به نام خدا
دیشب حاج آقای مبلغ خوابگاه گفت انسانها فقط برای کسب لذت بیشتر تلاش میکنند. و گفت که آقای جوادی آملی گفته انسان موحد بیشترین لذت را در دنیا می برد. انسان موحد هم کسی است که به خدای واحداعتقاد داشته باشد و همه جهان را تحت نظم و امر او بداند.
اولاْ که من نمیتونم قبول کنم که آدم ها فقط به دنبال لذت اند. من واژه نفع را بیشتر می پذیرم. گرچه نفع واژه ای با بار منفی است. لذت را نمی پذیرم چون واژه مبهمی است. در برابر آن رنج است و چه بسیار توجیه ها می شود که فلان رنج عین لذت است. و این سخن معروف که "اگر لذت ترک لذت بدانی....". اما نفع به گمانم این مشکلات را ندارد. اقتصاددانان لیبرال که مردم را عاقلانی به دنبال نفع شخصی می پندارند اشتباه نکرده اند. مشکل آنها این است که بعضی چیزها را نمی توانند فرض کنند. اگر کمی ماوراءالطبیعه را می پذیرفتند خیلی نتایج خوبی می گرفتند. گرچه با چنین فرضی تحلیل رفتار آدمیان عاقل مشکل می شود.
من با اینکه آدم موحد بیشترین لذت را می برد مشکل دارم. حرفی روی این ندارم. مشکلم این است که نمی فهمم چرا؟
برید لذتتون رو ببرید. خواستید موحد هم باشید. اگر فهمیدید لذت توحید چه جوریه ما رو هم خبر کنید.
یا حق!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:21 توسط یاسر
|
به نام خدا
بعضی از مرگ می ترسند. این بعضی، خیلی ها هستند. شاید اکثر مردم این چنین باشند. گفته اند(ضمیر گفته اند بزرگان علم اخلاق اند به خصوص اخلاق اسلامی) علت ترس از مرگ حب دنیاست. آنقدر آدم ها دنیا را دوست دارند که از آن نمی توانند دل بکنند و به همین دلیل از مرگ می ترسند چون مرگ دل کندن از دنیا است. و می گویند برای آنکه این ترس از بین برود باید یاد مرگ باشی. گویی اگر مرگ را دائم یاد کنی دیگر دل به دنیا نمی بندی چون می دانی فانی است. خوب اینها حرف هایی بود که روحانی خوابگاهمان زد. و برای من ایجاد سوال شد. شاید خیلی بچگانه باشد سوالاتم، اما سوال است دیگر.
یکی اینکه آیا حب و بهتر بگویم، از دست دادن محبوب سبب ترس است؟(شاید سبب اضطراب شود، حداقل من خود چنین فکر می کنم)
دوم اینکه مگر همه نمی دانند که روزی می میرند؟ پس چگونه است که یاد مرگ(که به گمان من همه دارند و به همین دلیل از آن می ترسند) سبب فرو خفتن ترس می شود و کاهش حب؟ البته به نظر می رسد که یاد مرگ به همراه قبول داشتن معاد است که چنین تأثیری می گذارد. البته این هم جای شک دارد. آدمی چگونه ممکن است با دانستن احوال دنیای دیگر، دل از این دنیا برکند؟ این جاست که به مقولاتی چون ایمان به غیب می رسیم که من هیچ از آن نمی دانم. و نمی توانم درکش کنم.
گمان من این است که در همین دنیا( منظورم دنیا از حیث زمان است و نه مکان) یک مطالبی هست که به خاطر آنها بتوان از دنیا دل کند. حال آنها چیست، نمی دانم. وگرنه نسیه آخرت که گویند نقد است، نقدانگی اش چندان به فهم من نمی آید. لااقل برای من نه عذابش آنقدر هولناک و نه پاداشش آن قدر دل بر است که بترسم یا دل خوش کنم یا به سببش از این دنیا دل، برکنم(گرچه دنیا را هم آن چنان دلبری نمی بینم که بدان دل بندم). خداوند خود بهتر می داند ولی گویی هر چه هست در این سخن علی است که با خدای خود می گوید: "گیرم بر عذاب تو صبر کنم، چگونه داغ فراق تو را تحمل کنم". و من مانده ام در معنای فراق. و گویی من باید بگویم: خدایا، منی که از فراق تو هیچ نمی دانم، چگونه عذاب و پاداشت را باور توانم کرد.
ماه رمضان است، می گویند بهار مؤمنین است. خیلی دلم می خواد بوی بهار به مشامم بخورد. بگید آمین.
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط یاسر
|
به نام خدا
دست هایم را نگاه می کنم. هیچ چیز جالب توجهی در آنها نمی بینم. نه مویی بر کف آن، نه درشتی خیره کننده ای، نه لطافت و ظرافت دل برنده ای، نه ضمختی مردانه ای، نه پینه ی ناشی از کاری، نه حتی انگشتری متبرکی و نه حتی حلقه عشقی، نه جراحتی و نه کراهتی، پاکِ پاکِ پاک، ساده، مثل دستان یک آدم معمولی! کم کم دارد باورم می شود که یک آدم معمولی معمولی ام.
دستانم را نگاه می کند- خیره- خیلی با دقت، آنها را در دست می گیرد، می فشردشان- به گرمی- و هم چنان به آنها خیره است! آرام آنها را به صورت خود نزدیک می کند، می بویدشان- خیلی آرام، با چشمانی بسته- زبانش را بیرون می آورد، کف دستم را می لیسد، گویی چندشش می شود، حتی دستم را گاز می گیرد، دردم نمی آید، سرش را عقب می برد و دوباره خیره نگاه می کند. می گوید : دستهای یک آدم معمولی، خیلی معمولی!
دستها را نگاه می کنی. کلی دست که به هم حلقه شده است. انگشتان و مچ. فقط همین معلوم است. یک عکس قدیمی است. یادگار دوستان قدیمی. عکس را دور و نزدیک می کنی. می بری زیر نور چراغ مطالعه ات، تا بهتر ببینی. دستها در هم گره شده است. نمی توانی از هم جداشان کنی. بیشتر دقت کن! عکس را می چرخانی. دستها را هم. بر می گردی و به من نگاه می کنی. لبخندی و باز دستها. خودکار را بر می داری و خط می کشی. _ این دو، دستهای توست. نگاه می کنم. به عکس و به دست های خودم. اشتباه کرده ای. دستان اکبر است. قطعش کردند. به جرم قلمی که با آن می نوشت. دست های خودم را نگاه می کنم. توی عکس. خیلی معمولی است. معمولی تر از آنکه بتوان روی آن با خودکار خط کشید. دست ه ای ی ک آ د م م ع م و ل ی !
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:37 توسط یاسر
|
به نام خدا
این مطلبی که می نویسم به بهانه بررسی فصولی است از کتاب "درآمدی بر فلسفه اخلاق" نوشته "هنری گنسلر".(امید وارم این بار اسم کتاب و نویسنده را اشتباه نگفته باشم. من همیشه مشکل فراموش کردن اسامی را داشته ام. به لطف دوستان این مشکل حل شود. قابل توجه دوستی که دفعه پیش گیر داده بودند.) در این کتاب گویی مکاتب مشهور اخلاقی را معرفی کرده است و نهایتاً آنچه خود نویسنده می پسندد، ارائه شده است. البته دقت به این نکته حائز اهمیت است که رویکرد و لحن کتاب فلسفی است.
نکته جالب توجه ای وجود دارد و آن اینکه در تمام مکاتب اخلاقی، ما با یک سری پیش فرض ها و اصول اولیه مواجه می شویم. تا اینجا مسئله ای پیش نمی آید. اما مسئله این جاست که این مکاتب به طور معمول دلیلی برای صدق آن اصول ارائه نمی کنند. حال می توان از خود پرسید، آیا می توان چهارچوب و برنامه ای را بیان کرد، بدون آنکه پیش فرضی داشت؟ آیا می توان صدق پیش فرض ها را اثبات کرد، بدون اینکه به پیش فرض دیگری نیاز داشت؟ صدق و کذب یک گزاره و اصل اولیه را چگونه باید تعیین کرد؟ آیا نیازی به اثبات صدق اصول اولیه هست؟ آیا راهی وجود دارد که به حقیقت برسیم بدون آنکه به گزاره های اولیه صادق نیازمند باشیم؟(من این گزاره را پذیرفته ام که حقیقتی مستقل وجود دارد و هدف ما رسیدن به و درک اوست، گرچه این گزاره لزوماً اثبات پذیر نیست.).
تا به حال چیزی در مورد "قاعده زرین" شنیده اید؟ من تا قبل از خواندن این کتاب، نشنیده بودم. گرچه با مضمون آن آشنا بودم. در اینجا نیز فقط مضمون آن را می گویم. مضمون این قاعده همان وصیت "امام علی" است به فرزندش که: " آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران مپسند و آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند". البته این مضمون حرف امام است. "قاعده زرین" نیز چنین می گوید. البته یک سوال پیش می آید و آن اینکه خوش آمد یا بد آمد دیگران را چگونه می توان فهمید؟ که می توان گفت با افزایش آگاهی و تخیل می توان تقریباً بدان دست یافت ولی نه به طور کامل.
اما بحث دیگری نیز در این کتاب بود که سازواری یا همان سازگاری خوانده می شد. منظور همان سازگاری منطقی بود. یعنی عملی که منطقی نباشد، اخلاقی نیست. منطقی بودن یعنی چه؟ یعنی بین باورها، اعمال، اهداف و وسایل و وجدان تناقض منطقی نتوان یافت. بدین ترتیب آنچه سازوار نیست، اخلاقی نیست؛ اما آنچه سازوار است لزوماً اخلاقی نیست. ادعای نویسنده کتاب این است که تمام مکاتب اخلاقی ادعای منطقی بودن را دارند و بنابراین سازواری امر جدیدی نیست. و از طرفی منطقی بودن را راهی برای نیل به حقیقت می داند.
خوب من سعی کردم آنچه خود فهمیدم را بیان کنم. البته با ایجاز بسیار زیاد. اما چند سوال. اخلاق رابطه بین انسان و چه کسی را تعیین میکند؟ انسان های دیگر یا خدا یا هر دو؟ اصلاً اخلاق به روابط می پردازد یا چیزی بیش از آن؟ اخلاق باید یک برنامه برای باید و نباید دارد؟ اخلاق مطلق است یا نسبی؟ اخلاق بازدارنده است یا تشویق کننده؟ اخلاق به کدام سو نظر دارد و به کدام سو هدایت می کند؟ منطق تا چه حد اخلاقی است و برعکس؟ غیر منطق چه چیز دیگر را می توان اخلاقی دانست؟ راه تمیز اخلاق از غیر اخلاق چیست؟ فلسفه اخلاق یعنی چه و به دنبال چیست؟ چرا باید اخلاقی باشیم؟ اخلاق فردی است یا جمعی؟ اخلاق تکلیف است یا حقوق؟ می توان جامعه ای را با قوانینی اخلاقی کرد؟ ....
به هر حال گرچه بسیاری از سوالات فوق برای من بی پاسخ است، اما من به شدت با سازواری موافقم. حتی آنرا تنها اخلاقی می دانم که می تواند بین تمامی انسانها به اشتراک وجود داشته باشد. به امید دنیایی اخلاق مدار تر و زیباتر.
یا حق.
v
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:58 توسط یاسر
|
به نام خدا
آن قدر منگم که نمی دانم چه بنویسم. بد شرابی است سمفونی مردگان. مست مستت میکند. کمتر می شود که کتابی مرا اینگونه به خود مشغول کند. آنقدر با خود همراه کند که دیگر هیچ نفهمم. و چنان درگیر شوم که گویی خود در داستانم. و عجیب است، که عباس معروفی این کار را با من کرد و من گم شدم در آیدین. و پژمرد مرا. و کشت. بارها مرا در این داستان به دار آویخت. تا دم گور برد و برگردانید. و به راستی که روایت مردگان است. مردگانی که به ظاهر زنده اند. و چقدر این داستان بر من آشنا آمد، که هر روز دارم میبینم این مردگان متحرک را. و نه اینکه خود یکی از آنان نباشم. که همگان گرفتار یک زندگی هستیم. واقعاً نمی دانم دارم چه می گویم. بد جور زده است به سرم. این کتاب بد جور منگت می کند. به هر آنجا که بخواهد می کشاندت. و در هر بیشه ای که بخواهد رهایت می کند، اما باز به سراغت می آید، وسوسه ات می کند و باز همان بازی.
چه می توانم بگویم؟ همه حرف هایم برای نگفتن است. من بهتر است کمی بیشتر به آیدین فکر کنم. شما را هم فقط ثوصیه یمکنم به خواندن سمفونی مردگان. همین.
ترانه ی زندگی همان عباره الاخری سمفونی مردگان
به نام خدا
آن قدر منگم که نمی دانم چه بنویسم. بد شرابی است سمفونی مردگان. مست مستت میکند. کمتر می شود که کتابی مرا اینگونه به خود مشغول کند. آنقدر با خود همراه کند که دیگر هیچ نفهمم. و چنان درگیر شوم که گویی خود در داستانم. و عجیب است، که عباس معروفی این کار را با من کرد و من گم شدم در آیدین. و پژمرد مرا. و کشت. بارها مرا در این داستان به دار آویخت. تا دم گور برد و برگردانید. و به راستی که روایت مردگان است. مردگانی که به ظاهر زنده اند. و چقدر این داستان بر من آشنا آمد، که هر روز دارم میبینم این مردگان متحرک را. و نه اینکه خود یکی از آنان نباشم. که همگان گرفتار یک زندگی هستیم. واقعاً نمی دانم دارم چه می گویم. بد جور زده است به سرم. این کتاب بد جور منگت می کند. به هر آنجا که بخواهد می کشاندت. و در هر بیشه ای که بخواهد رهایت می کند، اما باز به سراغت می آید، وسوسه ات می کند و باز همان بازی.
چه می توانم بگویم؟ همه حرف هایم برای نگفتن است. من بهتر است کمی بیشتر به آیدین فکر کنم. شما را هم فقط ثوصیه یمکنم به خواندن سمفونی مردگان. همین.
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 2:3 توسط یاسر
|