تبليغاتX
نوشتن و دیگر هیچ...

نوشتن و دیگر هیچ...

چرا از مرگ می‌ترسم؟ شاید پاسخ به این پرسش نوعی خودشناسی هم باشد و شاید کمک کند که اگر این ترس ناشی از علتی زایل‌شدنی است، آن را رفع کنم و دیگر نترسم.
مرگ پایان زندگی نیست. لااقل اگر مرگ پایان زندگی باشد من نباید بترسم. اگر باور داشتم که مرگ پایان زندگی است، ترس باید از میان بر‌می‌خواست. همیشه این‌گونه بوده است که من ترس را با امید پایان یافتن، آرام کرده‌ام. هر چه تمام‌شدنی است، بی‌هیبت است. هر چه بی‌هیبت است ترس‌ناک نیست. پس ترس من از میرایی نیست. من از پایان یافتن نمی‌ترسم چون پایان یافتن زایل‌کننده‌ی ترس است و نه زاینده‌ی آن!
اما من از مرگ می‌ترسم. اگر مرگ پایان زندگی‌ هم باشد، من به آن جاهلم. راهی برای رهایی از این جهل نیست. راهی برای یقین نیست. چون راهی برای یقین نیست، ترسناک است. همیشه امور پنهانی‌اند که پرهیبت‌اند. این جمله آیینه‌ی تمام نمای ترس من است: اگر ادامه یابد چه؟ جهل است که ترس‌آفرین است. جهل نسبت به آن‌چه قرار است اتفاق بیفتد.
گفتم راهی برای رهایی از جهل نیست. من نمی‌شناسم. من راهی برای دیدن آن‌چه قرار است پس از مرگ رخ دهد نمی‌شناسم. از همین روست که مدعیانی که خبررسان از آن سوی دیوار مرگ‌اند، جذاب‌ترین مدعیان تاریخ‌اند. آنان رازی را می‌گشایند که ترس مرا می‌میراند.
بنابراین ترس ما ناشی از جهل است و بزرگ‌ترین جهل ما اتفاقی است که قرار است( یا قرار نیست) در پس مرگ بیفتد. از همین رو است که یقین‌آفرینان جذاب‌اند و البته خبر‌آوران. باید خبر‌آوران از دنیای مردگان را پیدا کرد. این باارزش‌ترین تلاشی است که این روزها به آن می‌اندیشم. اولین سوالی که باید به دنبال پاسخ‌اش بود این است: آن سوی مرگ چه خبر است؟ همه‌ی سوالات دیگر در پی این سوال می‌آیند.
دو کس از مرگ نمی‌ترسد. آن‌کس که باور دارد مرگ پایان همه چیز است. و آن کس که می‌داند پس از مرگ قرار است به او خوش بگذرد و البته خوشی‌ای ابدی! این دو موقن‌اند. هر یک به چیزی، اما یقین آن‌ها را رام و آرام کرده است. اما آنان که فارغ از یقین‌اند، به میزان جهل‌شان در هراس‌اند. من نیز جاهلی در هراسم.
کسی دیگر هم هست که نمی‌دانم احوال او چه‌گونه می‌تواند باشد. آن کس که به ابدیتی در عذاب برای خود باور دارد، چه حالی دارد؟ نمی‌دانم. اما شک ندارم که ترس ندارد. شاید خشم‌گین باشد و یا نالان! اما ترسنده نیست. شاید کنستانتین نمونه‌ای از چنین انسان ملعون‌شده‌ای باشد.
چرا نباید بترسم؟ ترس اراده‌ی آدمی را می‌کشد. ترس من را معلق می‌کند. ایستاده در فضایی مبهم که نه راه پیش دارم و نه راه پس. ترس مخل کنش است. مایه‌ی سکون است. سکون مرداب‌پرور است. مرداب من را به گند می‌کشد. ترس زیستن را سخت نمی‌کند، مرا از زیستن می‌اندازد. زیستن را به فساد می‌کشد. آن را تمام نمی‌کند، رنگش را می‌بازد. پس باید ترس را به طریقی کنار بگذارم. ترس با یقین است که کنار می‌رود. اما تراژدی زندگی من این است که هیچ منبع یقینی، آن هم درباره‌ی مرگ و آن‌چه پس از آن رخ می‌دهد، ندارم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:46  توسط یاسر  | 

این روزها بازار تحریم داغ شده است. هر وقت فضا، فضای مبارزه باشد، بازار این چیزها داغ می‌شود. این کالایی است که در این بازار خریدار دارد. آخرین تحریمی که دوستان اصلاح‌طلب از آن حرف می‌زنند، تحریم پیامک است. شنیدن در باب چنین تحریمی مرا بر آن داشته که در مورد معنای تحریم و معناداری ترکیباتی اضافی ساخته شده بر تحریم بنویسم. گمان من این است که این‌جا کلمات دارند ما را گول می‌زنند. البته باید در مورد کارامدی آن‌چه کلمه‌ی تحریم قصد بیان آن را دارد نیز چیزی بنویسم.
تحریم به چه معنا است و کجا کاربرد دارد. در حقیقت چه وقت کاربرد تحریم به جا و مناسب است و ما را نمی‌فریبد. من فرهنگ لغت ندارم اما معنایی که خود از این واژه می‌فهمم، حرام کردن چیزی بر دیگری است. بنابراین «تحریم دیگری از چیزی» عبارتی با معنا است و در عمل امکان‌پذیر اما آیا «تحریم خود از چیزی» هم عبارتی با معنا است؟ من فکر نمی‌کنم. تحریم را در مورد دیگری اعمال می‌کنند تا او را وادار به کاری کنند. بنابراین باید دیگری تحریم را حس کند و واقعن در اثر تحریم چیزی را از دست بدهد. تحریم دست‌رسی دیگری به چیزی را که بدان نیازمند است، توسط من از بین می‌برد. پس تحریم از سوی تامین‌کننده‌ی نیاز بر علیه نیازمند اعمال می‌شود و هدف از آن تسلیم نیازمند به تن دادن به خواست تامین‌کننده نیاز است.
به‌کار بردن لغت تحریم در غیر این موقعیت بی‌معنا و گول‌زننده است. اگر من نیازمند باشم و بی‌نیازی را تحریم کنم، دو خطا رخ می‌دهد. اولن من تحریم را در غیر موقعیت معنادارش در زبان به کار برده‌ام و دوما به دلیل همین استفاده نابه‌جا خود را گول زده‌ام. نتیجه این‌که من گمان می‌کنم کاری کرده‌ام در صورتی که فقط توهم زده‌ام.
مثال بارز چنین تحریمی داستان ایران و جهان است. جمهوری اسلامی ایران مدعی است که جهان را در بعضی جهات تحریم کرده است. حال سوال این است که موقعیت ایران و جهان در آن موارد خاص چه‌گونه است؟ من موارد تحریمی را یادم نیست(یعنی مصادیقی که دولت‌مردان زمانی به زبان آوردند)، اما یادم هست که این تحریم‌ها بی‌معناترین چیزی بود که شنیده بودم. جهان بی‌نیاز از آن چیزی بود که ما تحریمش کردیم. بنابراین ما تنها خود را گول زدیم و البته ابلهانه در تعجب شدیم که: «پس چرا تحریم‌ها جواب نمی‌دهد».
اما به داستان خودمان برگردیم. دوستان می‌گویند سیستم پیامکی که وصل شده است را تحریم کنیم؟ این جا نیازمند و بی‌نیاز کیست؟ در مورد این سیستم، نیازمند من مشتری‌ام و بی‌نیاز فروشنده. گویا من خود را تحریم کرده‌ام و چه بی‌معنا است تحریم خود! بنابراین اسم زیبای تحریم نباید ما را گول بزند. ما تحریم شده‌ایم و نه آن‌ها!
اما در پس این حرکت معنایی نهفته است که اگر دقت کنیم می‌توانیم حرکت صحیح را تشخیص دهیم. ما کلمه‌ی دیگری داریم به نام اعتصاب! اعتصاب، حرام کردن چیزی بر خود است به این امید که چیز دیگری( و نه آن‌چه من بر خود حرام کرده‌ام) بر دیگری حرام شود. اعتصاب نوعی تحریم غیرمستقیم است. اما اعتصاب موقعیت ویژه‌ای می‌طلبد.
وقتی من اعتصاب می‌کنم باید حواسم باشد که دارم چیزی را از دست می‌دهم. یعنی هزینه می‌کنم. باید ببینم هزینه‌ی من چه‌قدر دیگری را به پرداخت هزینه می‌اندازد. مسیر به هزینه افتادن دیگری نیز باید بر من مشخص باشد. مسیری که من می‌شناسم این است: دیگری اعتباری دارد، من با اعتصاب، به اعتبار دیگری حمله کرده‌ام. اعتبار امری بین‌الاذهانی است. پس باید اعتصاب من به گوش دیگر اذهان برسد. یعنی اعتصاب من باید قابلیت رسانه‌ای داشته باشد. این نکته‌ی مهمی است. این یعنی اعتصاب خود وجهی رسانه‌ای دارد. پس اعتصاب سه وجه دارد: من هزینه می‌دهم، دیگری اعتبارش زیر سوال می‌رود، مسیر فرایند تبدیل به سوژه‌ی رسانه‌ای شدن است.
مثال بارز اعتصابات، روزه‌های مردان سیاسی است و اعتصاب کارمندان و کارگران و غیره! این اعتصابات بزرگ‌ترین ویژگی‌شان وجه رسانه‌ایشان است.
حال سوال من از دوستان تحریمی( تحریم پیامک، یعنی همان اعتصاب از استفاده از این سامانه) این است: هزینه‌ی ما این است که یک مسیر ارتباطی نیرومند را از دست می‌دهیم و یک رسانه را! هزینه‌ای که حکومت قرار است از دست دهد اعتبارش در ارائه‌ی کالایی عمومی است که در اختیار گذاشته است. حال باید پرسید آیا اعتصاب استفاده از پیامک آن‌قدر وجه رسانه‌ای دارد که اولن تبدیل به سوژه شود و دومن به هزینه‌اش بیارزد؟ من فکر نمی‌کنم چنین باشد. چه کسی می‌فهمد که ما از پیامک استفاده نمی‌کنیم؟ چگونه برای دیگران قابل لمس است؟ چه‌طور برای دیگران شاهد بیاوریم؟ نتیجه‌اش این می‌شود که خودمان اعتصاب کرده‌ایم و تنها اعتصاب‌کنندگان این را می‌دانند. چون دیگران که پیامشان را می‌فرستند و چیزی درک نمی‌کنند. شاهدش هم داستان قطع شدن این سامانه بود. بر روی این موضوع چه‌قدر در روزهای گذشته می‌توانستیم مانور دهیم؟ تقریبن هیچ!
نکته‌ی مهم در مورد این مصداق خاص، ابزار رسانه بودنش است. ما داریم رسانه‌ای قدرت‌مند را برای سوژه شدن در رسانه‌های دیگر از دست می‌دهیم. آیا می‌ارزد؟ آیا در اختیار داشتن رسانه مهم‌تر است یا تولید یک سوژه؟ من تا به حال فکر می‌کردم ساختار‌ها اهمیت ویژه دارند!
به‌تر نیست کمی فکر کنیم؟ فعالیت‌های اعتراضی‌مان را سامان دهیم؟ به ساختار‌های موجود و استفاده از آن‌ها به نفع خود اندیشیم؟ تخصصی‌تر وارد عرصه شویم؟ کم‌تر سوتی دهیم؟ کم‌تر بهانه به دشمن دهیم؟ کم‌تر پل‌ها را خراب کنیم؟ سنگر‌های قوی‌تری بسازیم؟ موقعیت را نه از درون بادکنک احساسات بل که از ورای واقعیت واکاوی کنیم و کمی شجاع‌تر باشیم؟ این مبارزه عقل‌های سرد در درون دل‌های گرم می‌خواهد. آن را به دست آوریم!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:25  توسط یاسر  | 

فیلم «۸۸ دقیقه» رو یک بار دیگر دیدم. این بار از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران و با سانسور و البته دوبله‌ی فارسی. چند موضوع هست که بعد از دیدن به ذهنم رسیده و بد نمی‌دونم که اون‌ها رو این‌جا لیست کنم.
۱- من کمی دقت کرده‌ام در نحوه‌ی سانسور فیلم‌ها توسط صدا و سیما. اصولن صدا و سیما در سانسور خیلی باهوش نیست. این‌ها بیش‌تر توجه‌شان در سانسور مسایل اخلاقی است و البته از آن‌جا که در این مملکت اخلاق تنها در مسایل جنسی تعریف شده است تنها سانسوری که صورت می‌گیرد سانسور جنسی است. آن‌هم به طرز احمقانه‌ای. بنابراین فیلمی در صدا و سیما قابلیت پخش دارد که اولن بتوان صحنه‌‌های جنسی‌اش را حذف یا ترمیم کرد و در اثر حذف این صحنه‌ها، فیلم خیلی احمقانه نشود، آن‌چنان که دیگر قابل دیدن نباشد. البته صدا و سیما، کف شعور بینندگان را خیلی پایین فرض می‌کند و بنابراین خیلی از فیلم‌های قابل پخشی که صحنه‌‌های جنسی نقش اساسی در داستان فیلم دارد، واقعن قابل دیدن نیست. ای کاش چنین فیلم‌هایی را اصلن پخش نمی‌کرد چون به آبروریزی‌اش نمی‌ارزد.
بنابراین به نظر من آن فیلم‌هایی که صحنه‌های جنسی نقش محوری در داستان فیلم ندارد، پس از سانسور نیز قابل دیدن‌اند هر چند، دست‌کاری شدن فیلم در حین دیدن ذهنت را خارش می‌دهد.
بنابراین کار صدا و سیما در سانسور این‌گونه است که اگر فیلمی خیلی پورنو بود، پخش نمی‌کند، اگر تا حدی پورنو بود، پخش می‌کند و احمقانه می‌شود و اگر پورنو نبود، پخش می‌کند و بد هم نمی‌شود. البته صدا و سیما آن فیلم‌هایی که واضحن به لحاظ داستانی در خط مقابل اندیشه‌ی سیاسی یا دینی جمهوری اسلامی ایران است را نیز پخش نمی‌کند. این وضوح را گرچه نمی‌توانم کمی‌ کنم اما همین‌قدر بگویم که درجه‌اش آن‌قدر هست که سانسور‌چیان را احمق فرض کنی!
خوب با این احوال به نظر من صدا و سیما در پخش فیلم‌های سینمایی باخته‌ است. چون اولن در پخش آن فیلم‌هایی که سانسور احمقانه انجام داده بخشی از مخاطبانش را از دست می‌دهد و از سوی دیگر در پخش آن فیلم‌هایی هم که خوب می‌پندارد عملن ارزش‌ها و نحو تفکر غرب را تبلیغ می‌کند. همان نحو تفکری را که سعی بلیغ مدیریت ضعیف صدا و سیما، رد و تخریب آن است.
۲- در انتهای فیلم «۸۸ دقیقه» نقش اصلی فیلم حرفی زد که مرا به فکر فرو برد. حرف او این بود که اگرچه بعضی‌ها اعدام را قبول ندارند اما به هر حال اعدام دارد حقی را باز پس می‌گیرد. حق قربانیانی که متهم به اعدام، حق زندگی را از آنان سلب کرده است و حق بازماندگان آن قربانیان را! خوب این به نحوی دفاعی است که طرف‌داران اعدام اقامه‌ می‌کنند. اما این استدلال دفاعی تا چه حد معتبر است؟ من قصد ندارم که این استدلال را زیر سوال ببرم، تنها سوالاتی برایم در مورد این ادعا ایجاد شده که قصد دارم آن‌ها را مطرح کنم.
ادعا این است که با گرفتن حیات قاتل حق مقتول پس گرفته می‌شود. سوال من این است که اولن کدام حق مقتول پس گرفته می‌شود؟ فرایند اعدام چه‌طور این حق را پس‌می‌گیرد؟ و اساسن پس‌گرفتن در این‌جا چه معنایی دارد؟
به نظر می‌رسد که قاتل،‌ حق حیات مقتول را گرفته‌ است. بنابراین اگر قرار است حقی بازپس گرفته شود، آن حق حیات مقتول است. من حق دیگری را در فرایند قتل نمی‌شناسم که واضحن از کسی سلب شده باشد. پس اگر بگوییم قرار است حق حیات مقتول در فرایند اعدام، بازپس گرفته شود،‌ به نظر حرف قابل دفاعی زده‌ایم. اما قبل از این‌که به این سوال پاسخ دهیم که اعدام چه‌طور این حق را بازپس می‌گیرد باید مشخص کنیم که بازپس‌گیری در این‌جا چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ خوب! چه وقت حق حیات یک نفر سلب می‌شود؟ وقتی حیات او گرفته شود. یعنی سلب حق حیات به معنای جلوگیری از حیات است. یعنی نگذاریم آن کس دیگر زنده بماند. با این توصیف چگونه حق حیات باز گردانده می‌شود؟ گویا وقتی که دوباره حیات مقتول جریان یابد. یعنی دوباره زنده شود. اما این که غیر ممکن است. پس گویا تنها معنایی که من از بازپس‌گیری حق حیات می‌شناسم که همان بازگردانی حیات است امری غیرممکن است. پس فارغ از فرایندی که ما برای بازپس‌گیری حق حیات مقتول، طراحی می‌کنیم این حق به خودی خودی، غیر قابل بازپس‌گیری است. این یعنی چه؟ یعنی سوال سوم اصلن مطرح نمی‌شود و اولین ادعای مطرح شده در مورد چرایی درست بودن مجازات اعدام، لااقل با آن فهمی که ما از معنای کلمات داریم، ادعای قابل دفاعی نیست.
اما درباره‌ی ادعای دوم چه می‌توان گفت؟ ادعای دوم می‌گوید اعدام قاتل، حق بازماندگان را بازمی‌گرداند. به نظر می‌رسد این ادعا مشهورتر و قوی‌تر باشد. من خود در اصطلاحات قضایی ترکیب صاحبان دم را زیاد شنیده‌ام. یعنی گویا این‌جا حقی که زایل شده است و قرار است بازگردانده‌شود، حق صاحبان دم یا همان بازماندگان مقتول است. اما باز باید پرسید این کدامین حق است که صاحبان دم، صاحب آن‌اند؟ و این حق از کجا آمده است؟ آیا بازماندگان صاحب حق حیات مقتول‌اند؟ اصلن این حرف چه معنا دارد؟ صاحب حق حیات یکی دیگر بودن یعنی چه؟ به نظر من که این حرف بی‌معنا است. تنها و تنها چیزی که به ذهن من می‌رسد این است که بازماندگان را در اثر فقدان مقتول رنج و زجری رسیده است. گویا حق بازماندگان است که از این رنج و زجر، خلاصی یابند و گویا فرایند اعدام قاتل در کاهش این رنج و زجر، موثر است. من در درک معنای  این حق که نمی‌دانم حق چه بناممش مشکلاتی دارم.
گویا این جا وابستگی‌ای بین مقتول و بازماندگان وجود دارد. وابستگی‌ای عاطفی! این وابستگی عاطفی و اثرات روانی آن گویا برای طرفین وابسته حقی می‌آفریند. آن را حق وابستگی عاطفی می‌خوانم. قتل، حق وابستگی عاطفی را برای بازماندگان مقتول زایل کرده است. اما آیا به راستی ما حق داریم قائل به حقی چون حق وابستگی عاطفی شویم؟ مثالی بزنم. فرض می‌کنم من ماشینی دارم که شما دوستش می‌دارید! من به شما این اجازه را داده‌ام که ماشین مرا دوست بدارید. بنابراین شما به ماشین من وابستگی‌ای عاطفی پیدا کرده‌اید که اگر مثلن به ماشین من آسیبی برسد یا ماشین من مفقود شود، شما در رنج می‌شوید. گویا این‌جا حقی برای شما به وجود آمده است که آن‌را می‌توانم همان حق وابستگی عاطفی بنامم. حال اگر مقصری به ماشین من تصادف کند،‌ عملن حق وابستگی عاطفی شما به ماشین مرا زایل کرده است! آیا شما در گرفتن این حق، محقید؟ چنین به نظر نمی‌آید. یعنی گویا ما می‌پذیریم که در این‌جا حقی برای غیر مالک ماشین وجود ندارد. یعنی گویا حق وابستگی عاطفی، حق بی‌جایی است. آیا در مورد بازماندگان مقتول داستان خیلی متفاوت است؟ به نظر من اصلن چنین نیست. البته شکی در این نیست که در این‌جا ممکن است شدت وابستگی عاطفی بسیار بیش‌تر باشد. اما سوال این‌جاست که از چه شدتی به بعد این حق معنادار می‌شود؟ تازه اگر مثلن کسی نسبت به ماشین من واستگی‌ عاطفی بیش‌تری نسبت به مقتولش داشت، آیا حقی برای او در قبال ماشین من به وجود می‌آید؟
این گونه است که به نظر من حقی که قرار است در نهایت در فرایند اعدام به بازماندگان مقتول بازگردانده شود، حقی است عاطفی و درونی و من حقوق عاطفی و درونی را درک نمی‌کنم. البته ممکن است کسی اعتراض کند که خوب این که حق عاطفی من در قبال ماشین شما به طور طبیعی پرداخت نمی‌شود دلیل نمی‌شود که چنین حقی وجود ندارد. وجود دارد و متاسفانه در موارد زیادی بازگردانده نمی‌شود. فرض می‌کنم که این حرف درست باشد. البته این‌جا می‌توان بحث به شدت پیچیده‌ای را شروع کرد که حقوق اصالتن از کجا می‌آیند و من نمی‌خواهم وارد آن بحث شوم. فرض می‌کنم که باشد، چنین حقی، حق وابستگی عاطفی وجود دارد. خوب، بازپس‌گرفتن این حق یعنی چه؟ به نظر می‌رسد یعنی ترمیم روان بازماندگان. یعنی کاهش درد و رنج آن‌ها. حال سوال این است که آیا تنها مسیر و فرایند کاهش درد و رنج بازماندگان، اعدام است؟ من قبول دارم که یکی از مسیرها اعدام است. یعنی این را به تجربه قابل اثبات کردن می‌دانم. فرایند اعدام روان بازماندگان را ترمیم می‌کند. اما آیا این تنها فرایند ممکن است؟ اگر تنها فرایند ممکن نباشد، آیا قانع‌کننده است که این فرایند اولین پیش‌نهاد باشد؟ به گمان من اگر تنها فرایند کاهش درد و رنج بازماندگان، اعدام نباشد، باید دلایل بیش‌تری برای اجرای اعدام و دفاع از این مجازات وجود داشته باشد. صرف بازپس‌گیری حقی که تنها فرایندش اعدام نیست، دلیل قانع‌کننده‌ای برای دفاع از آن نیست.
خوب، آیا کسی حق دیگری از دیگرانی می‌شناسد که قرار است در فرایند اعدام اعاده شود؟ شاید مثلن بتوان حق امنیت شهروندان جامعه را نیز نام برد. در این باره چه می‌توان گفت؟   

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 22:30  توسط یاسر  | 

آمده بودم حاجي آباد كه مثلا جشن عروسي برادر بگيرم. از اتوبوس پياده نشده رفتم به تشييع جنازه ي برادر شوهر عمه ام و بعد از آن مراسم ختم قرآن شوهر عمه ام. دو برادر با هم اين دنيا را ترك كرده اند و عيد اين خانواده را عزا!

بارها گفته ام،‌باز هم مي گويم: يا مرگ به سراغ من نمي آيد يا اگر آيد، لشكركشي مي كند.

فعلا كه اين جا زندگي جريان ندارد تا ببينيم چه شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط یاسر  | 

کم نیست. پنج سال است. هر سال دم عید که می‌شود، ناظر اندک اندک تهی شدن‌ام. خواب‌گاه طرشت 3 دم عید هر سال نفر نفر تهی می‌شود و منی که پنج سال است هم‌راه با آخرین قفلی که بر در خواب‌گاه می‌خورد این‌جا را ترک می‌کنم، شاهد و ناظر این تهی شدنم.

عجیب است که در این پنج سال هیچ‌ بار هوس حاجی‌آباد رفتن در من آن‌قدر قوت نگرفته که هوس ماندم در خواب‌گاه را به زیر گیرد و شوق رفتنم را سبب شود. این یعنی حاجی‌آباد هیچ چیزی برای به یادگار گذاشتن در من نداشته است.

در این پنج سال من ذره ذره از حاجی‌آباد و آن‌چه به نحوی بدان مربوط می‌شد، تهی شده‌ام. از چنین اتفاقی تنها می‌توان یک نتیجه گرفت: آن چیزهایی که حاجی‌آباد به من بخشیده بود نه آن‌قدر منطقی بود که بتوان از آن دفاع کرد و نه آن‌قدر دل‌پذیر بود که بتوان بدان علاقه داشت. نتیجه این که من از جبر محل تولدم ناراضی‌ام.

سال‌ اول شوق آشنایی با تهران بود که تیشه به ریشه‌ی دل‌بستگی‌ام به حاجی‌آباد شده بود. دو سال‌ بعد شوق همراهی دوستان و شور عقاید بود که بی‌خیال از زمان و مکانم کرده بود. سال پیش سال تحول بود. هر لحظه در این‌جا بودنم تغییری دیگر را می‌توانست در پی داشته باشد. اما امسال؛ درباره امسال چه می‌توانم گفت؟

امسال سبک‌ام. بی هیچ قیدی! زمان و مکان را رها کرده‌ام چونان همه‌ی چیزهای واقعی و انتزاعی دیگری که گره به گره باز شدند. امسال برای من سال رهایی است. رهایی از گذشته و آینده و شاید اگر می‌شد حتی حال! باورکردنی نیست برای خودم؛ اما من به آخر خط رسیده‌ام. به آخر خط زندگی. من حاضر یراق ایستاده‌ام و چشم تیز کرده‌ام که کی و کجا سوار مرگ در می‌رسد و مرا با خود به زمان و مکان و جهانی دیگر می‌برد. من به آخر خط این جهان رسیده‌ام. عید امسال اگر با مرگ همراه باشد، امید است که برای من عید باشد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:29  توسط یاسر  | 

"مرگ ایوان ایلیچ" را خواندم. به توصیه‌ی دوستان بود. مدتی مدید است که رمان نخوانده‌ام و احساس بی‌ادبی می‌کنم. این است که به خودم وعده‌ی یک دوره‌ رمان خواندن داده‌ام. اولین‌اش شد همین "مرگ ایوان ایلیچ". هیچ ارتباطی نتوانستم با ایوان ایلیچ و البته مرگش برقرار کنم. شخصیت ایوان ایلیچ اصلا شبیه من نیست. حتی شبیه به آن‌چه دوست دارم هم نیست. شبیه به آن‌چه می‌خواهم بدانم هم نیست. دقیقا شخصیتی است که روی اعصاب من است. همان شخصیتی که همیشه از امثال آن فراری بوده‌ام. ایوان ایلیچ آدم مزخرفی است. از این آدم‌هایی که منظم‌اند. بلدند چه کار کنند تا به آن‌چه می‌خواهند برسند. خواسته‌هاشان هم البته مزخرف است. رسیدن به وضعیف مرفهی و تلاش برای ثبات این وضع. هیچ چیزی که حتی ذره‌ای ارزش زیستن داشته باشد در زندگی این آدم نیست. همین هم هست که مرگش این‌قدر ضایع است. مرگ او هیچ ندارد. او دارد ثباتش را از دست می‌دهد و این آشفته‌اش کرده است. آدم متوقعی هم هست و چون دور و بری‌هایش هم مثل اویند و در نتیجه نمی‌توانند توقعات بی‌ارزشش را برآورند، از دست آنان عصبانی است و اوضاع به همین دلیل ساده بر او سخت‌تر می‌شود.

و در آخر من نمی‌دانم چه می‌شود. یعنی هم من کتاب را سریع خواندم و هم توصیفات اصلا خوب نبود و این بود که نفهمیدم آیا در نهایت احساس آرامش و ثبات کرد یا نه. به هر حال اهمیتی هم نداشت. همان به‌تر که مرد. همان به‌تر که این آدم‌ها بمیرند. همان به‌تر که زجر کشید و مرد.

ایوان ایلیچ برای من نماد آدم‌هایی است که در تمام طول زندگی‌ام از آن‌ها بیزار بوده‌ام و هیچ‌گاه نتوانسته‌ام با آن‌ها کنار بیایم. جالب این‌که اطرافیان ایوان ایلیچ هم چون خود اویند فقط با کمی بهره‌ی هوشی کم‌تر یا بیش‌تر. جامعه‌ای که تولستوی توصیف می‌کند، مسلما مریض است. هیچ چیز باارزشی ندارد. به اضمحلال تمام کشیده شده است. زندگی در آن حتی یک لحظه‌اش هم نمی‌ارزد.

خلاصه این که "مرگ ایوان ایلیچ" هیچ چیز برای من نداشت. تنها می‌توانم دلم را به این خوش کنم که خواندمش تا بعدا غصه‌ی چیزی از دست دادن را نداشته باشم. نمی‌دانم چرا دوستانم این کتاب را فوق‌العاده می‌دانند. دارم شک می‌کنم به این‌که آیا مرگ این‌قدر در نگاه من و دوستانم متفاوت است؟

دومین کتابی را که دارم می‌خوانم، "سرگشته‌ی راه حق" است. فرانسوای سرگشته‌ی راه حق لااقل آن‌قدر ارزشش را دارد که آدم داستانش را بخواند. من توهمات فرانسوا را باور ندارم. اما دیوانگی‌اش را می‌پسندم. او دقیقا همان‌قدر دیوانه است که من دوست دارم باشم. او بلند‌پرواز هم هست. نگاهش به اوج است. غیرعادی است و نه‌ترس است. هیچ‌ کسی را هم به چیزی نمی‌گیرد. قلبش مهربان است و از همه مهم‌تر عصیان‌گر است. این‌ها همه اوصاف مورد علاقه‌ی من است. این است که این کتاب مرا دارد با خودش خوب جلو می‌برد. رفیق فرانسوا، یعنی لیون البته روی اعصاب من، ولی قابل تحمل است. آدمی است که به‌هر حال می‌توان با آن کنار آمد.

به هر حال فکر می‌کنم "سرگشته‌ی راه حق" از آن کتاب‌هایی است که تا حد خوبی تشنگی‌ام را نسبت به ادبیات رفع می‌کند. از این توصیه‌ به شدت راضی‌ام.

در حین خواندن دارم بعضی جملاتی که برایم جالب است را گوشه‌ای یادداشت می‌کنم. این یکی از جملات زیبایی است که به شدت برایم جالب است: "من مرد ساده‌ای هستم و برای این‌که اعتقاد پیدا کنم باید بشنوم و لمس کنم. من تنها با نگاه کردن به آن‌چه مرئی است، نامرئی را مجسم می‌کنم." من دقیقا می‌دانم این جمله دارد چه می‌گوید.

2009 mar 12, 11:36 pm 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:27  توسط یاسر  | 

هر بار که مرگ به سراغ من می‌آید، سعی می‌کند تمام هیبتش را نشانم دهد. ولی بی‌تفاوتی چشمان مرا می‌بیند که مثل هر بار دیگری تنها و تنها به او  زل زده‌ام و حتی برق چشمانم نیز کم نشده است. همیشه وقتی این اتفاق می‌افتد نمی‌دانم به کدام دلیل مرگ راه خودش را می‌گیرد و می‌رود. انگار که منتظر عکس‌العمل خارق‌العاده‌ای از من است. اما من که خود را می‌شناسم. بی‌تفاوتی در وجودم رخنه کرده است و هر روز پیر‌تر می‌شود. دیگر به هیجان آمدن از دیدن موجودی تکراری چون مرگ، توقع بی‌جایی از من است.

اما هر بار که مرگ می‌آید و به گمان من ناامیدانه می‌رود، عقیده‌ای به اندازه‌ی افتادن یک بار قطره‌ای بر تخته‌سنگی، در من محکم می‌شود و آن عقیده این است: خداوند مرا برای موقعیت ویژه‌ای آفریده است.

شاید من زیاده متوهم‌ام؛ شاید زیاده خودبینم؛ شاید زیاده دل به تقدسی باستانی دارم یا جنگی آخرالزمانی! اما باور کنید دست خودم نیست، این اتفاق از پی هر بار دیدن مرگ، برایم تکرار می‌شود. آخر مرگ زیاده به من سر می‌زند. شاید یک دلیلش هم این باشد.

امروز رفته بودم دربند. دربند بود اما ذهنم. رفته بودم که آزادش کنم. آزارش دادم. دلم به حال دلم می‌سوزد. بدجور گرفتار است. آن‌قدر که مرگ هم علاجش نمی‌کند. شک ندارم، خداوند چنین دلی را برای موقعیتی ویژه آفریده است.

2009 mar 13, 5:31pm

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11:53  توسط یاسر  | 

 

از وقتی یاد دارم عشق را با بی پروایی یکی دانسته ام. عاشق در نظرم تنها آن گاه صادق بود که بی پروا می شد. جز این را نقص می دانستم و شاید حتی نفاق!

اکنون اما فکر می کنم که نه چنین باشد. لااقل یک جا را حاضرم برای عاشق تخفیف دهم. آن هم در برابر معشوق است. عاشق چگونه می تواند در برابر معشوق بی پروایی کند؟ عاشق تنها و تنها پروای معشوق دارد. این است که عشق با نوعی سکوت همراه است. عشق پر داد و فریاد نیست. عاشق در برابر معشوق از خوف لال می شود. البته این خود تناقضی است.

اگر عاشق در برابر معشوق بی صدا است پس چگونه بگوید عاشق است. این تناقضی بزرگ است. من همیشه از تناقض گریزان بوده ام اما گویی زندگی آدمی را با تناقض گره زده اند. شاید بتوان گفت که عاشق لال در برابر معشوق چاره ای ندارد جز این که متوسل شود به سمبل. سمبل ها حاصل حرف زدن آدم هایی  است که لال اند. آدم هایی که چاره ای ندارند جز این که لال باشند. آدم های عاشق. آدم های عاشق سمبل سازند.

من عشق را بی پروایی می دانستم. هنوز هم می دانم. اما نه بی پروایی در برابر معشوق. پروا همان حال عاشق است در برابر معشوقش. آدم با پروا ساکت است. آدم ساکت سمبل ساز است. سمبل نماد عشق آدم عاشق با پروای ساکت در برابر معشوق است. وای از روزی که معشوق سمبل شناس نباشد.

 

10:41 pm, 2009 mar 11

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 13:5  توسط یاسر  | 

نا‌آگاهانه داشتم می‌خواندم: "رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهر‌آشوبی". آن هم به سبک شجریان. نا‌آگاهانه را از این‌ جهت می‌گویم که عادت دارم وقتی کار خاصی را انجام می‌‌دهم هم‌راه با آن سر و صدایی آواز‌گونه از خود در‌آورم و این که چه آوازی را می‌خوانم  به هیچ وجه تصمیم‌گیری نشده‌ است.

سیدمهدی نشسته بود روبه‌روی‌ام و گفت: "می‌دانی چرا این شعر را دو سه روزی است داری می‌خوانی؟"

گفتم: "نه".

گفت: "به خاطر آن مجله  است که روی آن چیزی مشابه نوشته‌ است." روی صفحه‌ی مجله‌ی "هم‌شهری جوان" که وسط اتاق ولو بود نوشته بود: رسم عادل‌کشی! مطلبی بود راجع به عادل فردوسی‌پور!

به گفته‌ی سید مهدی من این شعر را لااقل چند روز است که دارم تکرار می‌کنم. مجله را برگرداندم تا بینم نتیجه چه خواهد شد.

 

دیروز بچه‌ها ادعا می‌کردند که تمام لحظات آدمی آگاهانه است. من البته این حرف را قبول ندارم. به نظر من آدمی همه‌ی لحظاتش ناآگاه است مگر وقتی که آگاه می‌شود. البته شاید این تفاوت از تفاوت معنای آگاهی نزد من و دوستان ناشی شده است. من آگاهی را حالت درک خویشتن(در پی کلنجار رفتن با خود. یا از طریق شهود خود تمثیلی!) در لحظه‌ی تصمیم‌گیری می‌دانم ولاغیر! 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:50  توسط یاسر  | 

درباره عشق به دیگری نوشته بودم و این که دیگری می‌تواند واحد باشد یا کثیر! گمان می‌کنم آن نوشته آن‌چنان که باید آن نظری را که من قصد داشتم، انتقال نداده است. آن‌چنان که هر کدام از دوستان از ظن خود یار من شده بود. این است که هر‌چند کار به تکرار می‌کشد می‌خواهم مواضعم را روشن کنم.

اولین نکته این است که دیگری از نظر من هیچ چیزی جز انسان یا انسان‌ها نخواهند بود. من از یک دیگری عجیب و غریب و روحانی یا عرفانی و یا طبیعی یا هر چیز پیچیده و مبهمی از این قبیل حرف نمی‌زنم. راجع به انسان‌هایی که می‌گویند و می‌شنوند و حس می‌کنند و شاد می‌شوند و غم می‌پروانند و خطا می‌کنند حرف می‌زنم. دیگری برای من موجوداتی چون من‌اند و لاغیر!

حال سوال برای من این است که عشق به یکی یا عشق به چند نفر چه خصوصیاتی دارد یا به عبارت دیگر همراه با چه حالاتی در آدمی است. مشخص است که معیار من برای آدمی در این چنین تحقیقی خود من است. من هم عشق به دیگر واحد را تجربه کرده‌ام و هم عشق به دیگری کثیر را! البته من عشق را در معنایی رقیق و متواضع به کار می‌گیرم و نه به آن معنای عمیق و پرپیچ و خم افلاطونی‌اش! عشق را مثلن همان گرایشی می‌دانم که آن‌گاه که هم‌اتاقی‌ام را دو هفته نمی‌بینم سبب ایجاد غم در من می‌شود و مایلم می‌کند که تلاش کنم او را ببینم یا صدایش را بشنوم یا چیزی از این قبیل! گمانم با من موافق خواهید بود که ادعا کنم همه‌ی ما لحظات عشقی را درک کرده‌ایم.

عشق به انسان واحد شور و شیرینی خاصی دارد. با نوعی جذبه همراه است. متمرکزکننده فکر است. قدرت اراده‌ات را افزایش می‌دهد و البته در برابر آن دیگری واحد تسلیم‌ات می‌کند.

دیگری برایت حتی در لحظه‌ای می‌شود همه چیز. معشوق، مقصود می‌شود. منگ می‌شوی و ارزش‌گذاری‌هایت وابسته به او می‌شود. در چنین حالی تصمیم‌ها عقلانی نیست. نه این‌که عقل مختل شود، اما آن‌چه بر عقل می‌چربد، دیگری واحد است. نوعی تعبد به وجود می‌آید. تعبد در برابر دیگری واحد! سکون از تو گرفته می‌شود و دائمن در هیجان رسیدن به اویی! تمام ذهن و خیالت می‌شود او و خیال اوست(گاهی هم خودش) که به تمام حرکاتت جهت می‌دهد.

اما در عشق به دیگری کثیر وضع به کلی دیگرگون است. در این‌جا جذبه وجود ندارد. اصلن چه معنا دارد که بگوییم جذب کثیری شده‌ایم! کثرت با جذبه جور در نمی‌آید. شور و هیجان هم در این‌جا بی‌معنا است. این‌جا نقطه‌ی تعادل است. تو در میانه‌ی این کثرات به تعادل رسیده‌ای و خاصیت تعادل آرامش است. آرامش  و سکون و خون‌سردی و البته از همه مهم‌تر عقلانیت. عقلانیت در عشق به کثیر به اوج می‌رسد. چون تنها در صورتی می‌توانی دوام بیاوری که بین کثرات جمع کنی و جمع بین کثرات چگونه ممکن است، جز با عقلانیت؟ عقلانیت یعنی تصمیم‌گیری بین کشش‌های مختلف!

و این جز در عشق به دیگری کثیر رخ نمی‌دهد. در عشق به واحد تنها یک کشش است و اصلن تصمیم‌گیری معنایی ندارد. تو بی‌خود‌انه به سوی واحد کشیده می‌شوی. اما آن‌گاه که وجه‌ات به سوی کثیر باشد، تنها و تنها می‌توانی به عقل‌ات چسبی.

تنها و تنها به هم‌این دلایل ساده من عقلانیت را در پی و پس یک حال می‌توانم درک کنم و آن حال عشق به کثیر است. هر کس دم از عشق به واحدی می‌زند بی‌شک به هم‌آن میزان که در این عشق صادق  است، عقلانیت خود را زیر سوال برده‌ است. اگر توقع داریم که عقلانیت ره به جایی برد؛ اول باید حس دوست‌داشتن همه را در خود ایجاد کنیم. این رمز ورود به مدرسه‌ی عقلانیت است. البته من هیچ اصراری بر خوب‌ بودن عقلانیت ندارم و هیچ ارزش‌گذاری هم نمی‌کنم. در انتخاب آزادیم، اما دانستن این مسئله اهمیت دارد که عشق به واحد با عقلانیت سر سازگاری ندارد.

تجربه‌ی من البته سرشار از تناقض است. این تناقض از هم‌این آفاتی بر‌می‌آید که گاه عشق به واحد اوج می‌گیرد و گاه عشق به کثیر! من در میانه‌ی آحاد و کثرات، زندگی خود‌متناقض خویشتن را می‌زیم. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 9:24  توسط یاسر  | 

WebGozar.com Counter code -->