به نام خدا
همین پنج شنبه و جمعه گذشته، رفتیم کوه. کمان کوه. با بچه های دانشگاه رفتیم. بچه های گروه کوه. این جا کمی راجع به آن می خواهم بنویسم.
صبح پنج شنبه ساعت 7 دانشگاه. داشتیم کوله بندی می کردیم، یعنی آماده شدن برای حرکت. تا حدود 8:30 طول کشید تا آمده شویم واین ساعتی بود که سوار اتوبوس دانشگاه شده بودیم و حرکت. به سمت روستای نسن رفتیم. از توابع یوش. جاده چالوس را که شصت، هفتادتایی بروی به یک پیچ می رسی که مسجدی و درمانگاهی در آن جا است. همان جا یک فرعی جدا می شود که به سمت نسن می رود. روستای جالبی است نسن. آب و هوایی خنک دارد. و بین دره های کوه های البرز مرکزی جای گرفته است. جالب آنکه مبایل آنتن نمی دهد. حدود 12:30 به نسن رسیدیم. فوراً پیاده شدیم و به سمت مقصد که قله کمان کوه بود به راه افتادیم. باید دره های زیادی را می پیمودیم تا به هدف برسیم. این را بعداً که رسیدیم دانستم. نمی دانم چه قدر راه پیمودیم که تصمیم گرفته شد نهار بخوریم. در مکانی که تماماٌ سبز بود. پوشیده از علف ها و گلها. چند تایی درخت و رود خانه ای که خروشان در جریان بود. نهاری خوردیم و نمازی. و حرکت. در امتداد رودخانه و به سمت قله مقصد. مسیر شیب بسیار کمی داشت. تپه هایی که دو سمت دره بود؛ پوشیده بود از انواع پوشش های گیاهی استپ. البته من می گویم استپ، منظورم علف و بوته است. این مسیر هر چه پیش می رفتیم شیب بیشتری می یافت. کم کم فاصله مان از رود خانه هم دور می شد. چون به روی تپه ها رفته بودیم. البته مشکل آب وجود نداشت. چشمه های زیادی را می شد یافت. این تپه ها آن چنان پر آب بودند که هر جا را سوراخ می کردی احتمالاٌ آب بیرون می زد. خلاصه رفتیم و رفتیم تا شب شد.( این سفر تفصیل زیادی دارد. اما چون من حوصله نوشته تفصیلی را ندارم بنابراین مختصر کرده ام شرح را) دم غروب تصمیم گرفته شد که مکانی برای شب مانی انتخاب شود. و گرچه قرار بود به منطقه مسطحی در کنار برکه ای برسیم. اما نرسیدیم. و نتیجه آن شد که روی یکی از همان تپه ها فرود آمدیم. تپه شیب داشت اما کم بود و قابل تحمل. خلاصه آنکه خوابیدیم. البته شام هم خوردیم که من نخوردم. بسیار سرد بود و ترجیح دادم به درون کیسه خواب بخزم. و البته به دلیل فشار کم سیستم گوارشیم هم به هم ریخته بود. صبح ساعت چهار و نیم بیدار باش. نمازی و مختصر صبحانه ای و حرکت. دیگر شیب زیاد شده بود. اما هم چنان سر سبز. کمی که بالاتر رفتیم برکه معروف را دیدیم. و کمی بالاتر یک گله گاو را بی هیچ چوپانی. گویی گاوها خود می آمدند و خود می رفتند. از گاو ها هم گذشتیم و به قسمتی رسیدیم که دیگر پوشش گیاهی نداشت. سنگی بود. و تا اندازه ای خطرناک. خطر ریزش سنگ بسیار بود. مسئولین فنی قبلاً این کوه را نیامده بودند. فقط گزارشی را در باره اش خوانده بودند. بنابراین اینکه چه راهی را برای فتح قله انتخاب کنیم به معضلی تبدیل شد. البته این نکته را ذکر کنم که یخچال های وسیعی آنجا گسترده بود و کار را سخت تر می کرد. هر چه بود سبب شد که گروه چند تکه شود و هر کس به راهی و ناگاه شد آنچه نبایدد می شد. سنگی رها شد از زیر پای دوستی و خورد بر صورت دوستی دیگر و دیگر خود بخوان عاقبت ماجرا را. خراشی سطحی بود و شاید در عمق هم آسیبی بود که نمی دیدیم. مدتی گروه در خماری طی کرد و پس از کلی فکر و شور رسیدند به این نتیجه که عده ای بروند برای فتح قله و مجروح به همراه عده ای برگردند و همین کار را هم کردیم و این بار چه دقیق حرکت می کردیم. نیم ساعتی دیگر بر قله بودیم. سرودی و عکسی و افتخاری ولذت اوجی و حیرتی و آهی و مرور اسامی قله های در دیدی و .... هر چه بود باید باز می گشتیم. آن جاست که آدمی می ماند برای چه قله را فتح کرده و در این فتح چه نهفته که به دنبال آن آمده بودیم؟ بی خیال بهتر است فلسفی نشوم. برگشتیم نزد دوستانمان در پای برکه ی مذکور. عالی بود. زیباترین صحنه ای که می توان تصور کرد. مکانی مسطح بین چند قله بزرگ. سرسبز. در حالی که یخ یخچال ها خیلی آرام آب می شد و پایین می آمد و برکه ای که آب در آن جمع شده بود. و بوی پهن گاو و گله ای گاو که در کمال آزادی می چریدند و هر گاه می خواستند مایی و ... هر چه بود. زود تمام شد. نهاری ونمازی و حرکت به سمت پایین. قرار این بود که از سمتی دیگر و مسیری دیگر و به سمت روستایی دیگر برویم که به سبب مجروحمان ناچار شدیم همان مسیر آمده را بر گردیم. پنج ساعتی مسیر برگشت طول کشید. مدتی صبر کردیم تا دوستان عقب مانده برسند. و هفت و نیم عصر جمعه از روستای نسن به سمت تهران حرکت کردیم. حال زمان برگشت را نمی توانم توصیف کنم. حال عجیبی بود. و دیگر اینکه در طول مسیر که بیکار بودم به چه چیزها که فکر نکردم. حیف که در مقال نمی گنجد. خوب اینم از سفر کوه ما. بسیار بد نوشتم این را خود می دانم. اما باید می نوشتم. بد ترین کار این است که آنگاه که نوشتنت نمی آید خود را مجبور به نوشتن کنی. والسلام.
به نام خدا
سه تا دست کوچولو، چوب هایی را که از خودشان کوچک تر بود، محکم به مشت گرفته بودند. مشت هایشان را آوردند کنار هم، دقیقاً نزدیک هم قرار دادند. و به چشمان یکدیگر نگاه کردند. علی شروع کرد به شمردن. یک... حواس هر سه کاملاً جمع بود. چشم هایشان به سرعت می جنبید. دزدکی آب را نگاه می کردند. و یکدیگر را. دو... دستشان کمی شل تر شده بود. هر کس می خواست چوبش را زودتر رها کند. کاملاً گوش به زنگ بودند و منتظر. سه.. هنوز این کلمه از دهان یاسر خارج نشده بود که چوب ها وسط زمین و هوا معلق بودند. چوب ها با سرعتی که هیچ کس نمی تواند دقیق تعیین کند به سمت آب شتاب گرفتند. و هنوز تن خود را به آب نداده بودند که با شتابی وصف نا شدنی در مسیر آب به حرکت در آمدند. البته کمی که دقیق تر نگاه می کردی می توانستی ببینی که چوب ها آن قدرها هم سریع تن به حرکت در جهت سیل آب ندادند. ابتدا کمی در آب فرو رفتند. هنوز به کف جوی نرسیده دوباره رو به سطح آب نهادند و در همین مسیر بالا آمدن بود که جهت حرکتشان با حرکت آب یکسان شد. البته این ها را نویسنده که سوم شخص است، دید و تنها او می توانست ببیند. چون او فارغ از زمان به پدیده ها نگاه می کند. اما بچه ها این جور نبودند. آنها به محض آنکه چوب ها به آب رسیدند، شروع کردند به دویدن، هر سه در پی چوب هایی که بر سطح آب روان بود. با هر حرکتی که چوب ها داشتند، قیافه بچه ها تغییر می کرد. می توانستی تنها با نگاه به تغییرات چهره بچه ها موقعیت چوب ها را که از این به بعد قایق می نامیمشان تشخیص دهی. البته نویسنده توانایی این را دارد که در عین حال به چهره ها و قایق ها نگاه کند. خلاصه قایق ها حرکت می کردند و بچه ها به دنبالشان. نمی دانید چه شوری بود در این تعقیب و گریز. قایق ها هر دم تغییر موقعیت می دادند و به هیچ وجه نمی شد گفت کدام زودتر به نقطه پایان خواهد رسید. و کدام برنده خواهد شد. علف های هرز گوشه و کف جوی روییده بودند؛ و همین ها بودند که استرس بچه ها را بیشتر می کرد. هر دم این احتمال وجود داشت که قایقی در درون کمند این هرز علفان گرفتار شود. و آنگاه بود که صاحب آن به هر کس و هر چیزی متوسل می شد، تا این عقده باز شود. برو، برو، بجنب، سریع باش، لعنتی، لامصب، ده زود باش، وای باختم زود باش دیگه... اینها داد و فریاد صاحب قایق است. فرقی هم نمی کند که حسن باشد یا محمد یا علی.
ناگهان از خواب می پرم.....
این تلاشی بود برای نوشتن داستانی کوتاه. همیشه گمانم این بود که این ها که داستان کوتاه می نویسند کاری نمی کنند. اما آن گاه که تلاش خود را بی نتیجه یافتم دانستم که کار هر کس نیست خرمن کوفتن و الی آخر.
به نام خدا
ایستگاه مترو، احتمالاً امام خمینی، من خسته و کوفته، نشسته بر صندلی، و چشم ها خیره به روبرو بی آنکه به چیزی فکر کنم. بلندگو چیزی می گوید. گوشم تیز می شود، "واگن ابتدا و انتهای قطار، متعلق به بانوان محترم می باشد..." ادامه اش را گوش نمی دهم. نه چون تکراری است. به فکر فرو رفته ام. و قطار می رسد. واگن اول و آخر را خطی زرد کشیده اند. می بینم، مخصوص خانم هاست. گرچه در دیگر واگن ها نیز تک و توک خانمی یافت می شود. سوار می شوم و حرکت....
حالا من به چه فکری فرو رفته بودم؟ می گویم. راستش وقتی آن جمله را مسئول مترو گفت؛ من ناگاه به فکر حضور زن در جامعه افتادم. مترو یکی از عمومی ترین وسایل نقلیه است. و در تهران تقریباً می توان گفت در صورت ممکن اولین گزینه برای جابجایی است. حال جالب این جاست که فقط دو واگن در هر قطار به خانم ها اختصاص داده شده است. این یعنی چه؟ اگر هیچ قصدی جز رضایت همشهریان را دخیل در این امر ندانیم، یعنی تعداد مسافران مترو، یک پنجم خانم و بقیه آقاست.( با فرض پراکندگی برابر و اینکه قطارها ده واگن داشته باشد.) و این یعنی خانم ها چهار برابر کمتر در جامعه حاضرند. به دور از علت عدم حضور زن در جامعه این نتیجه جالبی است(جالب نه به معنای مطلوب؛ شاید بتوان گفت برای من عجیب و غیر منتظره) که زن ها این قدر کمتر در جامعه حاضرند. جالب تر این جاست که من گمان نمی کردم تفاوت حضور این قدر زیاد باشد. و نکته دیگر این که به گمانم دانشجویان دختر بیش از پسر باشد. چند سال دیگر این نسبت حضور ،چگونه تغییر خواهد کرد؟
در ایستگاه مترو نشسته است. عصایی در دست و کلاهی بر سر. با چشمانی خشک و لرزان به روبرو خیره شده. بلندگو اعلام میکند: " واگن ابتدا و انتهای هر قطار متعلق به آقایان می باشد..." بقیه اش را گوش نمی دهد، چون می داند. شاید هم به فکر فرو رفته است. مرور میکند خاطرات را ..."واگن ابتدا و انتهای هر قطار متعلق به بانوان..." قطار می آید. و او با شتابی کند. لرزان لرزان. باید خود را به واگن انتهای قطار برساند....
به نام خدا
داستان از راه روی طبقه سوم بلوک یک خوابگاه شروع شد. یکی از بچه ها دچار مشکل شرعی شده بود. کاری کرده بود و از شرعی بودن یا نبودنش می پرسید. داستان خیلی ساده بود. داشت از خوابگاه در تابستان استفاده می کرد، بدون داشتن واحدی. و این چنین فردی طبق قانون باید هزینه خوابگاه را نقداً پرداخت می کند. و او نمی توانست یا نمی خواست پرداخت کند. و نتیجه اینکه مانده بود که ماندنش شرعی است یا خیر. البته از نظر او منطقی بود که بماند و پولی ندهد. همین جا قانونی دیگر را بگویم و آن اینکه اگر شما از خوابگاه در تابستان استفاده نکنید و اعلام نیز نکنید، هزینه خوابگاه را به حسابتان می زنند. این از داستان ما.
طبق فتوای امام رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران واجب است. و خوب می دانید که ترک واجب حرام. بعضی دیگر از مراجع نیز چنین حکمی را داده اند. بنابراین بر طبق این احکام، کار دوست ما حرام است.
این جوری بود که به سکولار بودن حکومت و یا دینی بودنش فکر کردم. اگر حکومت سکولار باشد، و کسی قانونی را رعایت نکند، فقط قانونی رعایت نشده است. و از آنجا که قانون ها ایجاد می شوند که اجرا شوند؛ این حالت دومزیت دارد: یک) اگر قانون مشکل اجرایی داشته باشد قانون گذار در جهت حل آن بر می آید. دو) اگر قانون غیر عادلانه باشد، قانون گذار آن را تعدیل می کند. واین ها رخ میدهد چون قانون تنها وقتی ارزش دارد که اجرا شود. حال فرض کنید حکومت دینی باشد. و کسی خلاف قانونی انجام دهد. نتیجه اینکه آن فرد باید در قیامت مجازات شود. اما آیا تلاشی برای اصلاح آن قانون صورت می گیرد. به نظر می آید که رعایت ضوابط قانونی را، بر وجدان انسانها گذاشتن دو آفت دارد. و آن دو چیزی نیست جز رعایت نشدن همان مراحل اصلاح که گفتیم. البته ممکن است ادعا شود که در حکومت دینی نیز راه کارهایی برای اجرا شدن قوانین در نظر گرفته ایم؛ اما بحث بر سر این است که به هر حال انداختن حتی بار بسیار کمی از این مسئولیت به گردن وجدان آدمی، ضرورت بینی ما را برای طرح آن راه کارها ضعیف میکند.(چه برسد به آنکه تکیه بر وجدان و کلماتی نظیر تعهد شود،آن هم تعهد با معنای خاصی که این جا دارد) و تازه این یک روی داستان است و اینکه آیا فی الواقع چنین امری یعنی عمل خلاف قانون، گناه است یا خیر، را به وجدان فقیهان می سپاریم.
پ.ن. (احساسم این است که بسیار متن را بد نوشته ام و نوشته ام چندان قابل درک نیست.)