به نام خدا
مسئله ای است که ذهن مرا مشغول کرده است.(جالب است؛ این ذهن مشوش من هر روز به چیزی مشغول است. وخدا عالم است که از ذهن مشوش چه برون آید.) و آن هم چیزی نیست جز زبان. نه این یک تکه گوشت توی دهان که همه آفت ها از آن بر می خیزد، بل آنچه این مایه شر(من عصبانی ام وگرنه به نعمت خدا که نباید شر گفت. این ماییم که شرش می کنیم.) تقریر می کند. یعنی به عبارتی مجموعه همین کلماتی که ملتی با آن حرف میزنند. دقت کنید. گفتم ملت. من روی این کلمه وجمع آن با زبان که بشود به عبارتی، زبان ملی؛ کلی مسئله دارم. و حرفم هم سر همین است. یعنی به عبارتی زبان ملی. و به عبارت بهتر زبان ایرانی یا همان فارسی؛ خواستید یک اصیل هم بچسبانید تنگش تا مفهوم کامل کامل شود.(همین اول کار بگم این حرف هایی که میزنم لزوماً توسط خودم مورد تأیید نمی باشد. هر چند حرف های خودم است. این هم از مشکلات چند شخصیتی بودن است دیگر. بنا بر این هر کس به هر دلیل با این حرف ها مشکل دارد برود یقه آن بنده خدایی(شایدم خدایی؟ کی به کی است) را بگیرد که این حرف ها را تأیید کرده است. )
اما چه شد که این مسئله ذهن مرا مشغول کرد؟ راستش بر خودم هم مشخص نیست که این نطفه کی شکل گرفته است. اما زمانی که تصمیم گرفتم این نوشته را بنویسم کاملاً مشخص است و آن زمانی است که کاملاً اتفاقی چشمم به هفته نامه "امرداد" افتاد و خدا مرا ببخشد؛ کلی با بچه ها خندیدیم.(از بی ادبی من که بگذریم و حرکت نادرستم در خندیدن به متن آن هفته نامه ؛ اتفاقاً یکی از مسائل من این است که چرا امثال من باید به این هفته نامه بخندند؟). حالا چرا خنده؟ این جاست که داستان زبان ملی مطرح میشود؛ و راستش را بخواهید ما به زبان ملی خندیده بودیم. و به کلماتی چون هموند و خورداد ماه و ...
و اما مسئله چیست؟ داستان وضعیت معلق ماست و یقینی تر بگویم من است در رابطه با زبان، فرهنگ و ملیت. زبانی که با آن صحبت می کنم. فرهنگی که روحم را تغذیه میکند و ملتی که در میان آنان میزیم. و این هر سه بر وجود من تأثیر گذارند و به همین دلیل است که نمی توانم از آن ها بگذرم.
حقیقت این است که من نمی توانم بعضی اعمال را بفهمم و برای آن دلیل و علتی اقامه کنم. یکی از این اعمال، کاری و بهتر بگویم دلسوزی است که یک عده که شاید اندک هم نباشند در مورد زبان دارند انجام می دهند. و این دلسوزی چیزی نیست جز تأکید بر کلمات اصیل فارسی و معادل یابی هایی که برای کلمات وارد شده به زبان فارسی از زبان های دیگر صورت می گیرد. همیشه برای من سوال بوده است که چرا اینگونه با تغییرات زبان مخالفیم؟ و در برابر چنین تغییراتی چنین صلب ایستاده ایم؟ و هزینه و وقت زیادی را برای بازگشت به اصالت انجام می دهیم؟ این ترس ناشی از چیست؟ و این پافشاری به چه سبب است؟
البته ممکن است جواب هایی وجود داشته باشد. که مهم ترین آنها هویت است. و بحران هویت. و اینکه زبان فارسی جزئی از هویت فارسی زبانان است. و تغییر در آن لابد سبب تغییر در هویت است و شاید گم کردن هویت. و این بد است. و با معادل یابی کلمات وارد شده به زبان و احیای کلماتی که از میان فرهنگ لغات ملت رخت بربسته؛ می توان این مشکلات هویتی را تقلیل داد یا حتی حل کرد.
چند سوال وجود دارد. هویت چیست؟ هویت به چه کار می آید؟ هویت از چه چیزهایی تأثیر می پذیرد؟ هویت و زبان چه تأثیری بر هم دارند؟ نقش و جایگاه فرهنگ در این میان چیست؟ و در آخر تفکر چه کاره است؟
جواب دادن به این سوالات واقعاً دشوار است. به خصوص سوالاتی که از چیستی و چرایی موضوعی می پرسند و خصوصاً که آن موضوعات موضوعات پر کاربرد و تا اندازه ای بدیهی باشند. باید اعتراف کنم که پاسخ این سوالات بر من مجهول است. گرچه حرف هایی را در رابطه با تأثیرات این ها برهم، دارم.
آیا هویت از زبان تأثیر می پذیرد یا زبان از هویت؟ و فرهنگ چطور؟ به گمان من اینها همه با هم بده بستان دارند. در حقیقت هر تغییری در هر کدام از این اجزای زندگی آدمی در دیگر اجزا مؤثر می افتد و آنها را وامی دارد که تغییر کنند. و زندگی بشر و بهتر است بگوییم خود آدمی، ترازوی هزار کفه است. هر تغییر اندک در ترازویی، فراز ونشیب دیگر ترازوها را در پی خواهد داشت.(ترازوی هزار کفه را از نویسنده ای دیگر قرض گرفته ام. البته او می گفت تاریخ ترازوی هزار کفه است.) من این حرف را آنگاه بهتر فهمیدم که "قبض و بست تئوریک شریعت" سروش را خواندم. و او در رابطه با معرفت بشری چنین ادعایی کرده بود. و چه راست ادعایی. و به گمان من در تمام شعب زندگی آدمی این چنین است و آدمی خود ترازویی است هزار کفه. بنابراین به گمان من زبان بر کل وجود آدمی مؤثر است و هویت نیز و فرهنگ نیز. اما این تمام ماجرا نیست.
هر تغییری در زبان؛ آدمی را نیازمند می کند که تغییری در هویت خویش دهد و در فرهنگ نیز. و این فرض را در مورد آن دوی دیگر نیز می توان داشت. اما مسئله این جاست که این نیازمندی پاسخ داده خواهد شد؟ و بهتر، که هر کسی را یارای این تغییر هست؟ و اگر چنین نباشد چه می شود؟ آنچه تجربه ام به من می گوید این است که این تلاش در تغییر زبان برای تغییر در امور دیگر، معمولاً ناکام مانده است. و این به سبب همان توانا نبودن جامعه در این تغییر است. حال نتیجه چه خواهد شد؟ من آدمی را موجود متعادلی می بینم. برای حفظ همین تعادل بوده است که پذیرفته ام هر تغییری در جزئی، دیگر اجزا را وا می دارد دیگرگون شوند. حال تغییری رخ داده و اجزای دیگر ثابت مانده اند. نتیجه عیان است. این موجود از تعادل به درمی رود. و این بلایی است که به گمان من دارد به سر ما می آید. سوال دیگر این است که آیا می توان جلوی تغییر زبان را گرفت؟ و اصلاً خوب است یا بد؟ باز به سبب همان حفظ تعادل به نظر من این تغییر ناگزیر و حتی لازم است. و هر گونه مقاومت بی معنا و در پی اش ضرر.
جامعه را نگاه کنید. چگونه رو به تغییر است. تمام لوازم زندگی مان تغییر یافته است. و تغییری که خود می خواهیم. حال با چنین تغییر رویه ای چگونه توقع دارید مردم ما به همان کلماتی پایبند باشند که گذشتگان ما بوده اند. مگر نه اینکه آنان نیز زبانشان مناسب رویه زندگی شان بوده است. به گمان من زبان نیازی بوده که انسان برای ارتباط ساخته است. بنابراین هر جا احساس کند که این نیاز با کلمات دیگری پاسخ داده می شود؛ آن را بر می گزیند. و چنین تغییری نه تنها عیب و نقص نیست که مبارک و میمون است.
فیلم مارمولک را می دیدم. جالب بود. می گفت: خداوند، اند لطافت، اند بی خیال شدن،اند رفاقت و اند مرام است. حال به جای "اند" بگذارید "غایت" یا "کمال" به نظرتان کدام جلب کننده تر است و حتی راحت تر فهمیده می شود.
من هر وقت به روستامان می روم ناخودآگاه به زبان ولهجه روستایمان حرف میزنم. و هر گاه به تهران می آیم با فارسی معیار. چون به میان دوستان دانشجویم می روم از فرهنگ لغات آنان استفاده می کنم و آنگاه که به بازار می روم چون بازاریان صحبت می کنم. این ها همه تغییرات نا خودآگاه است. آدمی خود لباسی به قواره خود می دوزد. من مانده ام این همه تلاش برای بد قواره کردن وجود آدمیان برای چیست؟
البته یک نکته را بگویم. ما باید انسان هایی غنی باشیم. باید جامعه را به سمتی راند که بتواند خود فرهنگ لغاتش را پر بار کند. از خود کلمه بسازد. تا ما تولید غیر زبانی نداشته باشیم. تولید زبانی نخواهیم داشت. تا شئ نباشد، نیاز به اسمی برای آن حس نمی شود. جلال آل احمد را ببینید. آن قدر تولید دارد و حرف دارد که خود کلمه می سازد. کتاب هایش پر است از کلمات و اصطلاحات خود ساخته. کلماتی که اکنون فی البداهه در زبان مردم ما جاری است.(چه قدر پشت تریبونی حرف زدم ها. این پاراگرف آخری واقعاً به درد کلیپ می خورد.)
فارسی را پاس بداریم. و مردم فارس را! و شعور مردم فارس را! همین.
به نام خدا
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام
راستش هر چه فکر می کنم که چیزی اضافه کنم بر این شعر نمی توانم. اصلاً کم ندارد. حافظ است دیگر. فقط این را بگویم که این شعر را توی کتاب "قبض وبسط تئوریک شریعت" دیدم، خوشم آمد گفتم این جا بنویسمش.تمام.
به نام خدا
۱- فیلمی دیدم به نام " گاهی به آسمان نگاه کن ". به کارگردانی کمال تبریزی. فیلم بدی نیست. من توصیه میکنم ببینید. برای یک بار می ارزد. فیلم می خواهد معنا گرا باشد. و البته معنویت گرا نیز. ولی به نظر من یه کم زیاده روی کرده. شاید هم اسمش را نتوان زیاده روی گذاشت. خوب پردازش نشده است. برای منی که به دین و معاد باور دارم. آن هم باوری خاص، این فیلم کمی غیر طبیعی به نظر می رسد. به نظر من فیلم بعدی آقای تبریزی که آن نیز همین مایه را دارد بهتر است. "یک تکه نان" را می گویم. از نظرمن، این دومی بسیار قوی تر در آمده است. خلاصه این که برید ببینید.(اگر تا حالا ندیدید. چون فیلم محصول سال 81 است) ضرری ندارد.
۲- " گاهی به آسمان نگاه کن". اسم یک فیلم است. اما چرا چنین اسمی انتخاب شده است.؟کارگردان فیلم در آسمان به دنبال چه بوده؟ و ما را به دیده چه دعوت می کند؟ ما وقتی به آسمان نگاه می کنیم به دنبال چه میگردیم؟ جواب های شاعرانه و غیر شاعرانه زیادی هست. اما منظور من جوابی خاص است. چرا وقتی دعا میکنیم، دستمان را به سمت آسمان بلند میکنیم؟ چرا خیلی ها(شاید هم همه) فکر میکنند خدا در آسمان است.( بعضی ها به من گیر ندهند که خدا همه جا هست و اصلاً آن چه تو می گویی درست نیست. من هم نمی گویم خدا همه جا نیست. می گویم چرا در آسمان ها دنبالش می گردیم) شاید این ناشی از تعلیمات دینی باشد. شاید هم نه، یک تلقین فرهنگی رسیده از سنت است. اما هر چه هست، چرا؟ بعضی ها می گویند: به خاطر برتری و رفعت مقام حضرت احدیت است. ولی من با این جواب ها قانع نمی شوم. تازه جالب تر، داستان عقیده به چند آسمان و درهای آسمان و خیلی مضامین دیگر است که به نحوی به آسمان ربط دارد. آسمان چه رمز و رموزی در خود دارد؟ و در آن چه می گذرد؟ کاش چشمم مصلح بود.(البت اگه علمی نگاه کنیم آسمون جز یه فضای پر از آت و آشغال چیز دیگری نیست. فضاهای مجهولش هم بی خیال. هر چه هست، آن نیست که درزی ازل بر تن تاریخی آسمان دوخته بود!)
۳- " گاهی به آسمان نگاه کن". گاهی نیز به زمین نگاه کن. همین دو تا جمله رو بگیرید و در اطرافش چهار تا آدم بگذارید و یک نقش اول فضول پر جنب و جوش هم به آن بیافزایید و همه این ها را بریزید توی یک شهر ایرانی با بافت قدیمی و حوادثی را به آن مربوط کنید و بعد نتیجه ای اخلاقی یا غیر اخلاقی از آن بگیرید و حتی نتیجه هم می توانید نگیرید؛ آن وقت به کجا می رسید؟ به یکی از داستان های مجید(شخصیتی که مرادی کرمانی خلق کرد و صدا و سیما به تصویر کشید و ذهن امثال من هم آن را به خاطر سپرد) که در همین رابطه بود. چیزی توی مایه های سر به هوایی و سر به زیری. می خواستم چه بگویم؟ آها! من وقتی با یک موضوع بر خورد می کنم،یا به قول "ژوزه ساراماگو" وقتی موضوعی به من برخورد میکند،( البته ژوزه ساراماگواین را نمی گوید؛ در داستان "همه نام ها"یش می گوید این تصمیم است که آدم را می گیرد و نه آدم که تصمیم می گیرد) تمام اطلاعاتی که به نحوی به آن موضوع ربط دارد در ذهنم باز سازی می شود. شما چطور؟
۴- " گاهی به آسمان نگاه کن
گاهی به خویشتن، در اندرون تو، آسمان چه رنگی است؟
گاهی به آسمان نگاه کن، و ستاره هایش
گاهی به خویشتن، و ستاره هایت، راستی! تو ستاره های زندگی ات را کجا میچسبانی؟ توی آسمان دلت، یا بر سینه ی فرشته ی روی دوشت؟
گاهی نگاه کن؟ به آسمان؟
گاهی به خویشتن؟ آری. و به چشمان من! آنجا ستاره را ببین، آسمان را، و خویشتن!
گاهی....فقط نگاه کن.
نه به آسمان، نه به خویشتن، و نه حتی ... به چشمان من! زیباست! چشمانت، گاهی....فقط نگاه کن."
به نام خدا
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم، که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یک ریز و پی در پی، دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من، سکوت مرگ بارم را! "دکتر علی شریعتی"
عجیب گفته است دکتر. و چه خوش آرزویی....
به نام خدا
خواب دیدن، خیال کردن، خمیازه کشیدن، به فکر فرو رفتن، شاید سیگار کشیدن، پیاده خیابان ها را طی کردن، به دور دست خیره شدن، نوشتن، خواندن(به تمام معانی ای که می توان برایش یافت.)، بی حد وحصر حرف زدن، ساکت شدن برای مدت طولانی، منبر رفتن، فریادزدن، نیش زدن(این هم با تمام معانی)، خندیدن، اشک ریختن(بدون هق هق ویا گریه صدادار)، دویدن، جست وخیز کردن، فیلم های پیچیده دیدن، به حرف های خوب گوش کردن، شاید smsبازی کردن، وبلاگ ها را خواندن، ادای دیوانه ها را در آوردن، خود را به نفهمی زدن، توی دانشگاه با لباس پاره راه رفتن(لزوماً چنین نیست.مهم بی اهمیت بودن توجه دیگران است)، دوچرخه سواری کردن، شب را تا صبح بیدار بودن، گاهی نماز خواندن، گاهی قران خواندن، گاهی درس خواندن، گاهی سر کلاس حاضر شدن، همیشه اردو رفتن، در باره آنچه هیچ از آن نمی دانی نظر دادن، یک دلستر لیمویی یک لیتری را تنهایی سر کشیدن، تنهای تنهای تنها به کوه رفتن(البته هر جای دیگری هم می تواند باشد)، از تخت پایین پریدن، زیر دوش داغ رفتن و یکباره شیر آب سرد را باز کردن، شب قبل از امتحان بهترین داستان را خواندن، ساعتها زیر آفتاب گرم عرق ریختن و هیچ نگفتن و ...(آن قدر فعل هست که بتوانم تا صبح بنویسم.لکن نه مجال است و نه حوصله و نه اصلاً قصدی. شاید بتوان به جای تمام آنچه می باید نوشته می شد؛ گفت: زندگی کردن، آنگونه که نه روزمره شوی و نه روزت را از دست دهی. و به قولی آنگونه که بتوان گفت: شاید که آینده از آن ما...)
خواستم اول فعلی را که می نویسم، به نام خدا شروع کردن، باشد. اما نمی دانم چرا، به آخر کشاندمش. گرچه خدا اول وآخر ندارد که هو الاول والاخر والظاهر والباطن. اول نوشته هم به نام خدا هست؛ شما نمی بینید. رنگ قلم آن جا سفید است. چرا؟ خودم هم نمی دانم. بهتر است به لیست افعال، ندانسته کاری را انجام دادن ،هم بیافزایید.
به نام خدا
خیلی جالبه؛ من وقتی دارم با خودم فکر می کنم، خیلی موضوع در ذهن دارم و حتی همان طور به صورت ذهنی آن موضوعات را بسط می دهم. اما همین که چشمم به صفحه سفید ورد می افتد؛ گویی تمام کلمات از ذهنم پر می کشند و می روند. یعنی به عبارتی کلمات، پر!
صله ارحام. می دانید یعنی چه؟ فکر کنم که این اصطلاح را فقط در فارسی داریم. البته اصل این اصطلاح را اسلام باب کرده است.(این ها گمان من است) نمی دانم عرب ها، همین اصطلاح را به کار می برند یا معادلی برای آن دارند. صله را شاید بتوان هدیه معنا کرد. آن چنان که اصطلاح صله دادن را نیز داریم و به همان معنای هدیه دادن. ارحام نیز مشخص است. جمع رحم است. و رحم هم همان جایی است که کودک مدتی را درآن جا اقامت دارد. شاید به سبب این که این جایگاه برای بعضی مشترک است؛ یا اینکه بعضی مرتبطند، به سبب همین جایگاه( "جایگاه "شاید کلمه دنیا و یا جهان مناسب تر باشد. به خصوص اگر کمی داستانی فکر کنیم و باور اینکه انسان دائماً از دنیایی به دنیای دیگر میرود.) یک معنای دیگر هم برای رحم درنظر گرفته اند و آن خویشاوندی است. حال اگر از قید و بند معانی لغوی بیرون آییم، جانم به شما بگوید که اصطلاحاً صله رحم یا ارحام به معنای دیدار با خانواده است.(جان بالا آمد تا معنا را برسانم. واقعاً دقت که می کنم می بینم این عده ای که تلاش زیادی برای چنین کارهای لغوی می کنند چه زحمتی می کشند. خداییش، آدمی مگر بیکار است از این کارها می کند. یک کلام بگوید صله رحم، خلق خدا می فهمند دیگر!)
حالا چرا گیر داده ام به صله ارحام؟ خیلی ساده است. من امروز را تماماً به اجرای این سنت مشغول بودم. اگر کمی حوصله داشته باشید شرح خواهم داد. اما اول تکلیفم را با این اصطلاح روشن کنم و حجت را تمام. گفتم که صله ارحام اصطلاح اسلامی است. آنچه مشخص است؛ بشر از خیلی وقت قبل از اسلام این سنت را داشته است. نکته این جاست که اسلام توجه ویژه ای به این سنت نموده است. توصیه های مؤکد بسیار است و گمان من این است که شرعاً واجب نیز باشد. نکته جالب تر این جاست که اسلام بسیاری از مبانی جامعه را براساس رحم تنظیم کرده است. ارزش و اعتبار خانواده، مسائل مربوط به ارث، مسایل اخلاقی و... همه وهمه نشانی است بر این که رحم جایگاه ویژه ای را در اسلام دارد. آنچه من می بینم این است که این نظر با طبیعت آدمی سازگاری عجیبی دارد. و حتی می توانم یک سوء استفاده هم بکنم و بگویم زنان صاحبان رحم اند، بنابراین اسلام با ارزش و اعتبار بخشیدن به رحم به زنان ارزش واعتبار بخشیده است( خوب الان باید منتظر حمله فمینیست ها باشم. آنها خواهند گفت: این ارزش گذاری غلط است. اسلام زنان را برای شهوت مردان خواسته و اینکه بچه بیاورند و کارهای خانه بکنند. تأکید آن بر رحم نیز تأییدی بر همین بردگی زنان است. اینها مثل اینکه با طبیعت هم ستیز دارند. البته من آن فمینیست هایی را می گویم که این چنین اند. حال، که درست می گوید؟ والله اعلم. و البته ما هم عالم. کی به کیه)
رفته بودم روستامان.(خودمونیم، منم بیکارم الکی بحث های مثلاً فکری می کنم. بابا همین داستانمان را بگوییم بهتر است. هم عزت و اعتبارمان حفظ می شود، هم همه، دوستمان خواهند داشت. خدا این نفس را چه بکند؟ که از دست خواسته هایش ذله شده ام.) سیروئیه. اسم روستامان است. ما البته در شهر ساکنیم. حاجی آباد. با هم بیست و پنج تایی فاصله دارند. سیروئیه و حاجی آباد را می گویم. واحد را هم کیلومتر بگیرید. این جا مردم واحد را بیان نمی کنند. البته بعضی واحد ها را مثل کیلومتر. سیروئیه نگویم. سیرو. مردمش این گونه می خوانندش. و به همین دلیل پسوند فامیل ما سیرویی شده است. گفتم روستامان. پدرم و مادرم آن جا متولد شده اند. و پدران و مادرانشان. البته با این توصیف، آیا می توان گفت روستامان؟ نمی دانم! اما در هر حال پسوند ما سیرویی است. و اسم روستا(مان) سیرو.
بچه که بودم و کمی عربی بلد، "قل سیرو فی الارض" را گردن فرازانه "سیرو در زمین است" ترجمه می کردم. و بین خودمان بماند، بقیه اش را فاکتور می گرفتم که " فانظر کیف کان عاقبه المکذبین". بچه بودم و امید این بود که بقیه، بقیه اش را بلد نیستند. بچه که بودم متعصب هم بودم. تعصب بر روی روستا(مان). و تأکید بر این که سیرویی ام. همیشه بالای برگه ام و انتهای فامیلم، سیرویی را می نوشتم. شاید حتی درشت تر. البته بچه ها تحت تأثیر پدر و مادرند. و به خصوص پدر، اگر بچه پسر باشد. من هم اینگونه بودم. پدرم هم سیرویی را با افتخار می گفت. و تمام صفات برجسته آدمی را ذاتی سیرویی ها می دانست. شجاعت و صلابت و آزادگی و امانت داری و...و این ها را یک باره نمی گفت. هر بار به مناسبتی، صفتی. بچه که بودم، فقط تعصب نداشتم. عشق هم داشتم. سیرو را دوست داشتم. با تمام گرما، پشه ها، جاده های سنگی و بادهای همیشه وزانش. و این بود که زیاد آنجا می رفتم. هر هفته.
رفتم سیرو.(من به شدت به نهادینه کردن معتقدم. دارم لفظ سیرو را در ذهن شما نهادینه می کنم.هه) همین امروز. به قصد صله ارحام. عمو و عمه و خاله و دایی و مادر بزرگ ها. ارحام من. به قصد دیدن آنها رفتم و نه به هیچ قصدی دیگر. نه عشق بود و نه تعصب و نه... چه اهمیتی دارد. (من واقعاً بلد نیستم متمرکزشوم. مثلاً می خواستم در مورد صله ارحام بنویسم. ببین چه کرده ام.) و همه را دیدم. تقریباً همه را.
نکته ای هست در این دید و بازدید ها برای من. من از فرهنگ بومی خود جدا شده ام. به سبب تحصیل. و نه البته فقط به این سبب، که بسیاری را دیده ام که تحصیل کرده اند، بی هیچ تغییر فرهنگی. اما مهم این است که جدا شده ام. و این جدا شدن؛ دیدار را بسیار مشکل می کند. دیگر حرفی نداری که با ارحام بزنی. چرا که نمی دانی دغدغه هاشان چیست. و از چه با هم حرف میزنند. و تازه بدانی، چه سود؟ دل نمی دهی به آن حرف ها که اینان میزنند. و شما( یعنی خودم و امثال من) می شوی تافته جدا بافته از قشری عظیم از جامعه ات. از جامعه ای که از آن بر خواسته ای. و این فاصله هر روز زیاد تر می شود.( هربار که به سیرو میروم، این را بهتر متوجه می شوم که چقدر دورتر از فرهنگ ارحام شده ام) و به کجا چنین شتابان؟ یکی از خودش بپرسید.
پیامبران، وصفشان را شنیده اید. می گویند مردم عادی حرفشان را می فهمیدند. اصلاً دمخور ملت بودند. این را من درک نمی کنم. اینها چطور چنین بودند؟ من در ارتباط با ارحام خود مانده ام، با این همه مشترکات، آنگاه پیامبران با همه ارتباط داشتند. این چه درسی است که ما نیاموخته ایم. و در کدام کلاس باید بیاموزیم. هر چه هست درد بزرگی است. و خطرش بزرگ تر. و اگر درمان نشود... کس چه داند چه شود.
بچه که بودم. کتاب زیاد می خواندم. از همان وقتی که خواندن یاد گرفتم. همه چیز می خواندم. و چیزهای زیادی بلد بودم. این را خودم می دانستم. دیگران را نمی دانم. اما هیچ وقت به دیگران نگفتم، چیزهایی را که می دانستم. بچه که بودم، و عاشق روستا(مان) و آنگاه که آنجا زیاد می رفتم، بچه های زیادی بودند. همه از ارحاممان. به آن ها هم نگفتم. هیچ یک از چیز هایی را که بلد بودم، نگفتم. علت ساده ای داشت. من بازی با آنها را بیش تر از دانسته هایم دوست داشتم. و نباید می گفتم، تا بازیم بدهند. در عوض زبان سیرویی را خوب یاد گرفتم. آن را هم برای بازی نیاز داشتم. خیلی چیزهای دیگر هم آموختم. آن هم برای بازی... امروز همه آن چه را آموخته بودم، یاد ندارم. امروز زبان سیرویی را فقط یادم هست. و این تنها سیم ارتباطی است بین من و ارحامم. امروز روز خوشی بود. روز دیدار ارحامم. امروز روز خوشی نبود. روز دیدار ارحامم. فردا...
خلاصه کلام اینکه صله ارحام چیز خوبی است. از این کارها بکنید. اسلام هم خوب است. شاید چون صله ارحام خوب است. چیزهایی را که در بچگی یاد گرفته اید را هم فراموش نکنید. آن هم برای صله ارحام خوب است. روستایی هم اگر هستید به خودتان بنازید. اسم روستای ما هم به خاطر داشته باشید. "سیرو"( این هم آخرین تلاش در جهت نهادینه کردن نام روستامان. دارد کم کم از نهادینه کردن خوشم می آید)
والسلام.
به نام خدا
"چو علم آموختی، از حرص آنگه ترس کاندر شب چو دزدی با چراغ آید گزیده تر برد کالا"
ب ه نظر من که شعر جالبی است. و حتی قبول دارم آنچه را گفته است. راستش من دارم کتاب "اسلام و مقتضیات زمان" را می خوانم. نوشته آقای شهید مطهری. نوشته که نمی توان گفت. این کتاب از روی نوار پیاده شده. گویی جلد اول آن را خود شهید پس از بازگردانی از نوار تنظیم کرده اند ولی جلد دوم را خیر. این شعر آنجا بود. در آن کتاب. شعر را می گفتم. راست گفته دیگر. علم آدمی که زیاد می شود، احتمال اینکه حرصش هم زیاد تر شود؛ وجود دارد. شاید هم نشود اما حتی اگر حرص زیاد نشود به سبب اینکه دارنده حرص به سبب علمش قوی تر شده این حرص خطرناک تر است. اما من از مصراع دوم خیلی خوشم نمی آید. آخر اگر دزد با چراغ آید که صاحب خانه بیدار می شود. و راستش آن صاحب خانه ای که بیدار نمی شود؛ همان بهتر که دزد خانه اش را خالی کند. قصدم البته طرفداری از دزد ها نیست. ولی خدا وکیلی زور دارد دیگر. آدم چقدرممکن است خواب باشد؛ که دزد با چراغ بیاید و نفهمد. احتمالاً نظرم در مورد عالم حریص هم یک چنین چیزی باشد.
امروز کتاب دیگری هم می خواندم. کتاب نقد. همان فصلنامه "کتاب نقد" را می گویم. آنها که نمی شناسند می توانند بروند از آن ها که می شناسند بپرسند. بحثی راجع به عقل و وحی و نظر فیلسوفان و مکتب تفکیکی ها نوشته بود. آن چه برای من جالب بود، موضوعی بود که در ضمن بحث آمده بود. نوشته بود که عقلی که خود وحی را اثبات می کند، اگر همین عقل به نتیجه ای برسد که با وحی مخالف است به آن نظر باید شک کرد. و می توان گفت آن نظر را عقل صریح بیان نکرده. و خلاصه می خواست نتیجه بگیرد که بر آن عقل اشکال وارد است و نه بر وحی. گرچه من این حرف را چندان قبول ندارم، اما در این جا نکته ای است که قابل توجه است. و آن اینکه عقل نمی تواند دو نظر متضاد بدهد. و از این نکته من نکته ای دیگر را نتیجه می گیرم. آن اینکه اگر وحی توسط عقل پذیرفته شد و بعد عقل به نتیجه ای رسید که متضاد آنچه وحی شده باشد. آنگه به چند چیز باید شک کرد. 1- صحت پذیرش وحی توسط عقل 2- صحت آنچه وحی منتقل کرده 3- صحت آن نتیجه عقلی متضاد با وحی. البته مقاله مذکور گویی بند آخر را پذیرفته است. اما می توان به آن دو بند دیگر هم توجه کرد. البته یک نکته دیگر هم هست که برمن مجهول است. و آن اینکه آیا اگر عقل وحی را قبول کرد ، لزوماً آنچه را وحی انتقال می دهد را نیز قبول کرده یا به عبارت دیگر، وحی همان مطالب انتقال یافته است یا این دو، دو مقوله جدا از همند. یکی کلیت وحی به عنوان یک پدیده و دیگری معرفت یا هر چیز دیگری که از طریق این پدیده منتقل شده است.
ه مین! فکر کنم حرف هایم تمام شد.
به نام خدا
ن وشتن همیشه هم کار ساده ای نیست. به خصوص اگر کسی تصمیم بگیرد هر روز چیزی بنویسد. مگر یافتن سوژه به این راحتی است. حالا فرض کنید قرار است این نوشته ها را عده ای هم بخوانند. دیگر کار سخت تر می شود. من مانده ام این روزنامه ها دارند چه می کنند. خلاصه این هم مشکلی است.
ت ا حالا شده به رشد فکر کنید. به اینکه چطور رشد کردید و بزرگ شدید. منظورم اینه که برگردید به عقب و به پشت سرتون نگاه کنید. و راهی رو که از کودکی تا حالا پیمودید رو بازبینی کنید. ما از کودکی تا حالا خیلی کارا کردیم. حرکات جالبی که واقعاً ارزش داره آدم یه بار دیگه به اونها فکر کنه.(یه بار دیگه رو برا اون هایی میگم که موقع انجام کاراشون، فکر کردن وگرنه امثال من که، یه بار دیگه براشون مطرح نیست. شاید هم از همین بابت است که وقتی با دقت نگاه می کنم به کارایی که کردم؛ برایم تازگی داره و جالبه.) من خودم که خیلی از این کار لذت میبرم. شاید بشه گفت یه چیزایی هم یاد می گیرم. یه بار امتحان کنید. می ارزد.
رفتم خونه استادم. البته استاد دوره بچگی هایم. روی دیوار نوشته بود "جلسه هفتگی قرآن کریم. ویژه عموم برادران". برادرم گفت بیا بریم. و رفتیم. عین همون قدیم ها بود. خودش نشسته بود بالای مجلس(نه از این جهت که آدم مغروری باشد ها.نه، این رسم جلسات است.) و یکی یکی بچه ها رو دعوت کرد که بیان قرآن بخونند. و همه، بچه های ابتدایی و راهنمایی. خیلی نبودن. جمعاً کمتر از ده تا. البته نشمردم، همین جوری می گم. یادمه بچه که بودیم، دوره راهنمایی بود به گمانم، درست یه همچین جلساتی داشتیم. به همین سبک. و همین استاد. لحنش، تن صداش، حالات چهرش، مثال هاش و نحوه برخوردش؛ همه و همه کپی روز اول. ولی اون حال و صفای قدیم رو احساس نکردم. نمیدونم من چیزی از دست دادم یا فضا تغییر کرده یا...چی می دونم؛ مهم هم نیست؟ ازم پرسید: " تهران هم جلسات قرآن میری؟ اون جا مطمئناً جلسات خوبی هست. حیفه، فرصت مناسبیه." منم موندم چی بگم. خوب راستش رو بهش گفتم. گفتم نمی رم. گفتم به چیزای دیگه مشغولم. راست هم گفتم.
بچه که بودم، تمام آرزوم این بود که یه قاری خوب بشم که کل قرآن رو حفظه. و البته استاد دانشگاه هم هست. اووه چه آرزوی بلند بالایی. الان نه قاریم، نه از قران چیزی حفظم(همونی هم که به لطف همین استاد حفظ کرده بودم فراموش کردم) و استاد دانشگاه؟ کسی چه میداند؟ این هم تیره و تار است.
بچه که بودم خیلی مغرور بودم. شاید به خاطر همان آرزوهایم. فکر می کردم از همه برترم، چون می خواستم آن چیزهایی که گفتم بشوم. آرزوهایم از همه بالاتر بود. این را کسی به من نگفت. خودم این جور فکر میکردم. یک روز بعد از جلسه قرآن داشتم با همان استاد می آمدم خانه. برگشت به من گفت: یاسر! تو چرا این قدر سنگین برخورد می کنی؟ چرا سعی میکنی بزرگتر از سن خودت رفتار کنی؟ این حالت برایت خوب نیست. و من هیچ نگفتم. آن قدر خوشحال بودم که هیچ نگفتم. با خودم فکر میکردم که: آره، من بزرگتر از سنم برخورد میکنم چون از همه برترم. چون من قراره از همه بالاتر برم. چون آرزوم از همه بزرگتره.... بزرگتر که شدم، کم کم به خودم گفتم قاری شدن به چه درد می خوره؟ آدم باید آیات قرآن رو بفهمه. قرائت هم در حد عرف بلدی! و بس است. کمی بعد تر گفتم این آیات را برای چه حفظ کرده ای؟ مهم عمل به آن هاست. عالم بی عمل به چه ماند؟ و این طوری بود که، حافظ هم نشدم. و این روز ها به خود می گویم: تو به دنبال چه هستی؟ هستی و حقیقت چیست؟ از کجا معلوم که، که راست می گوید؟ و اصلاً همه آن چه دیده ای و شنیده ای و خوانده ای، یعنی چه؟ گاه حتی ممکن است به پوچی نیز، نزدیک شوم. و حال شما بگویید. من استاد دانشگاه خواهم شد. ویا بهتر. آن پسرک مغرور جویای نام را چه شد؟
استادم هنوز هم جلسات قرآن دارد. باز هم هفتگی. و باز هم جمعیت جلسات به انگشتان دست میرسد. صفای جلسات را دیگر نمی توان دید. یا من دیگر پاکی دوران بچگی را ندارم یا جلسات، سادگی قدیم را. استادم هنوز هم قرآن می آموزاند. چند تای این بچه های ساده، فردا قاری خواهند شد و چند تا حافظ. بچه های دوران ما چه شدند؟ حتی نامشان را نیز به خاطر نمی آورم. از میان آنان چند تاشان هنوز قرآن می خواند؟ و نه، چند تاشان یادش می آید جلسات قرآن را؟ بچه ها می آیند و بزرگ می شوند و... میروند؛ هم از این جلسات هم ازیاد ما... استادم هنوز جلساتش به راه است. او، چند تایمان را به خاطر دارد؟ یا از این بچه ها، چند تا را به خاطر می سپارد؟ به امید چه از پای نمی نشیند و... همان جلسات و همان لحن وهمان قرآن و همان مثال ها.
یک چیز هست. بی شک چیزی هست. چیزی که استادم از استادش گرفت. و من از او نگرفتم. یک چیز هست که او را پایدار داشته است. این کدامین ناشناخته دنیای خلقت است. من نمی دانم. خیلی ها نمی دانند. خیلی ها می دانند و ندارند. استادم شاید نمی داند ولی دارد. این نادانسته ی کسب شده چیست؟... استادم هنوز قرآن می خواند. و خوب می خواند. مثل قدیم ها. و من دیگر آن پسرک مغرور نیستم. دیگر چیزی برای غرور ندارم. حتی آن چیزی که استاد داشت را نیز ندارم. استادم....
همه این ها را گفتم و نه، نوشتم که بگویم تا به حال به رشد فکر کرده اید؟ و به بچگی تان؟ و به این دوران که می گذرد؟ و... بر لب جوی هم نیاز نیست بنشینی، گذر عمر را دیده ای؟!!!!!!!!
به نام خدا
من می خوام یه بحثی رو شروع کنم. که بحث راحت و ساده ای نیست و بزرگتر از ماها توش موندن چه برسد به ما! اما این که چرا می خوام این بحث رو داشته باشم؟ دلایل زیاده اما یه چند تاشو جلوتر عرض می کنم. اول اینکه باید بگم بحثم حول و حوش زنان است. شاید هم بشه گفت در مورد انسان باشه. من در مورد جامعه خودمون می خوام صحبت کنم و لا غیر. گر چه ممکنه بحث به بقیه جاهای دنیا هم بکشه. همین جا اعلام می کنم که این بحث کاملاً جدیه و اگر داخلش طنز و شوخی دیدید؛ به هدف استفاده ابزاری از این نوع بیان است. حتی می تونید اعتراض کنید. کیه که گوش بده!
اما قرار بود دلایلمو برای بحث بگم. بهتره اول با اطلاع خواننده لحن نثر عوض شود. دلایل زیادی وجود دارد برای اینکه چرا بحث زنان مهم است. من سعی می کنم چند تا از آنها را که برای خودم مهم بوده اینجا بیان کنم.1- من به عنوان یک مرد در طول زندگی با زنان در نقش های مختلف در تماسم. مادر، خواهر، دختر، همسر(در آینده. اگر خدا نصیب کند) و دوست یا همکار و یا اصلاً یک کسی که در جامعه با او به سببی ارتباط دارم. بنابراین نحوه نگاهم به آنها و حقوق و وظایف و خصوصیاتی که برای آنها قائلم در این ارتباط و استفاده متقابل مؤثر است. 2- همین ارتباطات بود که به من فهماند، در جامعه ما این قشر جامعه دچار تنگ نظری ها شده اند. و شرایط و احوالی بر آنان حاکم گشته که جلوی رشد بسیاری از آنان را گرفته است. در صورتی که رشد و تعالی حق هر انسانی است. 3- اگر ما چشم را بر خیلی مسائل ببندیم، نمی توانیم چشممان را بر این مسئله ببندیم که زنان در جهان بیدار شده اند و به دنبال حقوق از دست رفته خود دارند مبارزه می کنند. این موج البته به ایران نیز سرایت کرده است. جدای از خوب یا بد بودن این داستان؛ برای هر نوع مواجهه با این موج اولین کار شناخت صحیح انسان و زنان و حقوق و وظایف آنان است. تنها در این صورت است که می توان بهترین برخورد را با این تحول داشت.
این ها دلایل ساده ای است که سبب شده من به مسئله زنان زیاد فکر کنم. قصد دارم در این نوشته آنچه را دیده، شنیده، خوانده ام و فکر کرده ام را تا آنجا که توان هست بیان کنم. امید است دوستانی که این نوشتار را می خوانند مرا در فهم بهتر مسایل یاری کنند.(ببین عجب کلاسی گذاشتم ها.عین این سخنرانا حرف زدم که زر مفت می زنن ولی مفت زر نمیزنن. هه)
من کتابای کمی راجع به زنان خوندم. حجاب و حقوق زنان شهید مطهری. کمی زن در آیینه جلال وجمال آقای جوادی آملی. یک کتاب رمان مانند به نام دختران آفتاب. اینها اسلامی بودند. غیر اسلامی هاش هم یک کم خاطرات سیمون دو بووار رو ورق زدم. و رمان های خارجی که حرف و حدیثشون همین چیزا بود. و البته یه کم هم نوشته های فالاچی. بقیه اطلاعاتم یا از چیزهایی است که دیدم. یا تو روزنامه و مجله خوندم. یا بحث هایی که شنیدم.
خوب پس با این اطلاعاتی که گفتم میریم جلو. اول اینکه من توی جامعه، زنان را در چند دسته می بینم. 1- زنانی که راضیند از وضع موجود. اینها رو هم زنانی تشکیل می دهند که توی خانواده و محیط سنتی هستند و هم زنانی که توی خانواده های به اصطلاح مدرن زندگی می کنند. اینها یک وجه مشترک دارند و آن اینکه راضی اند. و دارند زندگیشون رو میکنند. 2- زنانی که راضی نیستند از وضع موجود، اما اعتراضی هم نمی کنند. این گروه هم از هر دو نمونه ای که قبلاً گفتم تشکیل شده اند. این که چرا اعتراض نمی کنند دلایلی دارد که من یه چیزایی به ذهنم میرسد اما به سبب آنکه نمی خوام روی این گروه بحث کنم. ازش می گذرم. 3- گروه سوم زنانی هستند که ناراضی اند و البته به دنبال تغییر. زنان کوچکتر از سی سال بسیار در این گروه زیادن.( من دارم فقط در مورد جامعه خودمون صحبت میکنم) گرچه در میان نسل های قبلی هم زنانی از این دست یافت می شوند. این ها خودشان چند گروهند. دو گروه عمده که در این میان من دیدم. گروه اسلامی و غیر اسلامی است. من سعی میکنم هر کدام از این دو گروه رو توصیف کنم. و روی حرکات و البته تفکرات اونها بحث کنم.
چون من قصد دارم با شمشیرعریان(نگران نباشید ما بدبخت بیچاره ها اگرهم شمشیری داشته باشیم. همین قلممون هست. تازه الان که دیگه قلم هم بی معنا شده؛ جاش میشه گفت کیبرد؟) حرکت کنم. یعنی هر جا اعتراض داشتم. همان جا بیان کنم. بهتره قبل از بحث روی نظرات و کارای این گروه آخری یه سری مسایل پایه رو این جا بیان کنم. مسایلی که کلی تر هست و روی حرف های بعدی من مؤثراست.
همه انسان ها با هم برابرند.(نه قراره این جا شعار بدم. نه اینکه بیانیه حقوق بشر رو بخونم. دارم اون چیزهایی رو که قبول دارم و توی حرف های بعدیم بهش نیاز دارم رو لیست می کنم) البته در انسانیتشون. حقوق انسانها هم با هم برابره. البته تا اون جایی که حقوق فقط وابسته به انسانیتشون باشه. وگرنه همین که حقوق با امتیازات ربط پیدا کرد. هر کس حقش رو بر اساس امتیازاتش میبره. مثلاً همه حق مالکیت دارند. اما یه خونه خاص مال اونیه که پولش رو داده. کسی اعتراضی داره؟
فرد فرد ما می خواهیم به کمال برسیم. حالا کمال نه، به یه جایی می خواهیم برسیم که از این جا بهتر باشه. اصلاً اینکه این همه جون می کنیم واسه همینه دیگه. وگرنه باید هیچ حرفی نزنیم و حرکت خاصی هم نکنیم. البته قبول می کنم که معنای کمال محل اختلافه؛ اما همین که کمال اینی نیست که الان هستیم؛ فعلاً برای حرف های من کافیه. البته من خودم یه چیزایی رو به عنوان کمال قبول دارم. ولی چون برهان درست و حسابی پشتش نیست نمیتونم لیستش کنم. برای همین کمال هم هست که حقوق تعریف می شه.
ما توی جامعه داریم زندگی میکنیم. و بنابراین رشد و توسعه جامعه باید برامون خیلی مهم باشه. چون در رشد خودمون مؤثره. حقوق فردی با اهمیته البته تا اونجا که به حقوق جامعه لطمه نزنه. اسلام و خیلی از مکاتب امروزی اینو پذیرفتن. هر کس با این موضوع مخالفه شاهد بیاره. هر کس هم که با تقدم جامعه مخالفه بهتره اول یه مدت بره تنهایی زندگی کنه بعداً بیاد حرفاشو بزنه. البته اینکه کجا به حقوق جامعه لطمه وارد میشه محل اختلافه که من الان نمی تونم روش بحث کنم.
خانواده یه رکن اساسی در جامعه است. رشد و کمال اون روی رشد فرد و جامعه مؤثره. شاهد قضیه تمام جوامعیه که در طول تاریخ بودن. ببینید اونهایی که خانواده در آنها قوام بیشتر داشته شما رو بیشتر راضی می کنه یا غیر آن. اگر این طور نیست باید بگم من و شما آبمون یه جو نمیره و بهتره از همین جا ادامه مطلب رو بی خیال شید. من استدلال نمیارم چون استدلالی ندارم. اما می تونم شما رو به خودتون رجوع بدم و رضایت خودتون. چون معتقدم انسانها یه چیزای مشترکی دارند که می توانند بر سر آنها به توافق برسند.
زنان و مردان در حقوق تا آنجا که فقط انسانیت مطرح هست برابرند. اما باید یه تفاوت هایی رو در حقوق و وظایف قایل شد. این، آن جایی است که استعداد ها و امتیازات متفاوته. و چنین هم هست. چه بخواهیم چه نخواهیم زنان حامله می شوند و مردان عضله قوی تری دارند. حالا این که یک عده با این امور طبیعی هم سر جنگ دارند؛ مشکل خودشان است و باید گفت لکم دینکم و لی دین. چون دیگر این جا را که نمی توان مثل آدم نشست وحرف زد. من تفاوت های طبیعی را هم در جسم و هم در روح انسانها می پذیرم و اختلاف حقوق و وظایف را هم به تبع آن. البته باز در این جا اینکه تفاوت حقوق متناسب با تفاوت استعداد ها هست یا خیر؛ در بین مکاتب مختلف و جوامع محل اختلاف است. من روی این نیز حرف هایی دارم اما دقیق نمیتوانم بحث کنم.
خوب فکرکنم ملزومات رو گفتم. امیدوارم چیزی از قلم ننداخته باشم. اما بریم سر قصه مون و همون گروه آخر زنان در جامعه امروز ایران.
گفتیم که دو گروهند. اسلامی و غیر اسلامی. البته اونهایی که حرف هاشون مطرح تره. وگرنه اختلاف سلایق خیلی بیش از این هاست.
اینها از وضع موجود ناراضی اند.و معترض! یعنی چی؟ چرا زنا توی خونه دارن کلفتی می کنند؟ نمی تونند ادامه تحصیل بدهند؟(البته این خیلی قابل قبول نیست. اولاً که زنای با سواد جامعه ما طبق آمار یونسکو از همه جوامع دیگه بیشتره. دوماً شاید بحث سر تحصیلات عالیه باشه که اونم این چند ساله اخیر داره تعداد دخترای دانشجو بیشتر می شه). چرا شاغلین مرد بیشتر از زنه؟ و تازه زنها اگر هم شاغل بشن. توی مشاغل پایین دستی است و نه در مشاغل مدیریتی؟ چرا مردها مدیریت خانواده رو بر عهده دارند؟ چرا توی یک سری حقوق اسلامی حق زن کمتر از مرده؟( بحث دیه و ارث و ...) و قس علی هذا( حالا دوباره گیر میدن به ما که تو مثل آخوندا حرف میزنی. عزیز با تلقین جامعه که نمیشه کاری کرد میشه؟)
هر دو این گروه ها میگن زنها باید در جامعه حضور بیشتر و حتی برابر با مردها داشته باشند. و از تمام مواهبی که مردها در جامعه برخودارند. برخوردار شوند. و در خانواده نیز نقش زن باید تعدیل شود و به موقعیتی برابر با مردها برسند.
تفاوت اسلامی ها و غیر اسلامی ها در روش است. و البته اسلامی ها در یک سری مسایلی که توی دین اسلام مطرح شده با اغماض بر خورد می کنند. تفاوت این دو گروه توی بحث هایی مثل حجاب و نقش زن در خانواده است. اما تأکید روی این مسئله که حضور زن در جامعه باید هر چه پر رنگ تر شود خواسته هر دو گروه است.
البته من اگر قرار باشد ریز شوم روی نظرات این دو گروه باید برم کتاب بنویسم. تازه هیچ وقت فرصت نمی کنم حرف خودم رو بزنم. بنا بر این همین جا این دو گروه رو به خودشون می سپارم و حرف هایی که خودم قبول دارم رو میزنم.
من تقریباً موقعیتی رو که اسلام برای زنها خواسته می پذیرم. توجه کنید اولاً گفتم تقریباً یعنی بعضی چیزا برام قابل پذیرش نیست. دوماً گفتم اسلام و نه مسلمونها. یک اشتباه بزرگ ما اینه که قوانین رو با مجریان قانون عوضی می گیریم. در مورد اسلام هم همینه یعنی اسلام رو با رفتار مسلمان ها اشتباه می گیریم. خوب حالا من چی رو در اسلام در مورد زنها قبول دارم؟
اسلام یک سری حقوق یکسان دارد و یک سری حقوق متفاوت. حقوق یکسانش به سبب اینه که مربوط به انسانیت انسانها است. حقوق متفاوت رو هم به دلیل تفاوت در استعدادها مطرح کرده است. حقوق یکسانش رو فکر کنم همه قبول دارند. مثل حق مالکیت ، بیان ، حیات ، رشد، تحصیل، حضور در جامعه و خیلی چیزهای دیگر.
دعوا سر حقوق متفاوته. این ها هم یکی دو تا نیست که من بخوام بگم. بنا بر این حرف هام رو محدود می کنم به حضور زن در جامعه و نقش اون توی خانواده.
حضور توی جامعه که یه مسئله عمومی است. البته از نظر من. یعنی همه انسانها حق حضور توی جامعه رو دارند. چه زن چه مرد. اسلام هم این حق رو به همه داده. دعوا سر چگونگی و میزان حضورشه. خوب اسلام مثل اینکه گفته زنان و مردان باید با رعایت عفت و حجاب باید در جامعه حاضر بشن. البته خوب این حجاب برای زنها و مردها متفاوته. من این رو قبول دارم و هر چیزی غیر این رو هم نمی پذیرم. البته اینکه حجاب برا زنها و مردها چیه برید بخونید. من حوصله توضیح ندارم. همین قدر بگم که زنها غیر وجه و کفین و پاها تا مچ رو باید بپوشونن و مردا هم جز سرو دست و پاها تا زانو رو. البته رعایت این نکته مهمه که پوشیدنی چیزی باشد که خود سبب تهییج شهوت نشود. هم برا مردا و هم برا زنها. این از پوشش. خوب من این رو قبول دارم. چرا؟ ببینید من معتقدم جامعه باید سالم بمونه تا رشد کنه. اگر این موارد رعایت نشه جامعه سالم نمی مونه. آدم ها این جوری هستند دیگه. جنس های مخالف به هم تمایل داره. این طبیعت آدمی است. و وقتی شرایط طوری باشد که این میل بیشتر بشه خوب احتمال خطر هم بیشتره. و فساد رواج پیدا می کنه. البته خوب ممکنه بعضی این چیزها را فساد ندانند. من با آنها حرفی ندارم. چون واقعاً نمی توانم ثابت کنم که فساد چیست و غیر آن چیست. من این را احساس می کنم که این فساد است و البته آرامش آدمی در آن نیست. این نتیجه را هم از روی رفتار افراد در جوامع مختلف گرفته ام. به نظر من در جوامعی که چنین فساد هایی نیست ملت از لحاظ روحی در وضعیت مناسب تری قرار دارند.
این از چگونگی حضور اما در مورد میزان حضور. این موضوعی است که من روی آن بحث دارم. همین اول بگم که زنها حق دارند. در جامعه به هر میزان و در هر شغلی حاضر شوند. اینو اسلام هم میگه. (البته اسلام فقط رهبری و امام جماعت بودن رو به زنها نمی ده. که اونم برای اونها که اسلام رو قبول ندارند خیلی مسئله ای نیست. چون این دو دراسلام فقط مطرحه ) اما یک مطلبی هست که من خیلی روش فکر کردم. این فمینیست های اسلامی دم از حضور زن توی جامعه به شدیدترین حالت ممکن میزنند ولی نمی توانند جواب بدهند که چرا حضرت زهرا و زینب به عنوان دو الگوی زنان مسلمان حضورشان در خانه پر رنگ تر بوده است. جوابش را من میدهم. اسلام علاوه بر قانون ها و حدود یک سری توصیه های اخلاقی هم دارد. توصیه اسلام به زنان این است که به دلیل استعداد خاص آنها در تربیت انسان وظیفه تربیت بچه را به آنها سپرده است. این یک توصیه اخلاقی است. و هیچ زور حقوقی پشت آن نیست. زن خود باید تصمیم بگیرد که می خواهد چه کند. در جامعه حضور بیابد. یا به تربیت بچه بپردازد. آنچه مسلم است اینکه انسان در وقت و حوصله و توانایی محدود است. پس یک شخص نمی تواند هم تمام روز را در جامعه باشد و هم به فرض در خانه باشد. اسلام توصیه خود را کرده ولی انتخاب را به خود زنان واگذار کرده است. به نظر من بهترین حالت این است که زنان این وظیفه را که جز از آنان به طور کمال امکان پذیر نیست بر عهده بگیرند. البته نه به قیمت از دست دادن رشد خود. ایجاد یک تعادل بین این دو بهترین حالت است. متأسفانه آنچه تاکنون اتفاق افتاده است، این چنین نبوده. یعنی ما رشد زنان را در بعضی زمینه ها(چون تحصیل و حضور در جامعه و..) داشته ایم ولی در عوض عشق به خانواده را از دست داده ایم. حواسمان باید باشد که این یک معامله نیست. اگر بتوانیم درک کنیم و بشناسیم توانایی خود را، می توانیم بهترین نقش را ایفا کنیم. بهترین حالت هم برای مردان و هم برای زنان عمل کردن بر اساس توانایی شان است. زنان ما باید تحصیل کنند. شغل های متناسب با توانایی شان را به دست گیرند. به خانواده عشق بورزند. و در انتقال محبت و شور وزندگی به بچه ها کوتاهی نورزند. کافی است در جملات قبل به جای زن، مرد بگذاریم. جملات همگی درست است. اما با مصداق های متفاوت. کافی است به مصداق ها توجه نکنیم تا جامعه ای ساخته شود که اگر از جوامع سنتی ما بدتر نباشد بی شک بهتر نخواهد بود. درک من از روش اسلام همین است که گفتم. چه من مسلمان باشم و چه نباشم به نظرم این برنامه عملی ترین برنامه و عقلانی ترین آن است.
خوب من چون خسته شدم حرف هام رو خلاصه کردم. تازه نوشتن کار سختیه. وگرنه من حاضرم یه هفته براتون فک بزنم. اگه کسی با حرف های من مشکل داره به من بگه لطفاً. شاید ما هم آدم شدیم. لطفاً از این اشکالات مسخره نگیرید که آقا این حرف ها رو اسلام زده پس وللش. نه خیر من خودم هم با خیلی مسایل اسلامی درگیری دارم. اما این چیزهایی که گفتم به نظرم مشکلی نداره. در ضمن اگه کسی پیشنهاد بهتری داره؛ ارائه کنه. ما که نگفتیم فقط ما درست می گیم.( پسر ولی عجب حرف های دهن پر کنی زدما. حتماً با این حرف ها یه منبری، چیزی بهمون بدن.)
والسلام. پیر شدم بسکه پشت کامپیوتر نشستم و زر زدم.
به نام خدا
امروز یه آیه قران background کامپیوتر منه که شاید نقلش این جا جالب باشه. اصلاً میدونید چیه؛ من کلاً معتقدم نقل کردن چیز خوبیه. حیف شد که حرفه نقالی برداشته شده از میون مردم. واقعاً ما چیزهای خیلی خوبی رو از دست دادیم. حالا این که آیا چیزی جاش گیرمون اومده معلوم نیست. به هر حال نقل کردن از اون چیزهای خوبه. البته من نمی دونم که میشه این کاری که من می خوام انجام بدم رو نقالی اسم گذاشت یا نه. به هر حال ما که چنین جسارتی کرده ایم. پس بشنوید نقل ما را از قران: " و من یدع مع الله الها اخر لا برهان له به فانما حسابه عند ربه" ؛ " و هر کس که همراه الله، خدای دیگری بخواند که برایش برهانی ندارد. حساب کارش با پروردگارش است."
خوب این از نقل ما. من یه چند تا حرف دارم روی این آیه قران. البته شما نشنیده بگیرید. چون اصلاً خوش ندارم به خاطر یه کم اضافه بر نقل، افاضات کردن دردسری برام درست بشود. اما حرف من. اولاً گفته همراه الله خدای دیگری رو بخواند. این یعنی چی؟ یعنی طرف به بیش از یک خدا اعتقاد داره. این جاست که بحث توحید پیش می آید. من خیلی خوش ندارم توحید رو رد کنم. البته دلیلی هم بر این کار ندارم. دلیلی بر توحید هم البته ندارم. علت اینکه نمی خوام توحید رو رد کنم خیلی ساده است. من حوصله اش رو ندارم که خودم رو با چند تا خدا طرف حساب بدونم. اگر خدایی وجود داشته باشد.(اعوذ بک یا الله). همان یکی اش ما را و تمام جهان را کفایت می کند. اما اینکه میگم دلیل توحید رو هم نمیدونم. باید بگم که بعضی ها دلیل توحید رو این عنوان می کنند که اگه چند تا خدا بود. این ها با هم دعوا شون می شد و از این حرف ها. فکر کنم خود قرآن یه همچه دلیلی آورده باشد. صبر کنید؛ آها پیدا کردم. آیه 91 سوره مؤمنون. " ما اتخذ الله من ولد و ما کان معه من اله اذا لذهب کل اله بما خلق و لعلا بعضهم علی بعض سبحان الله عما یصفون". معناش هم مشخصه. " خدا نه بچه دارد. نه اینکه خدای دیگری با او هست. چرا؟ چون اگه چنین بود؛ هر خدایی طرف مخلوق خودش رو می گرفت و دعوا میشد. و بعضی از خداها بر بعضی دیگر برتری پیدا می کردند. الله از این توصیفات به دور است." خوب من این دلیل رو نمی تونم بفهمم. آخر مگر خدایان هم مثل بابا ننه آدم می مونند که سر بچه هاشون با هم دعواشون بشه. نه خیر میشه خدا رو جوری تعریف کرد که اصلاً از این مشکلات پیش نیاد. البته ممکن کسی الان خرده بگیره به من که یا الله تعریف کن ببینیم. من شما را به همان صفاتی که برای خدای واحد می شمارید. ارجاع می دهم. جز آن صفاتی که جز برای یک خدا نمی توان متصور شد.
وای ببین یه نقل کوتاه چقدر داره کش می آد. منو بگو که می خواستم کلی مطلب دیگه بنویسم. و کلی موضوع تو ذهنم بود. مگه این شیطون می گذارد.
اما موضوع بعدی که جالبه برای من توی این آیه. گفته که خدایی را بپذیرند که دلیلی بر آن ندارند. دو تا مطلب هست. یکی اینکه گرچه خیلی ها واقعاً این جوری اند؛ اما این کار واقعاً احمقانه است که خدایی را بپذیری بدون اینکه برهان داشته باشی.(به کسی بر نخورد احتمالاً من خودم یکی از همین احمق ها باشم. گاهاً چاره ای جز این ندارم.) این واقعاً حرف قشنگی است. اما جالب این جاست که من حس می کنم این چنین یاد گرفته ام( یعنی یادمون دادند. خدا بگم این آخوندا رو چی کنه که هر چی یاد گرفتیم رو اونا یادمون داده اند) که اگر این خدا، الله بود اشکال ندارد. حتی خوب است. یعنی پذیرفتن خدا بدون برهان برای الهاً آخر بد است نه برای الله. این را گویی من از تعلیمات دینی یاد گرفته ام. هر کس ادعایی غیر این دارد بگوید ها. این خیلی بی معناست برای من که پذیرفتن بی برهان در یک مورد خوب باشد و در بقیه موارد، (هر چند غلط) بد. البته شاید این به دلیل ارزش گذاری من به برهان باشد. مطمئناً آنهایی که چنین می گویند، چنین ارزشی را برای برهان قائل نیستند.(من خودم نمی فهمم چی دارم مینویسم. اگه کسی فهمید به منم بگه)
نکته بعد" فانما حسابه عند ربه" است. چرا گفته ربه و نگفته الله. برا قشنگی. البته خواهند گفت اونم هست ولی غیر اونم هست.(خیلی ها شاید فکر کنند من قصد دارم طنز بنویسم. و اشکال بگیرند که داری با تمسخر برخورد می کنی. حقیقت این نیست. این شیوه نوشتاری یک عادت بحث کردن است.) رب یعنی پروردگار. الله مگه پروردگار نیست. چرا تأکید روی پروردگار بوده؟ من این طوری برداشت می کنم که یه چیزی تو مایه های _حسابت رو پدرت میرسه_ باشد.
خوب فکر کنم دیگه کفر نگم بهتره. من به خدای واحد ایمان دارم. چون بی او نمی توانم برای بسیاری از چیزها معنایی بیابم. این معنا بخشی حتی اگر غلط هم باشد، برای من یک نیاز است. که بی معنا زندگی کردن، همان مردن به. البته از درک اوصاف خدا عاجزم. لیک مرا به درک اوصافش چه حاجت؟ آنجا که اوصاف او با براهین و مشاهدات نمی خواند. براهین و مشاهدات را می پذیرم. خداوند هم رئوف است. امید است که در گذرد. خواهند گفت الله عذاب نیز بکند. خوب بکند. از من چه توقع می رود. اگر قرار برانتخاب بین بیهوده پذیرفتن باشد و عذاب ندیدن. عذاب دیدن را می پذیرم. چرا که سختی پذیرش آنچه نه درک می شود و نه احساس، بر من از عذاب سخت تر است. الله خود رهنمامان باشد. که جز او هیچ کس را رهنمایی نشاید. والسلام.
به نام خدا
امروز ششم تیر ماه است. امتحانات ما به همین سادگی به پایان رسید. زمان عجیب دارد با ما بازی می کند. آنهم بازی بیرحمانه ای که ما بیشک مغلوب آنیم. و چه سخت است در این مبارزه پیروز شدن. چون پیاپی سرمایه از کف می دهی و اصلاً خرج دست خودت نیست. یا به ازای این مهماتی که میرود چیزی را فتح می کنی ویا شکست می خوری. بیخود هم سعی نکنید ادای آدمای فکور چیز فهم را در بیاورید. همینی که هست.