به نام خدا
به نام خدا
دین. به طور معمول وقتی این کلمه را به کار میبریم به یاد نماز و روزه و کلاً عبادات می افتیم. میشود در یک تقسیم بندی ساده گفت که دین دو بخش دارد. عبادات و اخلاقیات. البته این تقسیم بندی زیادی شاید ساده به نظر آید و البته اشکالات زیادی بر آن بار است. اما من الان می خواهم راجع به عبادات صحبت کنم.
به نام خدا
همیشه برای من سوال و دغدغه بوده که انسان از کی حق دارد حرف بزند و یا بنویسد. این سوال هم عمدتاً ناشی از این است که هر حرف زدنی تأثیری دارد و آیا انسانی که حرفی را می زند در برابر تأثیر آن حرف مسئول است؟ از سوی دیگر گویی این توقع وجود دارد که انسان برای حرفش دفاعی داشته باشد و همیشه هم مدافع آن باشد. حال مشکل وقتی ایجاد می شود که انسان احساس کند که افکاری که دارد و اندیشه هایش روز به روز در حال تحول و دیگرگون شدن است. و حتی ممکن است حرف هایی که تا دیروز درست می پنداشته امروز به کل غلط بداند. این جاست که آن سوال و دغدغه رخ می نماید.
به نام خدا
یک سخنرانی از استاد ملکیان خواندم که درباره امید حرف زده بود و پیشرفت. نکات جالبی را در آن اشاره کرده بود. بین این دو مفهوم تفاوت قائل شده بود و بر هر کدام توضیحی داده بود. پیشرفت یک مفهومی است که در پارادایم مدرن معنا دارد و در آن فضا ایجاد شده است. در صورتی که امید در پارادایم دینی است که معنا می یابد. من در صدد این نیستم که این دو را توضیح دهم کسی که مایل است می تواند به سایت نیلوفر مراجعه کند.
به نام خدا
"پارادایم". داشتم به این کلمه فکر می کردم. شاید اولین بار این کلمه را در فلسفه کوهن شنیده باشم. کوهن از این کلمه مفهومی خاص را منظور دارد. پارادایم یک کل است. یک کل اجتماعی_تاریخی. یک جهان است و یک فضا. فضایی که در آن به شیوه خاصی پدیده ها را می بینند و تفسیر می کنند.
به نام خدا
انسان زندگی می کند و در زندگی اعمالی انجام می دهد و اعمال اثراتی دارند. آقای ملکیان مثال جالبی می زند در مورد اثر اعمال و درک ما از اثر اعمال! یک نفر را در نظر بگیرید که دارد غذا می خورد. او در هر لحظه احساسی نسبت به سیری خود دارد، یعنی در هر لحظه می تواند به طور کیفی بداند که چقدر سیر است. شاید به این علم حضوری هم بتوان گفت. خوب این یک شیوه ی درک اثر عمل است. حال همان فرد را در نظر بگیرید که حسابی بانکی دارد و هر دفعه مقداری پول به این حساب اضافه یا کم می کند. حال اگر از او بپرسید چقدر پول در حساب داری؟ می گوید باید محاسبه کنم یا از بانک بپرسم و به عبارتی درک مستقیم و بی واسطه ای نسبت به وضعیت حسابش ندارد. این هم شیوه ی دیگری از درک اثر عمل است.
به نام خدا
دوست خوبم را گفتند شعری بگو، چنین گفت:
سر فرود آورده بید پیر مجنون ریشه دارد
پیرمرد پیر از دنیا بریده تیشه دارد
گر تو را صبر است قدری صبر کن
دشت از تکرار غم اندیشه دارد.
شعر را باید شنید. به گمان من همینکه تصمیم بگیرید که شعری را تفسیر کنید و توضیح دهید یا آن را مورد قضاوت قرار دهید، به خطا رفته اید. (چقدر به حرف های پولس قدیس نزدیک شده ام که می گفت، به محض اینکه در مورد خدا اندیشه کنید به گناه آلوده شده اید.) بنابراین می توانم بگویم شعر را شنیدم و خوشم آمد. شعر زیبایی بود.
داستان بالا دیروز اتفاق افتاد. امروز صبح که بیدار شدم و رفتم سراغ حافظ، با چنان شعری از من استقبال کرد که هنوز سرم از مستی اش فرو ننشسته. حیفم آمد ننویسمش!
لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است
از پی دیدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهی است که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خویشم که در این قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدار من است
طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
باغبان همچو نسیمم ز در خویش مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
یار شیرین سخن نادره گفتار من است.
به نام خدا
ساختارگرايي و پساساختارگرايي دو نحله مختلف در تفسير متن هستند. ساختارگراها معتقدند که متن يک ساختار کلي است. و براي فهم آن بايد دانست اين ساختار چيست؟ معمولاً ساختارها با نشانه ها و تمثيلات و نکات ديگر خود را عيان مي کنند. به گمانم ساختارگراها براي هر متني ساختار واحدي را قائلند.(البته اين را مطمئن نيستم، اما لااقل مي توان گفت که ساختارگراها، معتقد به ساختارهاي محدودي براي متن هستند). از نظر ساختارگراها مؤلف مرده است. اين يعني اينکه مؤلف نمي تواند اطلاعاتي در مورد متن به ما بدهد. چون او نيست.
پساساختارگراها، هيچ ساختاري را بر نمي تابند. به همين دليل است که به آنها ساختارشکن هم مي گويند. حرف عمده ساختارگراها اين است که خواننده متن توانايي اين را دارد که با هر ساختار ذهني به سراغ متن رود و به بياني هر ساختاري را بر متن بار کند.
براي من نکته اي مجهول است. و آن اينکه آيا مي توان بدون داشتن يک ساختار ذهني به سراغ متن رفت؟ به گمان من ما ابتدا ساختاري از متن را در ذهن مي سازيم و سپس به سراغ متن رفته و آن را مي آزماييم. اين نکته از آن رو داراي اهميت است که ساختار حدس زده شده پيش از مواجهه با متن است. و اين يعني ساختار حدس زده شده کاملاً وابسته به ماست و نه متن.
حال بايد از خود پرسيد ما چقدر در آن ساختار اوليه ی حدسي، آزاديم؟ و اينکه پس از مواجهه با متن، متن چقدر در آن ساختار پيشيني تغيير ايجاد مي کند. و در حقيقت کنش بين خواننده و متن به کجا مي انجامد؟
اما در مورد آن حدس اوليه بايد گفت ما چندان هم آزاد نيستيم. آن حدس اوليه وابسته به اطلاعات ما از متن و درخواست ما از متن است. اصلاً همين که مي گوييم متن، ذهن ما آماده مواجهه با پديده خاصي است. زبان متن، زمان تأليف، مؤلف، کيفيت ايجاد، تاريخ متن و خيلي اطلاعات ديگر که ما معمولاً قبل از مراجعه به متن مي دانيم در آن ساختار ذهني حضور دارند. بنابراين ساختار حدس زده شده ما، چندان هم لاقيد نيست تا هر آنگونه که بخواهد در آيد. البته گويي ساختار شکنان مايلند بگويند که ما قادريم خودخواهانه اين ساختار حدسي پيش از مواجهه را تغيير دهيم. و آن را هر آنگونه که بخواهيم آرايش کنيم. من هر چند معتقدم که ذهن انسان قابليت هاي شگرفي در تخيل آزاد دارد، اما نسبت به حدس هاي لجام گسيخته مشکوکم.
از سوي ديگر توجه به اين موضوع نيز بسيار قابل اهميت است که متني خاص چه تفاسيري را بر مي تابد و چه تفاسيري را بر نمي تابد. آيا مي توان پذيرفت که متن کاملاً در برابر آنچه ما از او استنطاق مي کنيم رام است؟آيا متن در برابر استنطاق ما هر آن پاسخي را که ما بخواهيم خواهد داد؟ به گمان من چنين گماني ساده انديشي است.
توجه به اين نکته نيز مهم است که ساختارهاي زباني و فرهنگي و فولکلور هر زبان نيز مفسر را محدود مي کند و او را در چهارچوبي خاص پيش مي برد. آنچه به طور کلي مي توان گفت اين است که ظن تاريخي ما و استقراي تجربي ما چنين مي گويد که متن نمي تواند هر تفسيري را برتابد و از ديگر سو تخيل لجام گسيخته آدمي او را وا مي دارد که متن را هر آنگونه که بخواهد به زبان آورد. پس به گمان من هر تفسيري جايز است و هيچ تفسير برتري وجود ندارد اگر و تنها اگر ساختار هاي منطقي زبان به ما اجازه دهد!