به نام خدا
من می خواهم یک سیستم را این جا شرح دهم. امیدوارم بتوانم واضح بنویسم. گرچه باز هم تکرار می کنم که واضح نوشتن برای من بسیار مشکل است.
اول یک سوال. آیا نیستی می تواند هستی ایجاد شود؟ بگذارید این سوال را به چند بیان تکرار کنم. ما مشکل عظیمی با کلمات داریم و خصوصاً آنگاه که در مورد مفاهیم عمیق می خواهیم صحبت کنیم، این مشکل چند برابر می شود و یک ابهامی در کلام ما رخ می نماید.
خوب سوالم را باز تکرار می کنم. تأکید می کنم که یک سوال را دارم با بیان های مختلف می پرسم. آیا نیستی می تواند هستی شود؟ آیا نبود می تواند بود شود؟ آیا از عدم وجودی بر می آید؟ آیا هیچ میتواند چیزی شود؟ آیا می توان گفت شو و از هیچ چیزی شود؟ آیا میتوان چیزی خلق کرد؛ بدین معنا که آن چیز وجود نداشته و در یک آن موجود شود؟ آیا دوره ی بودن یک موجود را می توان حد گرفت؟بدین معنا که بگوییم این موجود تا زمان x نبوده و پس از آن بوده است؟ به این نکته دقت کنید که من تمام آنچه مطرح کردم را یک سوال می دانم و لا غیر!
خوب عکس همان سوال را می پرسم. آیا هستی می تواند نیست شود؟ و بود، نبود شود؟ و موجود، عدم گردد؟ و فنا به معنای هیچ شدن معنا دارد؟ باز تأکید می کنم که این ها هم فقط یک سوال است.
خوب من به این دو سوال جواب می دهم. اینکه دلیلم برای این جواب چیست، برای خود من هم پیچیده است. بنابراین دلیل درستی جوابم را به بعد وامی گذارم و در این جا تنها جوابم و نتایجی و سیستمی را که می توان بر آن چید را خواهم آورد.
به گمان من جواب هر دو سوال منفی است.یعنی چه؟ یعنی هستی از نیستی پدید نمی آید و هیچ هستی هم نیست نمیشود. توضیح بیشتر اینکه، به گمان من آنچه نیست، از ازل نبوده و تا ابد نیز نیست(البته این معنا معنای سختی است، ما در مورد آنچه هست درکی داریم،اما در مورد آنچه نیست چه؟ وقتی چیزی نیست چگونه از آن درکی داشته باشیم؟). و آنچه هست، بودنش ازلی و ابدی است. بنابراین د رسیستمی که من قصد شرح آن را دارم، هر چه هست، بودنش از ازل بوده و تا ابد ادامه دارد. به عبارتی همیشگی است. هیچ چیز به وجود نمی آید. تبدیل امکان دارد، اما خلق (به معنای رایج آن) خیر!
خوب حالا من با مثالی سعی در به چالش کشیدن آنچه گفتم دارم.(باز تأکید می کنم که من برای آن ادعایم دلایلی دارم، اما این دلایل بر خود من غامض است، و بنابراین از شرح آن معذورم). کامپیوتر پدیده ایست که بی شک وجود دارد(ببینید از این تشکیک های الکی نکنید که خوشم نمی آید، مثلاً بگویید از کجا معلوم که وجود دارد؟ شاید ما داریم خطا می کنیم؟ و از این قبیل تشکیک ها). خوب ادعای من این است که این پدیده اگر وجود دارد، وجودش ازلی است و ابدی! یعنی همیشه بوده و خواهد بود. خوب توجیه این امر واقعاً کار مشکلی است. به راحتی می توان گفت که در همین 100 سال پیش کامپیوتر نبوده است. پس من با مشکل عظیمی مواجه ام. و نیازمند ایجاد تبصره هایی هستم تا ادعایم را ثابت کنم.
خوب اگر بعداً حال داشتم سعی خود را خواهم کرد تا شاید ادعای خود را از دامان چنین شبهانی نجات دهم. اما الان به هیچ وجه حال ادامه دادن ندارم. من همیشه این ادعا را داشته ام که آدم تنبلی در نوشتنم. البته در حرف زدن اصلاً تنبل نیستم. شاید این بر می گردد به خصلت ما ایرانی ها که فرهنگ شفاهی را بیش تر می پسندیم! شاید!
فعلاً یا حق!
به نام خدا
می خواهم به ادامه آنچه نوشته بودم بپردازم. آنچه در پست قبلی نوشتم ناشی از خواندن مقاله "نشانه های انسان معنوی" از مصطفی ملکیان بود. گرچه شاید هیچ ربطی به آنچه او در آن مقاله گفته بود نداشت. خوب مسایلی بود که آن لحظه به ذهنم رسیده بود و نمیخواستم از دستش بدهم.
به هر حال اکنون قصد دارم باز به آن مقاله بپردازم گرچه باز هم قول نمی دهم به آنچه آنجا بیان شده است پایبند باشم. ممکن است ذهنم به هر جایی کشیده شود و من آنرا آزاد خواهم گذاشت. در ضمن اینکه کجای حرفم از مقاله است هم نمی توانم بگویم، چون حوصله اشاره ندارم. من برداشت آزاد را بیشتر می پسندم!
انسان به دنبال آرامش و امید و شادی است(لزومی ندارد این حرف را من قبول داشته باشم، وقتی چنین جملاتی که حکم کلی را بیان میکند می آورم، به این معنا است که یا فرض مسئله است و یا نتیجه! که تشخیص آن از سیاق بحث معلوم است). و این آرامش و امید و شادی به چند چیز وابسته نیست. یا لزوماً از چند چیز ناشی نمی شود: 1- دین و مذهب خاص 2- علوم و معارف بشری 3- نظامات اجتماعی؛ برای اینکه چنین نتیجهای را بتوان گرفت باید چند پیش فرض داشت(اینها چیزهایی است که به ذهن من میرسد، شاید جور دیگر هم بتوان استدلال کرد): 1- هر معلولی علتی یا علت هایی دارد(در اینجا امید و آرامش و شادی معلولند) 2- یک مجموعه معلول تنها از مجموعه علت خاصی ناشی می شود، و هیچ مجموعه علت دیگری آن مجموعه معلول خاص را ایجاد نمی کند( در اینجا مجموعه آرامش و امید و شادی معلول و هر دین یک مجموعه علت خاص است، بنابراین یا یک دین خاص علت معلول ماست یا هیچ دینی علت نیست، که بر اساس مشاهده ما که در تمام ادیان انسانهای دارای آرامش و شادی و امید یافت می شود(و حتی در بین آدمهای بی دین) بنابراین خود به خود نتیجه دوم حاصل می آید). حال اگر پیش فرض اول را نپذیریم، اتفاقی که می افتد این است که ما حرفی نمی توانیم بزنیم. بعضی امید و آرامش و شادی دارند. چرا؟ چرا ندارد، این صفات را دارند چون دارند(من لزوماً چنین چیزی را رد نمی کنم، گرچه احمقانه آید؛ به گمان من واقعاً اموری در جهان وجود دارد که قائم بالذات اند، اما اینکه آرامش و شادی و امید عده ای جزء این امور است؛ گمان نمی کنم). اگر پیش فرض دوم را نپذیریم چه می شود؟ مجموعه علت های متفاوتی یک مجموعه معلول را سبب می شود. و در این صورت نتیجه ابتدایی ما غلط خواهد بود، یعنی با مشاهده انسانهایی که دین و اجتماع و علم متفاوتی دارند و آرام و شاد و امیدوارند؛ نمی توان به این نتیجه رسید که دین و علم و اجتماع علت شادی نیست. بلکه می تواند باشد.
یک نکته دیگر هم بگویم و آن اینکه نتیجه اولی که گرفته شده بود، و پیشفرض هایش بیان شد، یک توضیح هم لازم دارد و آن اینکه ما هر دین را یک بسته کامل در نظر می گیریم و این بسته ها را به عنوان یک مجموعه علت در نظر می گیریم ؛ وگرنه ممکن است کسی ادعا کند که ادیان مشترکاتی دارد که آنها سبب آرامش و شادی و امید می شود؛ اگر این حرف درست باشد باز هم نتیجه ما نقض نخواهد شد، چون آن مشترکات، هیچ دین خاصی نیست.
خوب برای امروز کافی است، واقعاً برای یک آم تنبلی مثل من این کارها چقدر سخت است! همین!
یا حق!
پی نوشت: عیدتونم مبارک! خیلی دلم می خواد یه داد حسابی بزنم راجع به عید و رمضان و فریب و زندگی تکراری ما آدمها، که حالش نیست! اینم بذارید به حساب یه تنبلی دیگه!
به نام خدا
این مقاله ای است که برای ویژه نامه گفتگوی تمدن های از وادی فرهنگ نوشتم. نشریه ای که بچه های دفتر مطالعات فرهنگی در می آورند.
بحث بر سر "گفتگوی تمدن ها" است. اما از آنجا که "تمدن" واژه مبهمی است، خود را به ادیان محدود می کنیم. گرچه این خود جای تأمل دارد که آیا دین جزئی از تمدن است؟ یا با آن در تعامل است بی آنکه جزئی از آن باشد. باری، قرار است در این مقال به گفتگوی ادیان پرداخته شود. می خواهیم ببینیم گفتگوی ادیان تا چه حد ضرورت دارد و امکان چنین امری را با توجه به دیدگاه های مختلف دینی مورد نظر قرار دهیم، باشد که گامی در جهت افزایش آگاهی برداریم. در ضمن چون گفتگو معنای مورد نظر مرا به درستی نمی رساند از ترکیب گفت و شنود استفاده خواهیم کرد. استفاده من از بعضی مقالات مجله "اخبار ادیان" آنقدر زیاد بوده است که از ذکر یک یک ارجاعات معذورم.
بگذارید به تاریخ نگاه کنیم و صفحات آن را با دقت مرور کنیم. تاریخ مملو از جنگ هایی است که یا از عقیده به ادیان برخاسته است و یا آنکه عقیده به ادیان آنرا پشتیبان بوده است. گویی در گذشته، کمتر تعاملی بین ادیان مختلف وجود داشته است. مؤمنان هر دین برای پاسبانی از عقیده شان، تنها نابودی عقاید مقابل را در سر می پروراندند. حق در انحصار یک اندیشه و دین خاص بود و هر چه غیر آن، نا حق! آنجا که یکی حق باشد و دیگران باطل، گفت و شنود بی معنااست. در برابر آن کس که باطلش می پنداری، تنها تعامل، تعامل شمشیر هاست. حق آنی است که برق شمشیرش، چشم را بیشتر خیره کند. همه، همیشه پیروزند. چه شکست بخورند و چه پیروز شوند. و در این میان آنچه تباه می شود، صلح است و آرامش و زندگی.
گرچه درتاریخ نیز می توان گه گاه، گفت و شنودی را دید، اما آن نیز بین بزرگان قوم( و به تبع دین) بوده است و نه لزوماً برای درک یکدیگر، که برای اقناع دیگری و نه به جای شمشیر که پیش از آن!
به هر حال این تاریخ گذشته بشر است. تاریخی که در آن کمتر بوی گفت و شنود به مشام می رسد. اما به حال برگردیم. چگونه است که بعضی مدعی اند، امروز گفت و شنود بین ادیان امری ضروری است؟ مگر گرمای تنور تاریخ را حس نمی کنند؟ در ادامه سعی می کنم بعض شرایط و دیدگاه هایی که سبب شده ضرورت گفت و شنود بین ادیان، موجه افتد، بیان می کنم:
1- گویی امروز مردم متدین نیستند. ادیان به کناری رفته و نقش آنان را علم و مکاتب مختلف برخاسته از آن، بازی می کنند. مردم گویی علم را می پرستند و بر احکام آن عمل می کنند. ضرورت گفت و شنود ادیان در برابر این هجمه است که توجیه می شود. گفت و شنودی برای مقابله با بی دینی. ضرورت بازگشت خدا به زندگی انسان و نجات الهیات و امور مقدس. در این گفت و شنود، به دنبال اتحاد ادیان اند در برابر آنچه انسان خود آفریده، و بازگردانی اوست به آستان خداوندی که از آن بریده! چنین ضرورتی آن چنان که از آن بر می آید تا آنگاه ضرورت است که ادیان به جایگاه سابق خود بازگردند.
2- در جهان امروز شنیدن امر رایجی است. گستره تبلیغات آن چنان همه جا را فرا گرفته که انسان بخواهد یا نخواهد در معرض افکار و اندیشه های دیگران قرار می گیرد. دیگر از آن جوامع بسته که تمام اطلاعات و جهان بینی مردمش از دین موروثی بود، خبری نیست. امروز جهان را تلویزیون و رادیو و شبکه جهانی وب، تفسیر می کنند نه عالم و مبلغ دینی. در حقیقت یک شق گفت و شنود که شنیدن است، دائماً ئر حال رخداد است. پس چاره چیست جز آنکه در این قافیه گرفتار آییم؟ ادیان در این بینش مجبورند به گفت و شنود چون اگر بر سر این میز ننشینند، تنها می شنوند. این چنین ضرورتی ناشی از رشد ارتباطات است، هر چند این گفت و شنود نیز گویی بیشتر به دنبال عرضه و تحمیل خود و اقناع دیگری است اما در ضرورت آن نمی توان شک کرد.
3- سال ها و سال ها جنگ تاریخ، بشر را خسته کرده است. گستره ارتباطات این شبهه را ایجاد کرده که نکند حق با دیگری است. خستگی تاریخی و شک در حقانیت مطلق خود، ادیان را وادار ساخته که تن به گفت و شنود دهند. ندای قلب متدینان را می شنوی:" بگذارید یکدیگر را بشناسیم. نکند زد و خوردمان از کوری مان باشد. همگان مردم یک قبیله ایم که لباس گونه گون به تن کرده ایم." ضرورت چنین گفت و شنودی برای شناخت دیگری است به امید آنکه او چون ما باشد. و اگر نبود، باز همان آش است و همان کاسه. این چنین ضرورتی، آرامشی را می ماند قبل از طوفان.
4- دنیای امروز، دنیای رشد عقلانیت استو اندیشه ها فربه شده، افکار تعالی یافته و بشر به بلوغ خود رسیده است. چشم هامان باز شده و دیده ایم که همه آش در کاسه خودمان نیست. نکند حق متکاثر باشد؟ و همه حق باشند و حق همین باشد! عقل، تواضع در برابر سخن دیگری را به ما آموخته است. ضرورت گفت و شنود را اخلاق عقلانی به ما گوشزد کرده است. چنین ضرورتی وابسته به زمان نیست. این ضرورت همیشه تاریخ بوده است، هر چند اکنون متولد شده است. گفت و شنود ذاتی ادیان است اما تا کنون لوازم تجلی آن محیا نبوده. جنگ ما از سر نادانی بوده است. اکنون که عاقل شده ایم، باهم بر سر خوان نعمت الهی می نشینیم و هر کس خوشه ای بر می چیند. ادیان همه مظاهر یک حقیقت اند.
آنچه ذکر شد دیدگاه های توجیه کننده ضرورت گفت و شنود بود، اما بازار طرف دیگر هم به همین داغی است. حال به سراغ دیدگاه هایی می رویم که عدم ضرورت گفت و شنود را موجه می دانند و یا عدم گفت و شنود را ضرورت می خوانند:
1- این هم جزء مکر قدرت های بزرگ است. هدف گفت و شنود نیست، بل تحمیل رأی خود بر دیگران است. قدرت های بزرگ برای غلبه فرهنگ خود، این نقشه را کشیده اند. در این میانه آنچه مغلوب است، حق است. هدف تجلی حق نیست، پایمال و پنهان کردن آن است. گفت و شنود در فضای متعادل معنا دارد، آنجا که قدرت رسانه در دستان یک دین خاص و فرهنگ خاص است( این دین لزوماً، ادیان سنتی نیست) گفت و شنود بی معنا است. در چنین گفت و شنودی یکی غالب و دیگری مغلوب است و مغلوب از پیش معین است و آن دین حق است. پس آنچه ضرورت دارد عدم گفت و شنود است و مقابله برای پیروزی حق!
2- تنها دین ما حق است. حق یکی است و دیگران بر سبیل باطل اند. این حق و باطل بودن چیزی نیست که با گذشت زمان و و تغییر شرایط جهان تغییر کند. امروز باطل تبلیغات گسترده ای دارد. آنچه ضرورت دارد، مسدود کردن این تبلیغات و عرضه حق است و گفت و شنود دراین مسیر به سان انگلی است که باید از میان برداشته شود.
3- مطالعه ادیان نشان داده است که آنها با هم تفاوت و تخاصم بنیادی دارند. امروز نیاز به گفت و شنود بین ادیان نیست، چه این امر امکان پذیر نیست. آنچه ضرورت دارد، کنار گذاشتن ادیان است.
آنچه بیان شد، شرح دیدگاه هایی در باب ضرورت یا عدم ضرورت گفت و شنود بود، مشخص است که هر دید گاهی دارای ضعف ها و قوت هایی است. در ادامه این نوشتار سعی می کنیم، مبانی مختلف دینی را مورد مداقه قرار دهیم و امکان یا عدم امکان گفت و شنود بین ادیان را بر اساس این مبانی توضیح دهیم.
مبنای اول : بر اساس این مبنا، حق یا باطل بودن در هر دین مطلق است. هر دین مطلقاً حق است و لزوماً غیر آن باطل. این مبنایی است برای اغلب سنتی ها. با چنین مبنایی امکان گفت و شنود بین ادیان وجود ندارد. بر اساس این دیدگاه، یا انسانها هدایت می یابند(بر اساس تعالیم دینی خاص)، یعنی دین حق را می پذیرند یا گمراه می شوند. در این دیدگاه، اگر رابطه ای هم بین ادیان باشد، مجادله است، یعنی تلاش برای باطل شمردن غیر خود و اثبات حقانیت خود! این دیدگاه هر چند تکیه گاه قدرت و یقین برای مؤمنان است، اما همیشه با این مشکل مواجه است که دلایل زیادی بر کثرت حق وجود دارد و تاریخ نشان داده است که طرفداران این مبنا در رد کثرت و اثبات ایجابی خود چندان موفق نبوده اند. از طرفی چنین دیدگاهی به شدت تخاصم ادیان را به دنبال دارد.
مبنای دوم : در این مبنا اگر چه هر دین خود را حق کامل یا کاملترین حق و بهترین راه سعادت می داند، اما بقیه ادیان را به کلی مطرود اعلام نمی کند و برای آنها نیز جنبه هایی از حقانیت قائل است. هر دین به میزان بهره وری از حق، بر طریق صواب است. در این مبنا امکان گفت وشنود وجود دارد. گرچه در این مبنا نیز تعامل، کاملاً عادلانه نیست. پیروان هر دین تلاش خواهند کرد که پیروان دیگر ادیان را هدایت کرده، متوجه انحرافشان نمایند. این مبنا هر چند نسبت به مبنای اول متمایل به گفت وشنود است، اما باز هم هر دین خود را بی نیاز از دیگری احساس می کند و ضرورتی برای گفت و شنود قائل نیست. در این مبنا نیز اثبات حقانیت تمام یک دین و انحراف دیگران، مشکلی است که طرفداران این دیدگاه همیشه با آن مواجه بوده اند. گفت و شنود در این مبنا به نفع دینی تمام خواهد شد که تبلیغات گسترده تر و استدلالات قوی تری ارائه دهد. سوال در این مبنا بر سر این است که هر دین، ادیان دیگر را تا چه حد و در چه سطحی بر حق می داند. تعیین و تبیین این حد و مرز و سطح بر میزان تعادل گفت و شنود بسیار مؤثر است.
مبنای سوم : در این دیدگاه، تکثر ادیان، خود حقیقتی است. لذا امور مقدس متعدد و صراط های مستقیم و حقایق متعدد داریم. حق همیشه خود را متکثر می نمایاند. این همان مفهوم و نظریه "پلورالیزم دینی" جان هیک است. این مبنا نه تنها گفت وشنود را ممکن، بلکه لازم می داند. در این مبنا گفت و شنود دارای اهمیت بالایی است آن چنان که هر چه بیشتر ادیان تعامل داشته باشند، جنبه های نوینی از حقیقت رخ می نماید. همه تجلی حق اند و هر یک به رنگی! البته این گفت و شنود با مخاطراتی همراه است : نسبیت گرایی، تساهل و رواداری بی حد و مرز، فرو غلطیدن در بحث های "لذت بخش" نظری محض و فارغ از عمل( خاصه در حل معضلات بشری و زیست محیطی)، ارزش قائل شدن بی حد و حصر و مطلق برای نفس گفت و شنود و کثرت گرایی، کوچک شمردن تفاوت های اعتقادی و نظری، عینیت گرایی و قائل شدن به ذات مشترک و نظایر آن برای ادیان را می توان بر شمرد. گرچه بعضی از این انتقادات وارد است، اما به نظر می رسد، منتقدان خود باید برای اثبات مخاطره آمیز بودن بعضی انتقاداتشان، دلایل خوشنود کننده تری بیاورند، یا لااقل مشخص کنند، این نتایج برای چه چیزی مخاطره، محسوب می شود. با تمام این انتقادات، به نظر می رسد این مبنا منطقی ترین مبنا و نزدیک ترین آن به طریق گفت و شنود است.
مبنای چهارم : در این مبنا سخن از وحدت متعالی ادیان است. ادیان در عین داشتن اشکال و صور گوناگون و متکثر، در حقیقت و معنا از یک حقیقت الهی خبر می دهند. این وحدت در ظاهر و صورت ادیان نیست بلکه در اصل و حقیقت آنها و در یک مرتبه متعالی است. وحدت متعالی ادیان به این معنا که انسان در عین اعتقاد کامل به دین خود، به حقیقت ادیان الهی و آسمانی دیگر نیز اذعان می کند. د راین مبنا در چهارچوب هر دین و مذهب باید دو امر تفکیک شوند : شریعت ظاهری (توده های مؤمن) و طریقت باطنی (عارفان دین ). ادیان در عین تکثر در شریعت ظاهری، در طریقت باطنی وحدت دارند. ادیان در خدا هم گرایی می یابند و در کمتر از خدا کمابیش واگرایی! وحدت ادیان در ساحت و امر متعالی ( خدا) صورت می پذیرد و از این رو "وحدت متعالی ادیان" نامیده شده است. این مبنا گفت وشنود را می پذیرد. گرچه گرچه گویی تنها بزرگان این قوم حق دارند و می توانند گفت و شنود داشته باشند.چرا که تنها در سطح بالای معرفت است که به وحدت می توان رسید. حال سوال این است، پس توده های مؤمن چه کنند؟ آیا این تفاوت شریعت های ظاهری، دنیای متخاصمی نمی سازد، آن چنان که شم تاریخی ما می گوید؟ سوال بر سر این است که چگونه یک وحدت متعالی، کثرت شریعت می آفریند؟ از آن گذشته در این جهان مدرن و به هم پیچیده این شرایه گونه گون می توانند د رکنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند؟ البته در این امر که وحدت ادیان در ساحت باطنی صورت می گیرد نیز جای شک و تردید است چه آنرا که خبر شد خبری باز نیامد. باری، این مبنا اگر چه گفت و شنود را ممکن می داند، اما آنرا توصیه نمی کند و این دریچه را بر همگان گشوده نمی داند.
مبنای پنجم : در این مبنا بر اساس نگاه علمی جامعه شناسی و تحلیل تاریخی، ادیان را می نگرند. گذشته از آن که ادیان، بر حقند یا خیر، این نگاه، ویژگی های ادیان مختلف را مانع از آن می داند که اساساً بتوان گفت وشنودی بین ادیان متصور شد. در این مبنا ادیان سم تخاصم می پراکنند و تخم جدل می کارند.
این پنج مبنا، مبانی و دیدگاه های رایج دین داران و دین شناسان امروز است(گرچه معتقد نیستیم که تنها این مبانی مطرح باشد). در پایان به سه سطح گفت و شنود بین ادیان اشاره می کنیم. گفت و شنود بین دینی، گفت و شنود میان دین های سنتی، گفت وشنود میان ادیان و دین بازار. آنچه از مبانی گفتیم مربوط به دو شق اول گفت و شنود بود. و چنین به نظر می آید که میان دین بازار و ادیان سنتی هیچ گفت و شنودی امکان پذیر نیست( حداقل به گمان سنت گرایان). توضیح اینکه دین بازار همان اقتصاد نولیبرالی است که خدایش بازار آزاد است که در بیرون خود هیچ رستگاری متصور نیست. سنت گرایان معتقدند، اگر نیاز به گفت وشنودی است، آن گفت و شنود بین ادیان سنتی بر علیه دین بازار است.
در این نوشتار سعی کردیم نگاه های مختلف ادیان را نسبت به گفت و شنود ، ضرورت و امکان آن بنمایانیم . این قلم گرچه خود به بعض این آرا متمایل تر است، اما خواننده را در پایان به این لطیفه دعوت می کند که " الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه، اولئک الذین هدیهم الله و اولئک هم اولوالالباب".