. یعنی به گمان من این انگاره دارای شواهد منطقی قدرتمند تری نسبت به دیگر حالات ممکن است. اما باز به گمان من معیاری که قواعد و استثناهای اخلاق را تعیین می کند؛ آنقدر مبهم و ناشناخته و پیچیده و چند وجه هست که ما به خود اجازه ندهیم هر آن قواعد را استثنا کنیم. تنها در صورتی حق چنین کاری هست که شواهد قدرتمندی در اختیار داشته باشیم. عمده اشکال نسبی گرایان اخلاقی این است که گمان می کنند معیار استثنا و قاعده را یافته اند. و به راحتی حکم به تغییر می دهند و غافل اند از این دقیقه که چنین طوفانی، خانه را از شالوده بر می کند. شاهد این سخن، هرج و مرجی است که به طور معمول در جوامعی رخ می دهد که به نحوی، استثناهای اخلاقی را قاعده کرده اند.
یا حق!
آه از آن لحظه که انصاف به تدبیر بمرد
وای از این مصلحت روسپی هر جایی
مانده ام در شک و ابهام که تقصیر که بود
کین چنین باکره ای گشت بدین رسوایی!