تبليغاتX
نوشتن و دیگر هیچ...

به نام خدا

برکلی موجود جالبی است.  او معتقد است مبنا و منشاء علم حس و تجربه است. اما در عین اینکه به حس معتقد است به وجود محسوس معتقد نیست. در حقیقت وجود محسوس را به صورت دیگری می فهمد. او می گوید من برای محسوسات وجود حقیقی قائلم، اما وجود را چنین می فهمد که آن چیزی وجود دارد که قوه ادراک من آنرا درک کند. و وجود آن چیز ، امری غیر از ادراک من نیست! عجیب این است که او می پذیرد که اراده تصورات  تحت اراده او نیست و عجیب ت راینکه آنرا دلیلی بر وجود خدا می گیرد! یعنی می گوید که چون ادراکات من خارج از اراده من عمل می کنند پس باید اراده کننده ای داشته باشند و آنرا خدا می داند!

سوالی که من از برکلی دارم این است که چطور می توان قائل به اراده تصورات خارج از اراده ادراک کننده  بود و در عین حال قائل به وجود به معنای استقلال تصورات نبود؟ یعنی اینکه آیا تصورات معتبرند به اعتبار ما؟ اگر چنین نیست، چطور بین این موضوع و وجود تصورات در جهان خارج فرق قائل نیست؟

سوالی دیگر هم پیش می آید و آن اینکه آیا ادراک  را و در معنای دیگر تصور را نفس ما می سازدیا اینکه خود مستقلاً وجود دارد؟ اگر ناشی از نفس ماست،چگونه است که از خود اختیار دارد؟ اصلاً امکان دارد چیزی را خلق کرد که برای خود اختیاری داشته باشد؟و از همین جاست که باز ذهنم به معنای جبر و اختیار  در مورد انسان نزدیک می شود! چگونه است که ما مخلوق خداییم و تحت اراده او و در عین حال قائل به اختیار خودیم! به گمان من این جا از آن جاهایست که منطق کمیتش بدجور لنگ است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:46 توسط یاسر |

به نام خدا

"متعلق ايمان مشکوک است." اين حرفي بود که چند وقت پيش زدم و گفتم که من چنين      مي انديشم. البته اين حرف را من از جايي کش رفته ام. ايمان گرايان، که نحله اي از متألهان مسيحي اند؛ شايد اولين بار اين چنين گفته اند و خصوصاً اگزيستانس معروف "کرگکور".

من در اين باره بسيار انديشيده ام. و بارها و بارها تأمل کرده ام و هر بار به همين نتيجه رسيده ام. اکنون سعي مي کنم دلايلي منطقي براي ادعاي خويش بيان کنم. البته تقريباً بخش زيادي از آنچه مي گويم، به تحليل زبان برمي­گردد و شايد لزوماً نتوان اين دلايل را دلايلي فلسفي به حساب آورد.

 نکته مهمي وجود دارد و آن اينکه من ايمان را در کنار يقين معنا مي­کنم. و به عنوان امري متفاوت با آن. ابتدا به يقين بپردازيم. معناي يقين تقريباً واضح است. اگر به هر موضوعي(يا شيئي) قطعيتي پيدا کني چنان که در آن قطعيت تغييري حاصل نشود، من آن حالت را يقين مي­نامم. بنابراين ما نسبت به متعلق يقين، قطعيت داريم. يقين امري ذومراتب نيست. يعني نمي­توان گفت به فلان موضوع يقين بيشتري دارم. يقين معرفتي است ثابت! البته در چگونگي حصول اين معرفت حرف بسيار است؛ من خود آنرا به دو طريق قابل حصول مي­دانم: يکي اثبات عقلي و ديگري اثبات تجربي براي فرد(يا همان شهود فردي).

اما ايمان؛ اين کلمه ويژگي خاصي دارد و آن اينکه ذومراتب است، يعني مي توان بحث از ايمانِ کمتر و بيشتر کرد. ذومراتب بودن با قطعيت چندان سر سازش ندارد. زيرا طبق آنچه در مورد يقين گفتيم قطعيت نمي­تواند کم و يا زياد شود. بنابراين مي­توان گفت ما نسبت به متعلق ايمانمان قطعيت نداريم. و من آنچه را که در آن قطعيت ندارم، مشکوک مي­خوانم. حال مسئله اين است که آيا عدم قطعيت را شک خواندن امر اشتباهي است؟ به زعم من خير! بنابراين عجيب نيست که ما متعلق ايمانمان را مشکوک بخوانيم.

حال نکته­اي هست که تأمل بايد کرد؛ و آن اينکه آيا متعلق ايمان مي تواند متعلق يقين قرار گيرد؟ عکس اين موضوع که به طور واضح غيرممکن است، يعني آنگاه که به چيزي يقين پيدا کردي به هيچ عنوان نمي­تواني حرف از ايمان در مورد آن بزني. اما آيا مي­توان گفت متعلق ايمان قابليت اين را دارد که در موردش به يقين رسيد؟ به گمان من لااقل مي­توان گفت بخشي از متعلقات ايماني اين قابليت را دارند. آنچه ما از زبان مي­فهميم چنين است که گاهي بعضي خواستار يقين در مورد متعلق ايمانشان بوده اند(داستان حضرت ابراهيم و پرندگان در قرآن).

اما واقعاً ايمان يعني چه؟ و اين حالت چگونه حاصل مي­شود؟ به گمان من هم ايمان و هم يقين حالاتي رواني براي انسان­اند و گونه­هاي خاصي از اعتماد. در مورد يقين اين اعتماد بي شک و شبهه است ولي در مورد ايمان، اين اعتماد همراه با شک است. اعتمادي که گويي در فضايي مبهم و مه­آلود شکل     مي­گيرد و يا آنکه به همراه تناقضاتي است. به گمان من بحث از خوف و رجا به اين موضوع بسيار نزديک است. فضاي خوف و رجا، فضاي مشکوک و مبهم و مه­آلودي است و اين فضا، به زعم من فضايي ايماني است.  

بنابراين من مشکوکم نسبت به متعلق ايمان خود، اما در عين حال نسبت به او مأيوس نيستم و اين به گمان من تمام آن چيزي است که مؤمن مي تواند داشته باشد! والسلام.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 15:53 توسط یاسر |

به نام خدا

درباره تفسير متون حرف هاي زيادي زده مي شود. در بحث هرمنوتيک مسئله اي را درباره کشف معنا از متن بيان مي کنند که مسايل زيادي را به دنبال خود خواهد کشاند. من در اين جا قصد دارم آن مسئله اي را که هرمنوتيک مطرح مي کند و مسايل حاصله از آن را  بيان کنم.

هرمنوتيک يک حرف کلي دارد و آن اينکه يک مفسر داراي پيش فرض است. يعني کسي که دارد متني را مي خواند و در صدد فهم آن بر مي آيد، بايد توجه داشته باشد که با ذهن خالي به سراغ متن نرفته است. از سويي ذهن خالي انسان قابليت درک و فهم ندارد و از سوي ديگر فرض اينکه ذهن انسان مي تواند خالي باشد، فرض محالي است. يعني ما انسانها در جهان ذهني خويش گرفتاريم. مي توانيم بعضي از زوايا و پيش فرض هاي ذهن خود را بشناسيم، حتي بعضي از آنها را کنار بگذاريم. اما اين فرض که ما مي توانيم با ذهني عاري از هر چيزي به سراغ درک مسايل برويم به نظر غير ممکن است. اين پيش فرض ها که من به جهان ذهني فرد تعبير مي کنم شامل عقايد و نظريه هاي علمي پذيرفته شده و علايق و ... است.

اين مسئله شبيه است به بحثي در فلسفه علم که کوهن مطرح کرد و در آن دانشمندان هر دوره در يک جهان فکري بسر مي برند که آنرا کوهن پارادايم مي خواند. به عقيده کوهن، بسته به اينکه شما در چه پارادايمي بيانديشي نوع نگاه و فهم و تفسيرت نسبت به پديده ها متفاوت خواهد بود. و به عقيده او دو پارادايم مختلف غير قابل قياس اند. به اين معنا که در پارادايم جديد سوال ها و نگاه ها و تفسير ها به کلي ديگرگون مي شود.

بنابراين هرمنوتيک در علم فهم کلام بسيار نزديک است به مدل پارادايم در فلسفه علم کوهن و هر دو داراي يک نتيجه مشترک اند که صاحبان اين تئوري ها خود به آن معترف اند. اين نتيجه نسبي گرايي در معرفت شناسي است.

بگذاريد درباره نسبي گرايي در معرفت شناسي توضيحي بدهم. ما دو نوع نسبي گرايي داريم. يکي نسبي گرايي در وجود امر واقع است و آن اين معنا را مي دهد که هيچ امر واقعي و حقيقت واحدي خارج از ذهن ما نيست. که اين موضوع را عده ي زيادي قبول ندارند. دومين نوع نسبي گرايي اين است که اگر حقيقت واحدي در خارج ذهن ما وجود دارد لزوماً فهم واحدي از آن در ذهن انسان هاي مختلف وجود ندارد و به عبارتي شيوه اي واحد و هميشگي براي توجيه و تفسير پديده ها وجود ندارد. اين را نسبي گرايي در معرفت شناسي گويند.

هم فلسفه کوهن و هم هرمنوتيک اين نتيجه را با خود دارند. کوهن مي گويد که پارادايم هاي جديد تر لزوماً به سمت صدق بيشتر حرکت نمي کنند. بنابراين هيچ پارادايمي در نشان دادن صدق از پارادايم ديگر برتر نيست. و گادامر در هرمنوتيک مي گويد که هيچ تفسير برتري وجود ندارد.

دقت در اين امر مهم است که چنين نسبي گرايي را واضعان اين تئوري ها خود قائلند و آنرا ضعف تئوري خويش نمي دانند. بنابراين ما نمي توانيم آن را به عنوان مشکلي در اين تئوري ها مطرح کنيم مگر آنکه دليلي براي درست نبودن نسبي گرايي بيايم و يا اينکه بر تئوري آنها و نحوه نتيجه گيريشان خللي وارد آوريم.

من سعي مي کنم آنچه به گمانم در اين دو تئوري مغفول واقع شده را بيان کنم.(البته شايد به اين مسايل پرداخته شده و من درباره آن چيزي نخوانده ام) در هر دو اين تئوري ها آنچه بر آن تأکيد ويژه مي شود، در نظر گرفتن پيش فرض ها و به بيان من جهان ذهني مفسر و يا به بيان کوهن پارادايم و در هرمنوتيک افق ذهني مفسر است. اين موضوع را گويي بايد پذيرفت که پارادايم ها و افق هاي ذهني متفاوتي وجود دارد؛ اما نکته اين جاست که آيا در فرايند فهم، پديده مورد بررسي يا متن مورد نظر، به صورت منفعل عمل مي کنند؟ به بيان ديگر و شديد تر آيا مي توان به اين بهانه که پيش فرض ها متفاوت است؛ هر نوع تفسيري را از پديده و متن ارائه کرد؟ متن و پديده چقدر در مقابل اين موضع مقاومت مي کنند؟ آيا هر نوع برداشتي را مي توان بر پديده و متن سوار کرد و بر آن بار کرد؟ به نظر مي آيد که هم پديده ها و هم متون چنين نيستند. ما نمي توانيم از يک جمله خاص هر معنايي را که بخواهيم دريافت کنيم و يا يک پديده اي را به هر آن گونه که مي خواهيم ببينيم. و اين يعني نه هر تفسيري امکان پذير است و نه هر مشاهده اي!

نکته دوم اينکه آيا مي توان پذيرفت که پارادايم ها  و يا افق ديدها، بکلي با هم متفاوت باشند؟ به بياني پيش فرض ها تا چه حد مي تواند گونه گون باشد؟ به نظر مي آيد که به کلي چيز ديگري بودن پيش فرض ها را نه تاريخ علما تأييد مي کند و نه دليلي قاطع بر آن هست. حتي دلايلي تاريخي و روان شناختي وجود دارد که اين مسئله را تا حد زيادي محدود مي کند. مثلاً عقيده به فطرت يکسان و يا روان مشابه آدمها يکي از دلايل تحديد رأي فوق است.

هر دوي اين تحديد هاي بيان شده مي تواند موضع نسبي گرايي را تا حد زيادي معتدل کند؛ اما نکته اين جاست که آنرا به کل از بين نمي برد. حال بايد ديد معقول گرايان که معياري ثابت و هميشگي براي پيشروي به سوي صدق و تشخيص صدق و کذب قائلند، آيا دليلي قاطع و معياري مشخص براي ادعاي خويش دارند يا خير! و نکته ديگر اينکه نسبي گرايي معتدل چه خطراتي را براي معقول گرايان به دنبال دارد که آنانرا اين چنين به هول و ولا انداخته است!

        

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:28 توسط یاسر |

امروز روز جالبی بود. مثل اینکه خدا تصمیم گرفته بود مرا به هر طریق ممکن به سوی خود بخواند.

سر کلاس فلسفه علم بحث به خدا و دین کشیده شد. استاد خواسته یا ناخواسته بحثش کمی احساسی شد و خود اولین کسی بود که دگرگون شد.

سر کلاس اندیشه اسلامی به رغم تلاش استاد برای بی طرف بودن نسبت به دین باز بحث به مسایل احساسی کشیده شد و من می دیدم تلاش صادقانه استاد را برای بیان آنچه هست و نمی شود به زبان آورد.

من با روزهای چهارشنبه خیلی حال می کنم. برایم لذتی عجیب به همراه دارد. شاید به خاطر دو درسی باشد که این روز دارم.فلسفه علم و اندیشه اسلامی! به هر حال این روزهاست که نسبت به خودم امیدوارتر می شوم.

امروز در هر دو کلاس جرف از کرکه گور زده شد. و بحث متعلق ایمان و شیرجه زدن به دریای ایمان و اینکه متعلق ایمان همیشه مشکوک است. و من هر دو جا بر سر درستی این حرف پای فشاری کردم. حرف من صاف و ساده این است:آنچه گناه است یاس است و نه شک. حتی اگر به متعلق ایمانت مشکوک باشی!

 خوب اینها که کلی بهم حال داده بود. یه شعر از قیصر هم که دیگه عیش رو کامل کرد.

دست عشق از دامن دل دور باد!
مي توان آيا به دل دستور داد؟
مي توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادي از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود ايست!
باد را فرمود بايد ايستاد؟
آن كه دستور زبان عشق را
بي گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مي دانست تيغ تيز را
در كف مستي نمي بايست داد

راستی به معشوق می توان مشکوک بود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:17 توسط یاسر |

نمی دانم چرا این روزها به شدت به حافظ علاقه مند شده ام. یعنی هر شب و هر روز به سراغش      می روم و حالی از او می پرسم.

البته من با حافظ هیچ وقت بیگانه نبوده ام. همیشه از وقتی فهمیدم شعر چیست به نحوی با او آشنایی و رابطه داشته ام. اما این روزها گویی حافظ جور دیگری است!

درست نیست مقایسه بین شعرا! خصوصاْ اگر رند هم باشند! اما خواه ناخواه این نفس اماره ما مقایسه می کند.(گویی قیاس اصلاْ کار نفس اماره است) و این بار مولوی را با حافظ. مولوی در دیوان شمس یکپارچه دیوانه است. اما حافظ گویی چنین نیست! او زیرک تر از این حرف هاست.

من مطمئنم که هر کدام از غزل های دیوان حافظ را که بخوانم لذت می برم. اما دیوان شمس این طور نیست. باید گشت و خوشه چینی کرد.

بگذریم. همه این حرف ها بهانه ای بود تا غزلی از حافظ را بنویسم. امروز کلی با آن محشور بودم!

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند.

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:40 توسط یاسر |

دیروز نشریه کلمه را می خواندم. من از کار نشریه ای بچه ها واقعاً خوشم می آید. ... اما اینو نمی خواستم بنویسم.

دیروز نشریه کلمه را می خواندم. بعد احساس کردم بوی نفت می آید! هر چه اتاق را گشتم نتوانستم برای این بو منبعی بیابم! باور نمی کنید، بوی نشریه کلمه بود.... این را هم نمی خواستم بگویم.

دیروز نشریه کلمه را می خوانم. م م م... نمی دانم چرا این حس از همه چیز و همه کس گفتن مرا رها نمی کند. اه آدمی می ماند از حرف خود را زدن!

دیروز نشریه کلمه را می خواندم. شعری از قیصر زده بود. همان شعر جالب "طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ...." . و به دلایلی گویی آقای صافی گلپایگانی هم به پیروی از قیصر در همان وزن و قالب و موضوع شعری گفته بود. هر دو را خواندم و فهمیدم فرق بین سادگی دل و دلدادگی را با عقیده داشتن و عالم بودن!

البته من هیچ منظوری از حرف بالا نداشتم! لطفاً بد تفسیر نشه!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:25 توسط یاسر |

"آدمی را نشاید که به غیر خویش پردازد."

من برای فهم جمله بالا مجبورم معنای دقیق چند کلمه را بدانم."آدمی" . "نشاید" .  " خویش".

البته معنای غیر و پردازد هم چندان آشکار نیست ولی به هرحال روشن تر است از بقیه.

وای که زبان این روزها برایم تبدیل به چه پدیده پیچیده ای شده است. 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 21:44 توسط یاسر |

دیروز به دل گفتم آرام باش

     امروز آزاد گذاشته ام او را، فریاد برآرد

              تا فردا چه پیش آید...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:57 توسط یاسر |

به نام خدا

در پی خواندن کتاب "قلب اسلام" اثر آقای سید حسین نصر، از آنجا که آدم گیری هستم؛ تصمیم گرفتم کلی به آن گیر دهم. بماند که خودم خیلی از همین نتایجی که اقای نصر گرفته اند را به گونه ای دیگر قبول دارم.

1-    در صفحه 30 در مورد شر بحثی را مطرح می کند. شر را ناشی از جدایی از خیر مطلق می خواند و البته چون همه موجودات در آفرینششان نقصانی از خیر مطلق رخ داده پس بنابراین دچار شر شده اند. و با این دید شر امری است جبری. و هیچ گاه هم به طور کامل از بین نمی رود، چون هیچ موجودی هیچ گاه خیر مطلق نمی شود. البته یک بحثی هست و آن اینکه ممکن است این موجود با از بین رفتن شخصیتش و فنا شدن در شخصیت خیر مطلق، یعنی یکی شدن با او این نقصان را بر طرف کند و شر را از بین ببرد؛ اما نکته این جاست که آیا در این صورت چیزی از آن موجود می ماند که شری برای او تعریف کنیم؟ به عبارتی شری که وابسته بوده به وجود آن موجود با عدم شدنش از بین می رود. یعنی شر از بین نرفته بلکه وجود آن موجود بی معنا شده و تا مادامی که شما از خود و وجود خود چیزی را باقی بدانی؛ شر با آن قرین است.

البته آنچه گفتم درباره وجود شر و چگونگی آن است. بحث دیگری را در این رابطه می توان مطرح کرد و آن درک شر است. یعنی ما درکی از شر داریم که حالا هرچند مبهم من آنرا رنج می نامم. اگر رنج چنین باشد، وابسته به درک ما خواهد بود و آنگاه کم کردن رنج و رنج نکشیدن انسانها لزوماً به معنای کم شدن شر و از بین رفتن آن نخواهد بود. می تواند شری وجود داشته باشد و انسان آنرا درک نکند. و در این صورت آیا     می توان گفت تلاش برای کمتر رنج کشیدن انسانها تلاشی مقبول است؟ به بیان دیگر آیا ما باید عوامل شر را از بین ببریم(که به نظر      می آید با تعریف فوق از آن هیچ گاه ممکن نیست) یا این که سیستم ادراکیمان را طوری تربیت کنیم که درک شر برایمان رنج آور نباشد؟

از تمام حرف های بالا که بگذریم باید گفت، در توصیف فوق از شر، باید به چند نکته توجه کرد: یکی اینکه این توصیف نیاز به پذیرش پیش شرط هایی دارد و آن پیش فرض ها را می توان نپذیرفت و درخواست دلیل برای آنها کرد. دوم اینکه حتی با پذیرش آن پیش شرط ها هم نمی توان منطقاً تنها این چنین توصیفی را نتیجه گرفت؛ اما می توان گفت که این توصیفی منطقی است و از سوی دیگر توصیف زیبا و ساده و سازگار و قابل باوری است.

یک موضوع دیگر اینکه توصیف مسیحیت از شر به گونه ای دیگر است. و آن اینکه شر را ناشی از گناه اولیه انسان در بهشت می دانند و چون انسان مرتکب این گناه شد دچار شر شد. البته آنجا گویی شر و رنج را یکی می گیرند و شری که ادراک نشود را بی معنا می دانند. یعنی به گمانم اصلاً برای غیر انسان شری قائل نیستند. خوب البته این هم توصیف جالب و قابل توجهی است اما به گمان من توصیف اسلامی  جامع تر است. بماند!

یا حق!

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:1 توسط یاسر |