تبليغاتX
نوشتن و دیگر هیچ...

به نام خدا

انسان های خوب کارهای خوب می کنند. کارهایی خوب است که انسان های خوب می کنند.

قدیسان اعتقادات مقدسی دارند. اعتقاد قدیسان مقدس است.

زیبایی را همه فطرتاً درک می کنند. چون همه فطرتاً درک می کنند زیبا است.

تمام جملات بالا حاصل یک اشتباه است. دور باطل. به عبارتی فریاد ممتد این عبارت که "یک چیز درست است چون درست است."

افتاده ایم در دور باطل آقاجان!(شاید هم خانم جان!) برای اعتبار بخشیدن به یک مجموعه باید معیاری خارج از آن مجموعه ارائه کرد. معیار نداری برا چی لاف می زنی؟ معیار داری بسم الله!

همین!

یا حق!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 22:4 توسط یاسر |

به نام خدا

کرکگور با سه سپهر زندگی اش تمام هفته گذشته مرا گرفت. واقعاً درک حرف او برایم گران بود. و عجیب روحم را آزرد و به شدت خسته ام کرد و مدت ها به فکرم فرو برد و هر چه تقلا کردم که از دستش در بروم و خود را از غرقاب اندیشه اش بیرون بکشم نتوانستم. عجیب شورانگیز می نویسد. و عجیب سازگار است با روحم و عجیب دقیق است و هیچ مفری نیست که بپذیری! آنگاه که دانستی چه می گوید. همین هست و جز این نیست. کرکگور خواندن دقیقاً همانند انتخاب این یا آن است. چقدر خودش زیبا می گوید که ما بین خوب و شر انتخاب نمی کنیم. ما بین خوب و شر یا هیچ انتخاب می کنیم. و این داستان برای کسانی است که بخواهند انتخاب کنند و گرنه چه بسیارند کودنانی که دست به هیچ انتخابی نمی زنند.

کرکگور سه سپهر زندگی را برای انسان ها، برای فرد فرد انسان ها متصور است. سه سپهری که هیچ جمع پذیری با هم ندارند. باید از بین این سه یکی را انتخاب کرد. نمی توانی بین اینها در نوسان باشی. یا به قولی "مذبذب بین ذلک" باشی. تنها و تنها یک انتخاب جایز است. و این سه سپهر، زیبایی شناختی، اخلاقی و دینی است. زیبایی شناختی به این معنا که فقط در فکر لذت جویی و فایده گرایی برای خود باشی. آنگونه زندگی کنی که خود دوست می داری و حال می کنی. یک عیاش را مثال پستی از این انتخاب و یک نقاش را مثال بلندی از این انتخاب می توان دانست. در سپهر زندگی اخلاقی، تفکر جمع گرایانه حاکم است. لذت و فایده اکثریت مد نظر است. چنان عمل کن که دوست داری با تو عمل شود و چنان توقع داشته باش که خود عمل می کنی! قهرمانان اخلاقی هم بسیارند. کافی است نگاهی به نقش پهلوانان در فرهنگ سنتی خودمان ببیندازیم تا متوجه شویم. و اما سپهر دینی! در این جا همه ی زندگی فدای یکی می شود. همه هستی ات از آن یکی است و او خداست. در سپهر دینی منطق و عقل و ... بی معنا است. آنچه معنا دارد خدا و سخن اوست. دل سپردن یا به بیانی ایمان آوردن به خدا و شورمندانه در جهت او زندگی کردن، هیچ نیازی به پایبندی به منطق ندارد. اینجا فقط اوست که حاکم است. و کرکگور در اوج شور و هیجان و دلدادگی، ابراهیم را مصداقی از مؤمن به سپهر زندگی دینی می داند و پر هیبت ترین کارش را قربانی کردن اسماعیل!

و چنین است که من مانده ام. کرکگور مرا درمانده کرده و در انتخاب بین مانعه الجمعانی تنها گذاشته که خود میدانم قابل جمع نیستند. تمام شواهد دینی و تاریخی و معارف حضوری، حرف کرکگور را برایم تأیید می کنند. اما چه کنم که نه راه پیش دارم و نه راه پس. کرکگور به تو می گوید داستان از چه قرار است اما به تو نمی گوید چگونه دراین داستان بازی کنی. و این قسمت تراژیک فلسفه اوست. او ما را در تاریکی مطلق رها می کند. و میگوید اگر می خواهی چیزی باشی باید شیرجه بزنی! همین. فقط باید در این تاریکی تردید شیرجه زد. و من مانده­ام و دریایی از تاریکی و خویشتنی که دلهره برش داشته . . . بپرم؟! . . .  نپرم؟!. . .  بپرم؟! . . . نپرم؟! . . .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:58 توسط یاسر |

به نام ... خدا

خدایی که ... آفرید. شاید با درد آفرید. شاید هم بی درد. شاید هم از درد. شاید هم برای درد. کسی چه می داند ... خدا . . . درد!؟

درد. فقط سه حرف است. تازه اگر دال دوم را متفاوت بگیری از دال اول که معلوم هم نیست باشد. و از کجا معلوم؟ شاید همه اش همان دال باشد و را را اضافه کرده اند برای افاضه معنا! کسی چه می داند . . . دال . . . را . . . دال!؟

خدا آفرید. درد را. یعنی نه. دردمند را. یعنی بنده را. اشتباه کردم. مخلوق را. هر مخلوقی که بنده نیست. محمد بنده بود. من ... نیستم؟! درد را هستم. بنده را...نیستم. بنده می داند درد یعنی چه؟ گمانم بداند. محمد! داری خود را می کشی! از چه؟ درد! بی دردی! دردمند! بی دردان! چه کسی می داند؟ محمد... حریص... مؤمن...؟!

دردی است غیر مردن! مردن؟ غیر مردن؟ کان را دوا نباشد. دوا؟ درد و دوا! دوا و درد! درد و دوا و درمان! پس من چگونه گویم؟ من؟! کین درد را دوا کن. کسی چه می داند... درد ... دوا ... درمان!

الا الا الا الا الا الا الا بذکر بذکر بذکر بذکر بذکر الله تطمئن؟ اطمینان؟ مطمئن؟ طمئنینه؟نفس المطمئنه؟ یا ایتا النفس المطمئنه. ارجعی الی ربک.... القلوب! کسی چه می داند... سلام علیه یوم ولد یوم یموت یوم یبعث...

داره دردم می یاد به خدا! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.......!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 11:1 توسط یاسر |

به نام خدا

آفاقی گرایی : در نگاه آفاقی گرایانه نظریه های علمی و معرفتی مستقل از آگاهی عالمان و عارفان واجد خواصی اند. معمولاً این خواص را امکان های آفاقی علم و یا آن نظریه می نامند.

آفاقی گرایان شواهدی را برای تأیید ادعای خود می آورند. مثلاً اینکه نظریه ای علمی دارای خواصی است و جنبه هایی دارد که واضعان آن نظریه از آن آگاه نبوده اند و بعد از سالها دانشمندان دیگری به آن ها رسیده اند. مثل اینکه مثلاً نظریه میدانی ماکسول در فیزیک را خود ماکسول متوجه نبود و او خود قصد داشت کارهایش را برای توجیه مکانیک اتری به کار بندد. و بعدها از میان کارهای ماکسول این جنبه فراموش شده، روشن شد. و جهان فیزیک را در بر گرفت. شاهد دیگری را که برای تأیید آفاقی گرایی به کار می برند، داستان کشف های یکسان دانشمندان متفاوت است. اینکه نمونه هایی در تاریخ علم دیده می شود که دانشمندان متفاوتی بدون اطلاع از کار هم به نظریات یکسانی درباره بخشی از علم رسیده اند را دلیلی بر جنبه آفاقی گرایانه علم دانسته اند.

برای توضیح آفاقی گرایی نیز مثال معروفی وجود دارد. فرض کنید پرونده ای حقوقی وجود دارد و وکیلی پس از مدتها متوجه تناقضی و یا ربطی بین اظهارات شاهد پرونده بیابد که به ادامه روند بررسی پرونده و حل معما کمک کند. ادعا این است که فارغ از اینکه آن وکیل یا هر کس دیگر به آن تناقض یا ربط آگاه می شد، آن ربط یا تناقض در پرونده وجود داشت. و این وجود امکانی آفاقی را برای آن پرونده معنا می دهد.

در برابر آفاقی گرایی، انفسی گرایی قرار دارد. انفسی گرایی یعنی اینکه نظریات هیچ استقلال بیرون از دانشمندان ندارد. یعنی اینکه امکان های آفاقی بی معناست.

حال باید پرسید که انفسی گرایان شواهد آفاقی گرایان را چگونه رد می کنند. یک انتقاد انفسی گرایان این است که ما در مورد این شواهد وقوف بعد از وقوع داریم. یعنی تا این  امکان ها کشف نشود درباره وجود آنها وقوف نمی یابیم و عجیب اینکه آفاقی گرایان پیش از وقوع دم از وجود این امکانات می زنند. از سوی دیگر آفاقی گرایان دارند دم از مجموعه امکانات آفاقی میزنند که حتی در مورد آن نمی توان حدس زد. و وقتی چنین است پس می توان گفت که اینان دم از هر امکانی می زنند و هر امکانی با هیچ امکانی تفاوت ماهوی چندانی ندارد.

به نظر من شواهد تاریخی را می توان هم با دیدگاه انفسی گرایانه و هم با دیدگاه آفاقی گرایانه توجیه و تفسیر کرد. گرچه پذیرش جهان واقع تا اندازه ای ما را راغب می کند که به سمت آفاقی گرایی پیش برویم؛ اما به گمان من حتی پذیرش جهان واقع نیز دلایل کافی برای پذیرش آفاقی گرایی به دست نمی دهد. زیرا نظریات علمی بیشتر به روابط بین پدیده ها می پردازد تا توصیف تک تک پدیده ها و روابط لزوماً در جهان خارج وجود ندارد.

به هر حال من حس می کنم که در میل به حقیقت گزاره های علمی، دیدگاه انفسی گرایانه اقناع کننده تر است. هر چند می دانم که شواهد تجربی و فهم عرفی ما از روابط بین پدیده ها دیدگاه آفاقی گرایی را تقویت می کند.

      

   

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 9:22 توسط یاسر |

به نام خدا

مشهد مقدس، حرم امام رضا

باب الجواد. بعد از اینکه گیت بازرسی را رد می کنی؛ می خوری به یک سردر ورودی و ملت که ایستاده اند و دارند به چیزی نگاه می کنند و لبشان می جنبد. خوب که دقت می کنی یک تابلو می بینی که روش متنی رو به عربی نوشتند. اذن دخول است و می خوانیش! عربیت بد نیست و در حین خوندن معنا هم می کنی. اولشو رد می شی بی دقتی و همین که به پایان متن می رسی دقتت بیشتر می شه! گویی پایان متن خطاب است به پیامبر و اهلش و امام مدفون در آنجا و امام زمان که: اجازه می دهید من وارد شوم؟ جمله هایی با این بیان "أادخل...". و خوب به هر دلیل منتظر جواب می مانی و هیچ نمی شنوی و تکرار می کنی و نمی شنوی و تکرار و نمی شنوی!

خوب یک هم چنین اتفاقی افتاده است وقرار است تحلیل شود. چه تحلیل هایی می توان داشت؟

1-     همه سنت ها درست است و قاعدتاً باید جواب داده می شد. اما به سبب اینکه این آقا/خانم آمادگی شنیدن جواب را نداشته است؛ یا جوابی داده نشده و یا اینکه جواب داده شده و نشنیده است. که برمی گردد به استدلال همان شعر معروف که" به حرم رهم ندادند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی"

2-     همه سنت ها درست است جز اینکه اذن دخول را نباید این چنین تفسیر کرد و قضیه این است که اذن دخول را باید نمادی تفسیر کرد و این ها نمادی است از معنایی و ...

3-     همه سنت ها درست است جز این اذن دخول که فردی غیر معصوم در دین وارد کرده و قرار هم نیست درست باشد و حقیقت؛ حال می توان تفسیر کرد که به فلان دلیل این سنت پابرجا بماند و یا به بهمان دلیل نماند.

4-     این سنت ها اصلاً درست نیست و از اول هم نبوده و اینها همه در طول تاریخ اسلام توسط مردم جاهل به دین اضافه شده و اصل دین چنین نیست و ...

5-     اصلاً بنیان فلسفی این مسئله ایراد دارد و اصلاً چنین جاودانگی قائل شدن برای انسان غلط  است و دفاعی معقول از آن نمی توان کرد و ...

6-     ... بابا ول کن هنوز چسبیدی به خرافات 1400 سال پیش!!!

و چنین است که تو معلوم نیست چند تا از این تحلیل ها را کرده ای و توی این سرمای بس ناجوانمردانه چقدر جلوی تابلوی اذن دخول باب الجواد ایستاده ای و ملت چقدر نگاهت کرده اند و آنها چه تفسیر کرده اند؛ بی دلبستگی به هیچ تحلیل و قاعده و قانونی و بی هیچ جهان بینی و فلسفه زندگی ای؛ تنها و تنها احساس تنهایی کرده ای و دل تنگت را با خودت برداشته ای و پشت به حرم کرده ای و خلاف مسیر همه مردم باب الجواد را ترک کرده ای و تا خود حسینیه محل اسکان سر در گریبان فرو برده، کفش هایت را نگریسته ای که در این شهر لجن آلود، هر لحظه دارد سنگین تر و کثیف تر می شود.

 

پی نوشت: این نوشته احتمالاً هیچ ربطی به اردوی مشهد هیئت الزهرای دانشگاه صنعتی شریف در زمستان 86 ندارد! 

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 22:51 توسط یاسر |

به نام خدا

و اینک من

   نا انسانی در این توقف زمان

     که در اندیشه ناکجاآبادی

سر به هیچ کجای وجودش فرو برده!

یا حق!

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:9 توسط یاسر |

به نام خدا لا تکن ممن یرجو الاخره بغیر عمل ‏ چون کسی مباش که امید به آخرت بسته، بدون عملی!‏ و يرجي التوبة بطول الأمل و توبه را با آرزوهای دراز به تأخیر می اندازد یقول فی الدنیا بقول الزاهدین ‏ در دنیا چون زاهدان حرف می زند.‏ و یعمل فیها بعمل الراغبین و در آن چون راغبان به آن، رفتار می کند‏ ان اعطی منها لم یشبع ‏ اگر از آن به او داده شود، سیر نمی شود و ان منع منها لم یقنع و اگر از آن منعش کنند؛ قانع نمی شود.(اینو خودم نفهمیدم یعنی چی!)‏ ‏. . .‏ حکمت 150 نهج البلاغه است. نشده بخونمش و احساس نکنم که دقیقاً آنطوری که امام ‏منع کرده نیستم! خدا به دادم برسد.‏ یا حق! ‏
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 12:21 توسط یاسر |

به نام خدا

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باش

بر لب جوی طرب جوی و به کف ساغر گیر

. . .

چی بگم؟ کامل کامله . . .

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:46 توسط یاسر |

به نام خدا

من تازگی فهمیدم ما دو نوع پلورالیزم داریم. "پلورالیزم حق" و "پلورالیزم نجات". اما در مورد "پلورالیزم حق" باید گفت که این مطلب یعنی اینکه دو مطلب متناقض بتواند حق باشد. یعنی چه؟ مثلاً اگر من بگویم هم "الف ب است " حق است و هم "الف ب نیست" در این صورت من به پلورالیزم حق قائلم. البته کاملاً مشهود است که با پذیرش چنین موضوعی عملاً منطق زیر سوال می رود و کسی که چنین عقیده ای داشته باشد باید گفت که با پذیرش این حرف همه چیز را پذیرفته است. چون یکی از مهمترین فاکتور هایی که جلوی پذیرش هر چیزی را می گیرد منطق است و وقتی آنرا بی اعتبار کردیم عملاً به همه چیز اعتبار بخشیده ایم. پس این یک معنای پلورالیزم حق است و بهتر است بگویم این حالت افراطی این اعتقاد است.

اما می توان به پلورالیزم حق قائل بود و در عین حال قائل به منطق هم بود. مثلاً چنین بگوییم که حق؛ همه در دست ما نیست. و در این صورت می گوییم آنچه من می گویم حق است و آنچه شما هم می گویید هم حق است. این بحث بیشتر در مورد ادیان رخ می دهد. که می گوییم آنچه دین الف می گوید حق است و آنچه دین ب می گوید هم حق است. در این جا باید دقت شود که آنچه این دو دین می گویند متناقض نیست هر چند می تواند متنافر باشد. به گمان من این حرف قابل دفاع است. که البته الان در دفاع آن استدلالی بیان نمی کنم.

اما پلورالیزم نجات! خوب این حرف در مورد ادیان یعنی اینکه دین الف سبب نجات است و دین ب هم سبب نجات است. البته این موضوع کمی مبهم است و ابهام آن نیز بیشتر در کلمه نجات است و اینکه نجات یعنی چه؟ در فرهنگ مسیحی این کلمه بسیار بنیادی است و برای مسیحیان بسیار شناخته شده است. شاید بتوان معادل اسلامی آن را سعادت نامید.

به نظر می آید به گونه ای پلورالیزم نجات، مفهوم دوم پلورالیزم حق را در جوف خود نهفته دارد. البته این حرف در صورتی درست است که بپذیریم آنچه سبب نجات است گراییدن به حق است. البته هستند کسانی که به نحوی به استقلال این دو معتقدند. به هر حال چه حق و نجات را وابسته بدانیم و چه مستقل، به نظر می آید پذیرش پلورالیزم نجات در مورد ادیان دارای دلایل واضح تر و بیشتری است.(البته من الان در صدد بیان این ادله نیستم).

اما از نجات که بگذریم؛ آنچه بیشتر دغدغه من است حق است. من نوع خاصی از پلورالیزم حق در ادیان را می پذیرم. و آن اینکه به نظر می آید در تمام  ادیان حقایقی نهفته است. اما در این جا مجبورم تفکیکی قائل شوم بین مفاهیم و احکام. من پلورالیزم حق را در مورد مفاهیم موجود در ادیان می پذیرم. یعنی به گمان من ادیان همگی حاوی مفاهیمی اند که حق است. و تشخیص حق بودنشان هم یا به عقل است و یا به تجربه زیستی (این دو را از استاد ملکیان آموخته ام). اما احکام وضع متفاوتی دارند. احکام چون مفاهیم نیستند که بتوان در مورد حق و باطل بودنشان قضاوت کرد. داستان احکام در ادیان داستان پیچیده ای است. به نظر می آید که دین یک برنامه به متدینان می دهد و ادعا می کند که با عمل به این برنامه به نتایجی می توان رسید. اما از سویی نه با عقل و نه با تجربه زیستی راهی به سوی پذیرش احکام نیست. اگر عقل را دخالت دهیم؛ دیگر توصیه ادیان بی معنا خواهد بود. یعنی احکام، دینی نخواهد شد بلکه ناشی از فهم عرفی خواهد بود. (داریم علمایی که اجکام را وابسته به فهم عرف می دانند.)

بگذارید به گونه ای دیگر اشکال را بیان کنم. احکام، توصیه های عملی از سوی ادیان است. سنت گراها معتقدند که عمل به سیستم احکام هر دینی به نجات می انجامد اما، نباید گزینشی عمل کرد. یعنی به گمان آنها چون هر دینی؛ سیستمی خود سازگار است. نقص  و یا التقاط سبب می شود که آن سیستم احکام به نتیجه دلخواه نرسد. البته من نمی دانم که آیا سنت گراها معتقدند که احکام حق هم هستند یا خیر. به گمان من پذیرش حق بودن احکام تمام ادیان نیاز به دفاع پر قدرتی دارد. اما گویی آنان به احکام به عنوان سمبل هایی نگاه می کنند و خود سمبل لزوماً دارای حق نیست!(این حرف من خیلی خیلی دارای ابهام است). خوب این یک حرفی است که البته به مذاق من چندان خوش نمی آید.

اما سوال من این جاست که برای کسی که در مورد مفاهیم گزینشی عمل می کند و ادیان به عنوان منابعی برای گزینش اند و معیار گزینش هم عقل است و یا تجربه زیستی؛ چنین فردی در برابر احکام چه باید کند؟ آیا حق دارد گزینشی عمل کند؟ و آیا اصلاً می تواند گزینشی عمل کند؟ به نظر می آید که معیار عقل و تجربه زیستی دیگر این جا کار نمی کند! پس واقعاً در برابر احکام باید چه کرد؟ راستش این سوالی است که بارها از خود پرسیده ام و به جوابی نرسیده ام. همین.

یا حق!   

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:51 توسط یاسر |

به نام خدا

نمی دونم چی شد که توی اتوبوس این اومد به زبونم:

آب را

     باید از کجا طلب کنیم؟

از میان سینه فرات

       یا میان قاب دست ها؟

فکر می کردم فراموش کردم..... بماند!

یا حق!

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 23:7 توسط یاسر |

به نام خدا

دلم دوباره برای خدا تنگ شده! خیلی زیاد

دلم می خواد بشینم و یه دل سیر  .  . . باهاش حرف بزنم. نمی دونی چقدر حرف تو این دل بد مصب ریخته!

موندم که خداس که یه کنج دل من لونه کرده! یا من...

یا من که تو یه کنج عظمتش گم شدم!

خدا، خداست. حالا چه کنج دل من، چه . . .

یا حق!

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:51 توسط یاسر |

به نام خدا

زندگی، زندگی، زندگی! بارها و بارها فکر کرده ام که زندگی یعنی چه و هیچ گاه به جواب قانع کننده ای نرسیده ام. بارها و بارها به خود نهیب زده ام که چرا کمی روزمرگی را پیشه نمی کنم.(البته معلوم نیست که این کاری که من دارم می کنم اسمش چیست اگر روزمرگی نیست).

رفته بودم خانه. حاجی آباد. جایی که دیگر می توان گفت هیچ تعلق خاطری به آن ندارم و خدا می داند که اگر وظیفه دیدار پدر و مادر نبود  آیا پایم را آنجا می گذاشتم؟ خانه، خانه، خانه! این هم کلمه ای است که مدت هاست با ابهام در ذهنم جا گرفته است.

پدرم می گفت این قدر فکر نکن! کمی روزمره باش. زندگی یعنی همین! می گفت ما باید چه کار کنیم که تو کمتر فرصت فکر کردن بیابی و بیشتر دچار همین روزمرگی شوی؟ نمی دانم چرا این روزها پدرم از روزمرگی خوشش آمده است؟ یادم می آید که وقتی بچه تر بودم پدرم همیشه هشدار می داد مرا از روزمره شدن! نمی دانم چرا پدرم فکر می کند من روزمره نیستم! و گمان می کند من زیاد فکر می کنم؛ در صورتی که اصلاً چنین نیست. من زیاد تخیل می کنم؛ اما فکر؟ ابدا! نکند تخیل کردن هم گونه ای فکر کردن باشد؟

آدم هایی را می بینم که به شدت معتقدند و حاضر نیستند از عقیده شان دست بردارند! چرا چنین است؟ من هیچ گاه نمی توانم تصور کنم پایبندی به یک عقیده یعنی چه؟(این خودش یک عقیده نیست؟)

من عادت ندارم برنامه ریزی کنم! پدرم می گوید تو برای زندگی ات برنامه نداری! من بارها به او گفته ام من برای زندگی انگیزه ندارم. نمی دانم این دو چه فرقی با هم دارند. انگیزه نداشتن و برنامه نداشتن. احتمال می دهم که برنامه نداشتن ناشی از انگیزه نداشتن باشد. شاید هم بر عکس!

پدرم که با من حرف می زند مرا خیلی از آینده می ترساند. من به او می گویم که او فقط به مسایل اقتصادی فکر می کند. و او می گوید مگر مسایل اقتصادی مهم نیست؟ و من می مانم که چه جواب دهم. تنها می دانم وقتی پدرم با من حرف می زند خیلی اوضاعم مشوش می شود. همه وجودم شروع می کند به لرزیدن. نمی دانم آیا می ترسم؟ اما این تشویش خیلی دوام ندارد. من باز هم همان آدم ساده می شوم، با تفکرات و خیالات خودم. خیالاتی که هیچ وقت پایانی ندارد. و خدا می داند که این حالت خوب است یا بد.

حاجی آباد که بودم پدرم حرف های زیادی با من زد. الان تقریباً هیچ از آن، به یاد نمی آورم. چرا اینجوری است؟ که من اینقدر آدم لاابالی شده ام؟

زمان می گذرد و من بی آنکه به چیزی بیندیشم(واقعاً این جا راستگو ام؟) می گذارم که عمرم بر باد رود! واقعاً زندگی یعنی چه؟

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:6 توسط یاسر |

به نام خدا ‏"بادبادک باز" را خواندم. رمانی است از "خالد حسینی" نویسنده افغانی. رمان جدیدی است. به گمانم سال 2003 ‏به بعد نوشته شده باشد. باید بگویم رمان جالبی است.‏ خالد حسینی در این داستان زندگی یک فرد را شرح می دهد. یک افغانی را! و آدم آرام آرام با شخصیت اول ‏داستان جلو می رود و با غم های او ناراحت و با شادی هایش شاد می شود. البته اینها که گفتم در مورد خودم ‏اتفاق افتاد و لزوماً برای همه چنین نیست. داستان به گمان من با آرامش خاصی پیش می رود و به نظر می آید ‏که خواننده را هیچ وقت گول نمی زند. صداقتی بی نظیر در کل داستان موج می زند آن چنان که من فکر کردم ‏که لابد آنچه نوشته شده است در مورد خود نویسنده است.‏ در کل من از چنین شیوه های روایتی بسیار خوشم می آید. روایتی که در آن زندگی فردی به دقت ترسیم می ‏شود. جزئیات فقط وقتی ترسیم می شود که نویسنده هدفی داشته باشد. توصیف حالات فرد بسیار مهم تر از ‏تصویر دنیای اطراف او باشد و اگر هم دنیای اطراف ترسیم میشود، مقصود این باشد که روان فرد بهتر درک ‏شود و ما با شخصیت داستان ارتباط بیشتری برقرار کنیم. در چنین داستانی هر اتفاقی که روایت می شود در ‏جایی دیگر استفاده می شود و یا تأثیرش را بر روحیه فرد می توان درک کرد. چنین داستانی عین واقعیت است. ‏گویی نویسنده قسمتی از واقعیت را کنده و به نمایش کلمات در آورده است. ‏ این داستان به شکل خاص تأثیری دیگر هم بر من داشت و آن اینکه فضای آن خیلی خیلی خاور میانه ای بود. من ‏این فضا را در همه جای داستان لمس می کردم. احساسم این بود که دارد روایتی از همین دنیای پیرامون ‏صورت می گیرد. من از این جهت بسیار با داستان های ایرانی و یا نویسنده های ترک و عرب انس و الفت ‏بیشتری دارم. ‏ احساس می کنم که ناخواسته در این داستان همان نوع ایمانی را به تصویر می کشد که نمونه اش را در "روی ‏ماه خداوند را ببوس" دیدم. اینکه می گویم ناخواسته چون کاملاً معلوم است که نویسنده به دنبال چیز دیگری ‏است. اما این نوع خاص نگاه به ایمان که قبلاً شرحش را داده ام بسیار در این کتاب مشهود است. البته شاید من ‏دارم اینگونه به داستان نگاه می کنم. ‏ ختم کلام اینکه به گمان من یکی از بهترین داستان هایی است که خوانده ام. به همه هم توصیه می کنم به سراغ ‏اش بروند. البته من ذائقه متفاوتی دارم ولی ممکن است خوشتان بیاید. می ارزد با یک نویسنده خوب افغان آشنا ‏شوید. یا لااقل کمی با افغان ها!‏ یا حق! ‏
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:14 توسط یاسر |

به نام خدا

چند روز پیش با دوستم داشتم صحبت می کردم و بر سر مسئله ای بحث می کردیم. دوستم به من گفت بهتر است ابتدا موضوع نزاع را مشخص کنیم و ببینیم بر سر چه داریم بحث می کنیم. یعنی اول بگذار مشخص شود که موضوع بحث برای هر دومان مشخص است و یکسان است تا بعد به بحث بپردازیم.

دوست دیگری دارم که شما ساعتها بنشینی و با او صحبت کنی نمی توانی بفهمی که درباره چه با صحبت کرده ای! بس که شاخه شاخه می شود و بس که موضوع را عوض می کند. داشتم فکر می کردم که در مورد او آنچه نا مشخص است، موضوع نزاع است و بهتر است بگوییم محل جدل! این جور آدم ها کم نیستند. کسانی که صحبت نمی کنند تا موضوعی روشن شود بلکه خود بحث و جدل برایشان موضوعیت دارد. بحث با چنین افرادی هیچ گاه به جایی نخواهد رسید.

مخلص کلام اینکه یک موضوع جدل داریم و یک موضوعیت جدل! در صحبت و گفت و گو و بحث آنچه قدم اول است روشن شدن و از پرده به در انداختن موضوع جدل است. و البته و صد البته آفت سخن و گفت و گو موضوعیت یافتن جدل است. این خود کلاف سر در گم است. و وای به آنکه گرفتار این بلا شویم.همین!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:1 توسط یاسر |