مرگ پایان زندگی نیست. لااقل اگر مرگ پایان زندگی باشد من نباید بترسم. اگر باور داشتم که مرگ پایان زندگی است، ترس باید از میان برمیخواست. همیشه اینگونه بوده است که من ترس را با امید پایان یافتن، آرام کردهام. هر چه تمامشدنی است، بیهیبت است. هر چه بیهیبت است ترسناک نیست. پس ترس من از میرایی نیست. من از پایان یافتن نمیترسم چون پایان یافتن زایلکنندهی ترس است و نه زایندهی آن!
اما من از مرگ میترسم. اگر مرگ پایان زندگی هم باشد، من به آن جاهلم. راهی برای رهایی از این جهل نیست. راهی برای یقین نیست. چون راهی برای یقین نیست، ترسناک است. همیشه امور پنهانیاند که پرهیبتاند. این جمله آیینهی تمام نمای ترس من است: اگر ادامه یابد چه؟ جهل است که ترسآفرین است. جهل نسبت به آنچه قرار است اتفاق بیفتد.
گفتم راهی برای رهایی از جهل نیست. من نمیشناسم. من راهی برای دیدن آنچه قرار است پس از مرگ رخ دهد نمیشناسم. از همین روست که مدعیانی که خبررسان از آن سوی دیوار مرگاند، جذابترین مدعیان تاریخاند. آنان رازی را میگشایند که ترس مرا میمیراند.
بنابراین ترس ما ناشی از جهل است و بزرگترین جهل ما اتفاقی است که قرار است( یا قرار نیست) در پس مرگ بیفتد. از همین رو است که یقینآفرینان جذاباند و البته خبرآوران. باید خبرآوران از دنیای مردگان را پیدا کرد. این باارزشترین تلاشی است که این روزها به آن میاندیشم. اولین سوالی که باید به دنبال پاسخاش بود این است: آن سوی مرگ چه خبر است؟ همهی سوالات دیگر در پی این سوال میآیند.
دو کس از مرگ نمیترسد. آنکس که باور دارد مرگ پایان همه چیز است. و آن کس که میداند پس از مرگ قرار است به او خوش بگذرد و البته خوشیای ابدی! این دو موقناند. هر یک به چیزی، اما یقین آنها را رام و آرام کرده است. اما آنان که فارغ از یقیناند، به میزان جهلشان در هراساند. من نیز جاهلی در هراسم.
کسی دیگر هم هست که نمیدانم احوال او چهگونه میتواند باشد. آن کس که به ابدیتی در عذاب برای خود باور دارد، چه حالی دارد؟ نمیدانم. اما شک ندارم که ترس ندارد. شاید خشمگین باشد و یا نالان! اما ترسنده نیست. شاید کنستانتین نمونهای از چنین انسان ملعونشدهای باشد.
چرا نباید بترسم؟ ترس ارادهی آدمی را میکشد. ترس من را معلق میکند. ایستاده در فضایی مبهم که نه راه پیش دارم و نه راه پس. ترس مخل کنش است. مایهی سکون است. سکون مردابپرور است. مرداب من را به گند میکشد. ترس زیستن را سخت نمیکند، مرا از زیستن میاندازد. زیستن را به فساد میکشد. آن را تمام نمیکند، رنگش را میبازد. پس باید ترس را به طریقی کنار بگذارم. ترس با یقین است که کنار میرود. اما تراژدی زندگی من این است که هیچ منبع یقینی، آن هم دربارهی مرگ و آنچه پس از آن رخ میدهد، ندارم.
