تبليغاتX
نوشتن و دیگر هیچ...

به نام خدا

اشکال را چنین وارد می کنند که از فاعل مجرد، فعل صادر نمی شود. عباره الاخری آن این است که لازمه ی صدور فعل وجود جسم است.

چنین پاسخ می دهند که خیر. برای صدور و انتساب یک فعل به فاعلش کافی است سه شرط محقق گردد. آن سه شرط: اول، عدم فاعل، عدم فعل را در پی داشته باشد. دوم، فاعل از اجرای فعل غرض و غایتی داشته باشد. سوم، نتیجه فعل تحقق آن غایت گردد. اگر این سه شرط محقق گردد، فاعل با هر وصفی، فاعل آن فعل است.

اشکال را بر جمع بین تجرید خداوند و فاعل بودنش گرفته بودند. و پاسخ نیز از سوی متکلمان بوده است. البته به گمان من تحقیق هر سه شرط فوق  در مورد خداوند امر بس دشواری است. اول اینکه چگونه تحقیق کنیم عدم وجود افعال منسوب به خدا را با فرض عدم خدا؟ دوم اینکه چگونه به غایت­مندی خدا پی ببریم؟ و سوم اینکه چگونه تناسب نتیجه فعل او را با غرضش بسنجیم؟

آنچه آمد از درس کلام آقای ملکیان بود.


 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:45 توسط یاسر |

به نام خدا

-        ان کنت فی شک مما انزلنا علیک فاسئل الذین یقرون الکتاب من قبلک. اگر شک داری که کتاب بر تو وحی می شود، از دانشمندان اهل کتاب بپرس.

-        پروردگارت به زنبوران وحی کرد تا در کوهها و درختان و داربستها، خانه بگیرند و از همه میوه ها بخورند و راه پروردگار را بپیمایند (آنگاه) از شکمشان نوشابه های رنگارنگ و شفا بخش بیرون خواهد آمد. و این برای اهل نظر آیتی است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط یاسر |

به نام خدا

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:2 توسط یاسر |

به نام خدا

-         مست از خانه برون تافته ای یعنی چه؟

-         ببینم تو تا حالا مست کرده ای که میگویی مست؟

-         یعنی چه؟

-         وقتی تا حالا مست نکرده ای از کجا می فهمی مست یعنی چی؟ که به کارش می بری؟

-         خوب مست که دیدم.

-         خودت که تجربه اش نکرده ای. یعنی اینکه وقتی می گویی: مست، تنها حالت بیرونی یک مست را در نظر داری.

-         آره خوب.

-         پس اگر طرف مست هم نباشه ولی ادا و اطوارش مستانه باشد به او می گویی مست؟

-         خوب پس چه بگویم؟

-         نمی دانم. اما اگر یک وقت خودت مست کردی چگونه می فهمی؟ خودت که از بیرون نمی توانی خود را ببینی.

-         خوب در صورتی می گویم مست کرده ام که ملت به من بگویند: مست کرده است.

-         خوب اگر در دو حالت درونی مختلف، یک رفتار برونی داشته باشی، اسم هر دو را مثلاً مست می گذاری! درست است؟ در این صورت چگونه می توانی تفاوت آن دو را نشان دهی؟

-         به نظر می آید هیچ طور.

-         دقیقاً! آدم ها برای حالات درونی شان نمی توانند از زبان، که عمومی است استفاده کنند. اگر هم استفاده می کنند در حقیقت یکدیگر را فریب می دهند. ما فقط می توانیم برای آنچه قابل اشتراک گذاشتن است و بین الاذهانی است زبان بسازیم. و باید دقت کنیم که حالات درونی به هیچ وجه این قابلیت را ندارند.

-         البته این در صورتی است که قصدت دقیق حرف زدن باشد.

-         بله. و اگر دقیق حرف نزنی، شعر گفته ای! غیر این است؟

-         به گمانم نه! اما شعر و ادبیات هم قابل فهم است.

-         واقعاً هست؟ آیا تمام آنچه را به کار می بریم و با آن خو گرفته ایم را می فهمیم و فهم مشترکی از آن داریم؟ من گمان نمی کنم! ما بر سر خیلی چیزهایی که درک مشترکی از آن نداریم تنها توافق کرده ایم.

-         آری توافق کرده ایم. ما تا حد زیادی نتیجه توافقیم. آدم هایی که بر سر زندگی شان توافق کرده­اند.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:45 توسط یاسر |

به نام خدا

می پرسم/سیم: چگونه باید خواندن فلسفه را شروع کرد؟ چه لوازمی دارد؟

پاسخ می دهد: اول باید جواب چهار سوال بر شما مشخص شود:

1- می خواهید فلسفه بخوانید یا تاریخ فلسفه. اگر بخواهید تنها با نظرات مختلف در موضوعات مختلف آشنا شوید باید تاریخ فلسفه خواند و اگر خود می خواهید درباره سوالات مختلف فکر کنید و در حقیقت فلسفه ورزی کنید، این با تاریخ فلسفه خواندن فرق دارد.

2- حوزه(ضه) مورد علاقه خود را در بین مسایل فلسفی مشخص کنید.

3- در آن حوزه خاص آیا به دنبال جواب دادن به سوالات خاصی هستید یا خیر؟ اگر سوالات خاصی مدنظر شما است باید آن سوالات برای شما ایضاح شده باشد.

4- تعیین کنید که می خواهید موضع الهیاتی داشته باشید یا فلسفی ناب. با این توضیح که دیدگاه الهیاتی ابتدا یک سری مواضع خاص در جواب بعضی سوالات را می پذیرد و در جهت تبیین فلسفی آن نتایج تلاش می کند. اما فلسفه ورزی ناب نیازمند این خصلت است که در مسیر تفکر به هر نتیجه ای رسیدی بدان پایبند باشی و از ابتدا در مورد نتایج تعیین موضع نکرده باشی.

می خواهم/هیم که چند کتاب خیلی مقدماتی برای جواب به همین سوالات بالا معرفی کند.

پاسخ می دهد: فلسفه در عمل، ترجمه فریبرز مجیدی، نشر مازیار. در پی معنا، ترجمه سعید ناجی، نشر هرمس. مقدمه ای بر فلسفه، ترجمه محمدرضا باطنی.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:14 توسط یاسر |

به نام خدا

1-    و قد نزل علیکم فی الکتاب ان اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره. و از این پیش در این کتاب بر شما نازل کرده ایم که چون شنیدید کسانی آیات خدا را انکار می کنند و آن را به ریش خند می گیرند با آنان منشینید تا آن گاه که به سخنی دیگر پردازند.

2-    این اخوانی الذین رکبو الطریق و مضوا علی الحق؟ این عمار؟ و این ابن التهیان؟ و این ذو الشهادتین؟

3-    البلاء للولاء. گرفتاری مال عشق است.

4-    الحمدالله علی عظیم رزیتی. سپاس خداوند را بر بزرگی اندوه من.

5-    اگر آب تان در زمین فرو رود، چه کسی شما را آب روان خواهد داد؟

6-    و لو تقول علینا بعض الاقاویل، لاخذنا منه بالوتین، ثم لقطعنا منه الوتین. و اگر پاره ای سخنان را به افترا به ما ببندد، با قدرت او را فرو می گیریم، سپس شاهرگش را پاره خواهیم کرد.    

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط یاسر |

به نام خدا

در باره مطلق یا نسبی بودن راستگویی و دروغ گویی دو نظریه از سوی مطهری و مصباح بیان شده است. در حقیقت این نظریات برای این بیان شده است که توجیه کند مواردی را که دروغ گویی تجویز شده است.

مصباح می گوید: "حکم دروغ گویی بد است" وجود ندارد. بلکه این حکم مقید است و درست آن این است که "دروغ گویی مضر برای جامعه بد است". بر این حکم این اشکال را می گیرند که پس چطور ثابت می شود که خداوند راست گفته است؟ اگر او هم راست گویی ر ا مضر بداند که دروغ می گوید.

مطهری می گوید: "دروغ گویی به عنوان یک صفت مطلقاً بد است و به عنوان فعل می تواند خوب باشد". توضیح اینکه انسان گاهی  بین دو انجام دو صفت خوب مجبور است تصمیم بگیرد؛ که انجام یکی به نقض دیگری می انجامد. مثلاً اگر دروغ گویی جان صاحب حقی را نجات دهد؛ فعل دروغ گویی می تواند خوب شود. پس افعال نسبی است. می گویند به این تحلیل اشکال قبلی وارد نمی باشد ولی به گمان من هنوز خدا می تواند دروغ بگوید و آن هم اینطور که به دلیل مصلحتی دروغ بگوبد هر چند دروغ مطلقاً بد باشد.(گرچه شاید توجیهی فنی تر برای عدم اشکال تحلیل مطهری وجود داشته باشد.)

من به کلیت قضیه دو اشکال وارد می دانم. یکی اینکه همیشه فرض بر است که صفات یا افعال مطلقاً بد در شرایط استثنا (یا مقید) خوب می شوند. یعنی مثلاً همیشه "راست گویی خوب است"، یک قاعده است. و "دروغ گویی خوب است"، استثنائاً خوب می شود. حال سوال این است که اگر شرایط به گونه ای تغییر کرد که استثناها قاعده شدند چه کنیم؟

اشکال دوم اینکه من نمی دانم چرا خداوند باید بر اساس منطق ما عمل کند (هرچند بعضی منطق را فرا ما می گیرند) خوب خداوند بخواهد دروغ می گوید و بخواهد راست می گوید و بخواهد مصلحت ما را در نظر می گیرد و نخواهد در نظر نمی گیرد. چرا باید خداوند آن گونه که ما می اندیشیم و بر اساس ضوابط اخلاق ما عمل کند؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:54 توسط یاسر |

واقعاً ساده است. خیلی ساده تر از اون چیزی که فکرشو می کنی. داری فوتبال بازی می کنی. خیلی بی دلیل و کاملاً اتفاقی و از سر اینکه بازی اشکنک داره، می افتی. طوری وایسادی و باد به سمتی می وزه و سنگ فرش جلوی دانشکده جوری طراحی شده و استخون بندی بدنت جوری شکل گرفته که قوانین فیزیکی این نتیجه رو در بر داشته باشه که باید به پشت بیفتی. خوب از اونجا که دنیا کشکی کشکی نیست و قوانین بیخودکی به هم نمی ریزن تو که به پشت می افتی کله ات می خوره به زمین و خیلی خیلی ساده بی هوش میشی. بعد هم می برنت بیمارستان و دکترا اعلام می کنن ... هیچی! ما رو چه به اعلام دکترها! شب ساعت ۲۲:۴۵ رفیقات برات الرحمن می خونن.

ببین! همین قدر ساده است. مردن!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:50 توسط یاسر |

به نام خدا

در وبلاگ حامد قدوسی لینکی به مقاله ای از آرش نراقی بود. آنرا خواندم. نمی توانم دقیقاً بگویم چقدر اثر گذار است. توصیه می کنم به تمام کسانی که کمی به معنویت می اندیشند.

مقاله را می توانید اینجا بخوانید.

یا حق!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:35 توسط یاسر |

به نام خدا

دیروز صبح با دوستان واقعه رفتیم دارآباد. هوای خوش بهاری و سرسبزی و شادابی کوه و عطر گیاهان و صدای پرندگان شوری در نهاد ما نهاده بود که جز در خاطر نگنجد.

دیروز عصر با هم اتاقی ها رفتیم چیتگر و جوجه کبابی و عشق و صفا! خلاصه لذتی بود در جمع دوستان و رفقای شفیق که زمانه همیشه نصیب نمی کند.

دیشب دوستی گفت که جمعه بر او خوش گذشته و از آن به سپیدی یاد کرد و اینکه در میان این همه سیاهی گاهی سپیدی هم می توان یافت.

من خب به فکر فرورفتم و اندیشیدم در مورد دنیا و سپیدی و سیاهی و لذت ها و الم ها و خیلی چیزهای دیگر. یک چیزی خیلی معلوم است و آن اینکه اگر دقیق باشیم و کمی هم فکر کنیم و دنیا و زندگیمان را بنگریم می بینیم که گویی سیاهی ها خیلی عمیق تر و ریشه دار تر و بنیادی ترند در دنیا و زخم آنها را خیلی بیشتر می توان حس کرد. البته شک نیست که لذت ها و سپیدی ها هم کم نیست اما گویی سطحی تر است.

از سوی دیگر یک فرض خیلی بزرگی وجود دارد که می توان آنرا باور داشت و یا نداشت و حقیقت این است که من هیچ دلیل قانع کننده ای بر رد یا پذیرش آن نمی شناسم. و آن فرض غایت مندی جهان است. با آن چه در باره سیاهی و سپیدی گفتم و این فرض می توان به دو نتیجه رسید.

اگر جهان غایتی داشته باشد آن وقت می توان به چیزهایی قایل شد که معادله را تغییر دهد و سپیدی های عمیق تری را به ظهور رساند. آن وقت است که امید و آرامش و شادی می تواند معنا گیرد و خیلی چیزهای دیگر. اما اگر دنیا غایتی نداشته باشد. در این صورت من راهی جز پوچ گرایی نمی بینم. هر چند ما مختاریم و آزاد و خیلی چیزهای دیگر اما نهایتاً به لکه های سپیدی در میان سیاهی ها باید خودمان را قانع کنیم و این درد بدی است. تنها و تنها به این دلیل روانی است که من می پذیرم غایت مندی جهان را!

یک چیز دیگر! شاید دنیا که مبالغه ای است از دنی به معنای پست بی ربط نباشد به همین برتری پستی ها در آن!

یا حق!

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 15:24 توسط یاسر |