تبليغاتX
نوشتن و دیگر هیچ...

به نام خدا

ابن عربی موجود عجیبی است. حرف های عجیبی هم می زند. مثلاْ این حرفش را دقت کنید:"همه سخنان سخن خداست". خوب آدمی چه بگوید وقتی چنین حرفی را می شنود.

از ابن عربی مطالبی را خواندم در مورد نگاهش به وحی. می گوید یک سخن می تواند برای کسی وحی باشد و برای کسی نباشد. اگر برای کسی باشد با او کار دیگری می کند. او می گوید اگر سخنی آن چنان بر تو تاثیر گذاشت که جای هر گونه تردید و تعقل را بر تو بست آنگاه آن سخن وحی است.

چند مسئله این جا مطرح است. یکی اینکه این وحی را فقط هر فرد خود درک می کند و چنین توصیفی از وحی به ما یاری نی کند که بدانیم آیا بر دیگری وحی شده یا خیر. چون گویی این به کلی دیگر شدن فقط بر خویشتن روشن است و نه بر دیگری.

دوم اینکه به گمان من این جا توصیه ای یا معیاری بیان نشده. این یک توصیف است از حالتی که بر انسان رخ می دهد. چه شما بدانید که امری وحی است و چه خیر آن وحی کار خود می کند و تاثیر خود می گذارد. چون معیار و توصیه آن جا معنا داردکه هنوز جایی برای تعقل باشد و چون جایی برای تعقل نماند دیگر معیار چه معنا دارد؟

سوم اینکه به عنوان یک شنونده از چنین حالتی و توصیفی این سوال می تواند پیش آید که از کجا معلوم که آن چه رخ داده وحی است و یا وسوسه. گرچه م نظر ابن عربی را نمی دانم اما می توانم خود حدس هایی بزنم.

اولاْ خدا که خود گفته ما هدایتتان می کنیم. دوماْ گویی انسان باید دائم تعقل کندو شکاکیت به خرج دهد. حال با تمام این دقت ها چنین حالتی رخ داد. اولا ْ در این صورت انسان که نمی تواند مقاومتی کند چون اگر مقامت کند که آن حالت نیست و پس اتفاقی رخ می دهد یا خواهد داد. ما تلاش خود را کرده ایم برای آنکه وسوسه نباشد. اما اگر شد گویی راه چاره ای برای آن نیست. گویی باید دل را به دریا زد و به خدا اطمینان کرد.

خوب می دانم که نوشته ام بد و غامض است. اما من نه حوصله ویرایش دارم و نه اینکه متنی را دوباره نگاه کنم. من متن را مینویسم چون این گونه فکر می کنم که متن نوع حرف زدن با خود است. در حرف زدن این اشکالات وجود دارد و اصلاح آن بی معناست.

یا حق!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 11:9 توسط یاسر |

به نام خدا

می خواهم امروز یک جمع بندی بر افکارم داشته باشم. ببینم چگونه می اندیشم. شاید آدمی هر چند وقت خود را جمع بزند و کلیت ساختار ذهنی اش را به خود یادآوری کند بد نباشد.

خوب من فلسفه را و هنر را و عرفان را قبول دارم. بگذارید به یک یک اینها نظری بیاندازیم.

فلسفه را قبول دارم، اما فلسفه چیز پیچیده و گسترده ای است. بنابراین من عقل را قبول دارم و آن هم عقل خودم. و به گمانم حرف درستی دارم می زنم چون جز آن عقلی که خود از آن یک علم حضوری دارم  چیز دیگری را نمی توان پذیرفت(به عنوان عقل). پس برای هر کس عقل خود او ملاک است. بهتر است امیدوار باشیم به اینکه عقول انسانها مشترکاتی را می تواند درک کند. البته امیدواریمان بی مورد نیست. چون یک مجموعه تأیید کننده حرفمان به اندازه تاریخ بشر داریم(منظورم تأیید استقرایی است). پس عقل من ملاکی است برای من. فلسفه فقط ریزه کاری ها و چگونگی استفاده از این عقل را به من  می آموزد. اما کدام فلسفه و کدام فیلسوف را؟همه را! همه ی آنچه فیلسوفان گفته اند و عقل من تناقضی در آن نمی بیند.(البته من خود می دانم که دارم لاف بزرگی می زنم.بسیاری مطالب فلسفی را هر چند با هم متناقضند اما چون نمی توان تناقضش را رفع کرد،بارها پذیرفته ایم). اما یک موضوع دیگر هم هست. عقل و فلسفه چیزی را به ما نمی دهد. فقط داوری می کند. ما با آن به صدق هیچ موضوعی پی نمی بریم. فلسفه و عقل فقط کار سلبی می کنند. و مشخص می کنند کجاها غلط است. تناقض ها را به ما نشان می دهند و لا غیر! پس فلسفه و عقل فیلتر خوبی است. ولی به هیچ وجه منبع نیست.(شاید اخباری ها تا اندازه ای درست می گفتند!گرچه با آنان موافق نیستم).

اما منابع شناخت ما پس چیست؟ به گمان من عرفان و هنر! در این دو جا است که خلق صورت می گیرد و حقیقت رخ می نماید. نه به این معنا که هر چه عرفان  و هنر گفت عین حقیقت است. نه بلکه بدین معنا که اگر قرار است حقیقتی بر ملا شود از این دو مسیر تجلی می یابد. ولی باز هم داور عقل است و فلسفه! اینجا تنها آنچه را عقل فیلتر می کند می توان کنار گذاشت! اما مسئله این است که آنچه کنار گذاشته نشد قابل اعتماد است؟به گمان من این جا فقط روان آدمی و کارکرد های روان آدمی است که می تواند کار ساز باشد. ما چاره ای نداریم جز آنکه اعتماد کنیم. ولی نکته این است که اعتماد امری روانی است. پس باید روان ما سالم باشد تا به آنچه خوب است اعتماد کند. و گویی گریزی از این اعتماد نیست.

حال پیامبران و کتب مقدس و ادیان در این میانه چه کاره اند؟ به گمان من اینها نمونه ها و مصداق های بارزی از عرفان و هنر اند. و منابعی که بدانها بیشتر می توان اعتماد کرد. اصلاً به گمان من دعوت انبیا تا حد زیادی دعوتی روانی بوده است. و مردم به آنها ایمان می آوردند چون به آنها اعتماد داشتند. رفتار های پیامبر اسلام و گفتار او بیش  و بیش از آنکه فلسفی باشد،روانی و اعتماد آفرین بوده است. و خود می دانیم که این چنین شیوه ای هنوز هم راهبر است. قوی ترین و بزرگترین رهبران و مکاتب ،آنهایی است که توانسته است اعتمادی روانی در پیروانش ایجاد کند. و ساختار های ایجاد چنین اعتمادی به هیچ وجه فلسفی نیست.(دقت کنید نمی گویم غیر عقلانی است، می گویم روش، روش فلسفی نیست).

و این گونه است که هنوز هم برترین و بالاترین منابع برای شناخت، ادیان و آموزه های آنهاست. اما آیا این آموزه ها تکلیف آور است.(منظورم باید و نباید تکلیفی است) این سوالی است که جای تحقیق بسیار دارد. و دوم اینکه آیا بنابراین حرف ها دینداری مطلوب و الزامی است؟ باز هم جای تحقیق دارد.

شاید یک وقتی در مورد دو سوال پیش آمده چیزی نوشتم. راستش هنوز بر خودم جواب این دو سوال مبهم است.

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:50 توسط یاسر |

یک مطلبی را یک جایی خوانده ام که نمی توانم بپذیرم. آن مطلب این است:

قضیه" کل بزرگتر از جزء است "، یک قضیه ی عقلی محض است. یک امر نفسانی و روان شناختی نیست و اگر تمام انسان های عالم را به گونه ای دگرگون کنند، باز کل بزرگتر از جزء است.

به گمان من این حرف، کاملاً اشتباه است. سوال این است که اگر روان انسان ها به گونه ای تغییر کند که این قضیه را نفهمد و البته این فرض را معقول گرفته اند و من نیز معقول می دانم؛ دیگر همچین قضیه ای وجود نخواهد داشت و اگر وجود داشته باشد کسی نمی فهمد که وجود دارد. بگذارید به گونه ای دیگر حرفم را بیان کنم.

اکنون روان آدمها به گونه ای است که همه" الف را بزرگتر از ب می دانند" و کسی با این امرمشکلی ندارد؛ به بیانی این گزاره مورد پذیرش عقل همگان است. ادعایی که می شود این است که واقعیتی به نام " الف بزرگتر از ب است" وجود دارد که با تغییر روان آدم ها، تغییر نمی کند و در آن خللی وارد نمی شود.

حال بگذارید دنیایی جدید خلق کنیم. در این دنیا روان همه آدم ها به گونه ایست که گزاره "ب بزرگتر از الف است" را عقلی می دانند و مورد پذیرش همگان است. حال ادعا این است که فارغ از روان ما این گزاره درست است و با تغییر روان همه انسان ها تغییری در این واقعیت عقلی رخ نمی دهد.

تناقص را خودتان می بینید و نیازی به توضیح من نیست. اما این اشکال از کجا به وجود آمده است؟ ادعایی که خوانده بودم تنها در صورتی صحیح بود که ما بپذیریم که واقعیتی خارج از فهم و ذهن ما وجود دارد. در حقیقت علت و معلول جای خود را عوض کرده بودند. اینکه عقل همگان گزاره ای را می پذیرد؛ هیچ دلیلی بر این نیست که واقعیت دقیقاً همانی است که در ذهن تصویر شده است؛ از این موضوع تنها می توان این نتیجه را گرفت که ذهن ما در برابر یک موضوع واحد تقریباً نتیجه واحدی می گیرد. و البته این نتیجه خوبی است. چون لااقل سازگاری را می توان از آن نتیجه گرفت.    

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 10:34 توسط یاسر |

"قل یا اهل الکتاب تعالو الی کلمه سواء بیننا و بینکم الا نعبد الا الله و لا نشرک به شیئا و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون الله فان تولو فقولو اشهدو بانا مسلمون"

" بگو ای اهل کتاب، بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است _که جز خدای یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما، بعض دیگر را_غیر از خدای یگانه _ به خدایی نپذیرد _ هرگاه از این دعوت سرباز زنند، بگویید : "گواه باشید که ما مسلمانیم.""

خوب این آیه 64 سوره آل عمران قرآن کریم است. کمی می خواهم روی این آیه فکر کنم.

"بگو"؛ از این چه می توان فهمید؟ گویی خداوند دارد با پیامبر سخن می گوید و او را خطاب قرار داده است. اما چرا این لفظ در قرآن آمده است؟ مثلاً میشد گفت : "خداوند می گوید/گفت که من به اهل کتاب بگویم." خوب چرا چنین نیامده است؟ آیا ما می توانیم بدانیم که خدا چطور با پیامبر سخن می گفته است؟ به نظر من که نمی توان فهمید! تنها در صورتی می توان فهمید خداوند چگونه با پیامبر سخن گفته است که خود تجربه شنیدن سخن خدا را داشته باشیم. اما آنچه را خدا به پیامبر گفته را پیامبر می توانسته به زبان ما ترجمه کند؛ و برای آنکه بگوید آنرا خداوند به من گفته، این چنین بیان می کند که "بگو". چنین نوع بیانی بسیار نمایش نامه ای تر و زنده تر است. تنها چیزی که می توان فهمید این است که چنین لفظی را پیامبر گفته است؛ پس پیامبر چنین فهمیده است که گویی خداوند او را خطاب قرار داده است و برای آنکه این فهم را به بهترین نحو انتقال بدهد از این شیوه بیان(به تشبیه من نمایش نامه ای) استفاده کرده است. خوب پیامبر به چه کسانی بگوید؟ به اهل کتاب. و چه بگوید؟ آنها را دعوت کند به مشترکات بین خودشان. و این مشترکات چیست؟ یگانگی خدا و شریک قرار ندادن برای او و بعضی، بعضی دیگر را ارباب قرار ندادن! حال چند سوال می توان پرسید: وقتی می گوییم مشترکات یعنی چه؟ یعنی چیزهایی که شما و ما همین الان قبول داریم؟ اگر اینها مشترکات است، پس چرا بعداً احتمال سر باز زدن می دهد؟ یا اینکه مشترکات آن چیزی است که باید وجود داشته باشد و وجود ندارد؟ در این صورت چه بایدی برای اهل کتاب هست؟ چرا مشترکات اینها باشد؟ می توان گفت در اصل دین آنها چنین چیزی بوده و اکنون سر باز میزنند؟ این را از کجا باید دانست؟ و بعد از آن که می گوید اگر سر باز زدند بگویید: "گواه باشید ما از مسلمانانیم" یعنی چه؟ مسلمان این جا به معنای مصطلح است که یک گروه خاص را نشان می دهد؟ یا نه و به معنای تسلیم شدگان است؟ اگر منظور یک گروه است که چه نیازی به بیان آن است؟ پس گویی معنای دوم رواتر است. اما یک سوال دیگر؛ مگر نه این که وقتی می خواهند مشترکات دو گروه را در آورند باید دو گروه بنشینند و بررسی کنند چه مشترکاتی دارند؟ پس چرا پیامبر خود تک روانه مشترکات را تعیین می کند؟

نکته بعد اینکه گویی تسلیم بسیار با اهمیت است! که نهایتاً آنها را گواه بر این امر می گیرد. نکته دیگر اینکه گواه گرفتن اهل کتاب آیا تهدیدی برای آنان است؟ یا یک سنگ واکنی است؟

خوب بگذریم! واقعاً متن قرآن هم جالب است و قابل بررسی! نظرتان چیست؟

یا حق! 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 22:48 توسط یاسر |